سَرای حلمی، عارف سخن سُرای معاصر

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست *-* بر هر که بخواند این خط راز سلام

سَرای حلمی، عارف سخن سُرای معاصر

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست *-* بر هر که بخواند این خط راز سلام

سَرای حلمی، عارف سخن سُرای معاصر

پایگاه نشر آثار سید نوید حلمی، عارف سخن سُرای معاصر. انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می باشد. خوش آمدید.

طبقه بندی موضوعی

۴۶ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

صحبت تنهایی و یار نهان و بهشت
چیست در این چرخ پیر خوشتر از این سرنوشت؟
جان من و کشت دل، خاک تو و خشت گِل
سهم من آوای دور، سهم تو این چرخ زشت
حلمی
صحبت تنهایی و یار نهان و بهشت - حلمی

۳۰ دی ۹۶ ، ۰۶:۱۴

در ظلمت، مردان عشق، چراغداران.
عالم به جستجویشان، همه در انتظار، جملگی در حجاب.
ایشان بر سر جای خویش، حاضر، چون خورشید، هویدا.
لیک آدمی، خفته، غایب، در پشت پرده های وهم و مدح و ثنا.
و هیچ کس این نجواهای زار نمی شنود.
پس خاموش باش دمی
ای آدمی،
و در لکنت جهان
سخن خاموشان بشنو!


حلمی | کتاب لامکان

۳۰ دی ۹۶ ، ۰۴:۱۳

مشت - حلمی

۳۰ دی ۹۶ ، ۰۰:۲۴

بر گرده ی نور آسمانی دارم
در رایحه ی صوت جهانی دارم
تو فاضلی و بخت بلندی داری
من عاشقم و جانی و آنی دارم
حلمی

بر گرده ی نور آسمانی دارم - حلمی

۲۹ دی ۹۶ ، ۰۰:۲۲

اخلاقیات،‌ تقوا، تعّهد، ایمان و عمل صالح تا زمانی که عشق نیست هیچ کاری نمی کنند. تنها عشق که کیفیّتی بی مزد و منّت و بی چشمداشت دارد می تواند در این کالبد زیبا امّا خفته ی اخلاقیات نفس حیات بدمد و به حرکتش اندازد. عشق خود حرکت است،‌ جوهر حیات است، نفس خلقت و دم خلّاقیت است و بی عشق برترین سجایا جز الفاظی در کتاب نیستند و برترین اخلاقیات جز مجسمه ای مرمرین و شکیل، که با پتک آهنکوب شرارتهای نفس انسانی فرو می ریزند. 

پس عشق را دریابید ای بی چرا زندگان، که عشق دلیل بی دلیل زندگی ست، و عشق را دریابید ای واعظان فلسفه های رنگین و ای مغزهای چریده ی سنگین، و عشق را دریابید ای مؤمنان سرای سایه ها و آستانهای بی دوست. عشق را دریابید تا از کتابها فراتر روید، از صحن ها بگذرید و از گنبدها برخیزید. عشق را دریابید که کلید دروازه های آسمان و عمل است. آن گاه لب از هرزه سخنان بی عمل فرو خواهید بست و به «راه» خواهید افتاد.

حلمی | کتاب لامکان

۲۸ دی ۹۶ ، ۰۲:۲۲

رستم از آن روشنی های حقیر
رستم و من نیستم دیگر به زیر


چیستم من؟ یک قلم در دست یار
کیستم من؟ قاصد شاه منیر


از کجایم؟ آسمانهای بلند
سر کشیده تا فلکهای حریر


از چه گویم؟ موسقی نام او
سررسیده بر زبانم همچو شیر


همچو شیرم نعره کش از عمق شب
باز روحم گشته از جانش سفیر


نیستم من آدمی هم نی پری
عاشقم، آزاد از چرخ اجیر


گفت حلمی با نوای عشق رست
از چهار و هشت افلاک شریر


۲۷ دی ۹۶ ، ۰۶:۰۰

اندیشه از عقیده خلاصی دهد، عشق از اندیشه.

حلمی

عقیده، اندیشه و عشق - حلمی

۲۷ دی ۹۶ ، ۰۲:۲۱

افلاک خدا چو دم به دم می گردم
هر لحظه ز خود چو شمع کم می گردم
از آتش دوست چون عَلَم می گیرم
هر ثانیه بیشتر عدم می گردم
حلمی

دوبیتی حلمی - افلاک خدا چو دم به دم می گردم

۲۵ دی ۹۶ ، ۰۵:۰۵

ای که هر دم می کنی تشبیب عشق
تو چه گویی از گریب و جیب عشق


تو چه دانی عشق را ای مستحیل 
رو رو بیرون از در تقریب عشق 


گر تو باشی نیستی جز دیب عقل 
تو نداری نقش از تذهیب عشق 


تو مرا شب خوانده ای، آری شبم 
شب منم رخشنده از تضریب عشق 


چشم منشورم مرا تکثیر کرد 
جان من بر بام دل در شیب عشق 


رستنی خواهم از این هشتی سرخ 
تا ببینم آبی تحبیب عشق


حلمیا گر وصل می خواهی، خموش!
نیست این بی پردگی ها زیب عشق


۲۴ دی ۹۶ ، ۰۶:۰۰

از گستره ی درک به دور، سر در خود پیچیده، دیوانه، رها. چنین خوشم. 
با آفتاب نشستن، حال آن که جمعیتی در انتظار او، در وهم و در حجاب. 
در گریز از خویش؛ آدمی. من؛ بی خویش، با دوست، بی همه ی با همه. 
جاریستم در رگ عشق، جاری چو هزار رود، در هزار پود. 
با کیستم؟ من کیستم؟ من؛ عشق، آتش، نور، دود. 


حلمی | کتاب لامکان


۲۳ دی ۹۶ ، ۰۰:۴۹

شگفت آنکه می توان زنده بود و از درد گفت. دردی مهیب و از عمق جان لهیب کش، آنگاه که آگاهی رشد می کند. آنگاه که مویرگهای روح در مرتبه ای جدید به هر سو می دوند و گسترش می یابند. آگاهی چون شعله ها سرمی کشد و شعله ها بسط می یابند و تمام جهان جدید را در آغوش می گیرند. این داستان درد است، این داستان آگاهی ست. داستان در هر زندگی دوباره مردن، صدباره مردن و هزارهزارباره مردن و زنده شدن. خاکستر شدن و آنگاه چون ققنوس بر فراز خاکستر خویش تنوره کشیدن؛ در جهانی نو، زیر آفتابی نو و در آغوش خدایی نو.


شگفت آنکه می توان زنده بود و در درون کوره های مذاب روحساز درد را شاهد بود، از درد گفت، با درد رقصید و با درد متناسخ شد. این داستان عشق است. 


حلمی | کتاب لامکان

۲۲ دی ۹۶ ، ۱۹:۱۵

تو چراغی، روشن از تو آفتاب
دیده ام شب در پناهت ماهتاب


دیده ام زیر پرت خورشیدها
قلبهای مست از تو تاب تاب


دیده ام من کمترین روح ها
صورت پنهانی ات هرشب به خواب


دیده ام من عقل های زورکش
محضرت گویی که در روز حساب


گشته ام من روزها هر روزها
عمق اقیانوس چشمان تو باب


آنگه از آن باب ها بر خلق ها
بسته ام صدقرنها از اضطراب


برگشودم وانگهی پیراهنت
پر نمودم قلبها از عشق ناب


خلقت پیچیده در خود باز شد
با حروف قلب حلمی بی حجاب


۲۲ دی ۹۶ ، ۰۶:۰۰