سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

عشق رها کرد از این جاده ی بن بست مرا

عشق رها کرد از این جاده ی بن بست مرا
کشت از این دست و بقا داد از آن دست مرا
رستم از این آدمی و زانسوی دیوار فلک
آمدم و گفتم و رقصیدم و این است مرا
حلمی

عشق رها کرد از این جاده ی بن بست مرا | حلمی

معنویت با نمودن متّضاد است

به جای ادّعا به معنویت ظرفیت خود را گسترش بدهید و سعی کنید چیزها را بفهمید. معنویت به کلّ متفاوت از هر آن چیزیست که بتواند در قالبها و افکار و عادات انسانی بگنجد. هر آن چه که نمود معنوی دارد، به کلّ معنوی نیست. چرا که معنویت با «نمودن» متّضاد است ممکن است یک چیز که  تحت هیچ عنوان نمود معنوی نداشته باشد، معنوی باشد. در حقیقت احتمال اینکه چیزها و کسان ِبه ظاهر غیرمعنوی،‌ معنوی باشند، زیاد است. 


معنویت را با عشقهای انسانی خلط نکنید، که اگر چه عشق ما بین دو انسان می تواند معنوی باشد، که به ندرت چنین پیش می آید، باری عشق الهی ماورای حدّ تصوّر و ظرفیت درک آگاهی انسانی است. آنها که خود را سالک می دانند و در عین حال نمی توانند عشق الهی را درک کنند، بهتر است در زندگی به دقّت نگاه کنند و به جای جا دادن معنویت در قالب های ذهنی خود، به آهستگی قالب های ذهنی خود را رها کرده و عشق را به همانگونه که هست به آهستگی جذب کنند. 


و باز، در جستجوی موسیقی باشید، که موسیقی نوای خداست و موسیقی را در درون و در بیرون، و بدان آواها و اصوات که هرگز نشنیده اید جستجو کنید و از هر آنچه تا کنون شنیده اید بالاتر خیزید. نواهای بالا ذهن را خراش می دهند و افراد نفسانی را می آزارند. بهتر است ذهن خراش بخورد و آزرده شود تا این که برای هزاران سال در دوزخ اصوات پایین در توهّم معنویت زندانی بماند.


حلمی | کتاب لامکان

معنویت با نمودن متضاد است | حلمی - کتاب لامکان

به جان آتش زدی و دُرّ شکفتی

به جان آتش زدی و دُرّ شکفتی
ز نو گنجینه های خوش شکفتی
درون پرده های عشق تا صبح
عجب افسانه های تازه گفتی
حلمی

به جان آتش زدی و درّ شکفتی | رباعیات حلمی

بشنوید: کومیتاس - "بهار"

چشمی ست در نهانی، روزنگه شهانی

چشمی ست در نهانی، روزنگه شهانی
آن چشمه سار نور و اصوات آسمانی


دل در میان نشسته، با دیدگان بسته
از کالبد بجسته در روح ناگهانی


از خویش و تن رهیده، در آستان رسیده
دروازه ها گشوده زان عشق جاودانی


سیمان مرگ بشکست سیمای جان چو دیدم
صوت نهان شنیدم وان نور شهشهانی


رفتیم و مست مستان از هست و هیچ رستیم
چون هیچ هست گشتیم زان هست نیستانی


هرگوشه ای وطن شد، جانان چو جان من شد
جان فارغ از بدن شد ز آوای تن تنانی


در جسم چیست مانی؟ در روح آی و پرکش
هر لحظه در سفر شو در وادی معانی


پرواز کن نهان بین تا نام و وصل گیری
پیراهن است این تن، بیهوده خویش خوانی


حلمی چو جام بگرفت، شعر از نو نام بگرفت
سلطان حقّ چنین گفت آن روح باستانی
چشمی ست در نهانی، روزنگه شهانی | غزلیات حلمی

انسان و روح؛ نگاه و نظر

انسان بر هر که نگاه کند او رنگ می بازد
و روح بر هر که نظر کند او جاودانه می شود.
حلمی

کرد عالم خدمت عشّاق، مست

کرد عالم خدمت عشّاق، مست
هستِ عالم از دمِ عشّاق هست
عقل بر صد صحنه ها بیکارگرد
عشق در صد پرده ها خود داربست
حلمی

کرد عالم خدمت عشّاق، مست

این قرار عشق آدمخوار چیست

این قرار عشق آدمخوار چیست
زو که ما را می کُشد دیدار چیست
گفتمش: زیبای من، با ما خوشی؟
خنده زد: «با ما خوشی؟»، گو کار چیست
حلمی

سخن سکوت بشنو

همه سو نظر چو کردی نظری به سوی ما کن
سخن سکوت بشنو، دم آدمی رها کن
دم آدمی چه باشد؟ دم آسمان عزیز است
دم آسمان بگیر و گوش محرمانه وا کن
حلمی

خاک مرو! ماه زی، با من همراه زی

خاک مرو! ماه زی، با من همراه زی
خرقه بسوزان برو هر چه که می خواه زی


طالع سعد است این، طلعت رعد است این
کلبه ی درویش آی، در حرم شاه زی


روح سر و روح پر پرده ی اوهام در
شکّ چو ز جانت رهید بر شو و گمراه زی


مردم بیدار شو، از همه بیزار شو
نعره کش و ناله زن، در دم این آه زی


دف زن و هیهات کن،خیمه بر اصوات کن
کر شو ز صوت برون، هر دم و هر گاه زی


غم چه خوری حلمیا؟ راه نهانی بیا
بی خبری بس کن و خرّم و آگاه زی

نی نوا در گوش بشنو..

نی نوا در گوش بشنو، حرف نیست
نور حقّ در چشم گندمکار ما
حضرتش گوید بیا با ما بمان
هی مشو بیزار ما دلدار ما
حلمی

بشنوید: Mark Eliyahu - Through Me

گشودن کتاب قلب

این همه رساله برای عقل نوشته اند، کو رساله ی عشق؟ این همه راه تاریکی نموده اند، کو راه روشن؟ عاشقان که چارستون جهان های خدایند از کدامین ره و معبر درگذرند که عاقلان نتوانندشان دید؟ آن ها از معبر قلب ها در گذرند و ردّ و نشانشان بر قلب هاست.


روزی به این مدرسه ی خاک روانه ات کردند. اگر همه ی درس ها را گرفته ای آماده باش که عشق درس آخر است و آزمون عشق آزمون بیداری توست. اگر زبان قلب دانستی رستی، ورنه هنوز کارها دارد این عقل جوینده ی ناجور تو را.


عاشق هر چه تاس اندازد جفت آید. او جور است، جانش جفت عشق است، هم آهنگ است با جان خویش، رهاست، قانون خویش است، عشق است. اگر این عظمت خواهی دیگر قصّه ی عقل گوش مده و از راه های پاخورده مگذر. یک روز گاه بستن همه ی کتاب هایت فرا می رسد تا که کتاب قلب خویش بگشایی.


عشق است چنین خموش و پرآوازه
عشق است کلید هر در و دروازه
عشق است که عاقلان نمی یابندش
چون ساده و نازک است بی اندازه


حلمی | کتاب روح [دانلود]

تا که خبر خواستم از خویشتن

تا که خبر خواستم از خویشتن
سرزده برخاستم از خویشتن
عشق مرا خارج از این دلق برد
رستم و آراستم از خویشتن
حلمی

Official Blog of Seyed Navid Helmi, Contemporary Iranian Mystic Poet.
!Welcome
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی، عارف سخن سرای معاصر ایرانی.
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می باشد. خوش آمدید.
Contact: snhelmi@yahoo.com
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان