سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

خوش به حالت ای فلک با بخت سرگردان من

خوش به حالت ای فلک با بخت سرگردان من
من بچرخم تو بچرخی در ره پنهان من


می کشم بر دوش چون این بار بی انجام را
زخمه زن، پیکار کن، هرگز مشو آسان من


خوش به حالت ای زمین دامان مردان می کشی
هستی ات رقصان شده در دامن رقصان من


ای دل بیخود شده سرمستی ات بسیار شد
خوش بنوش این باده ها از ساغر جانان من


خوش به حالت عقل تو در بند دانایی نه ای
بی چراغان می بری در دوزخ گردان من


ای تو ایمان بر سرت محض خدا یک چشم نیست
می بری آن بندگان در گردش بی آن من


گوش ها ای گوش ها این پرده ها را بشنوید؟
ای شب لاینقطع بینی دم الوان من؟


ای تو شب تا کی شبی تا کی شبی
هیچ آیا صبح خیزد از گِل تابان من؟


هیچ آیا زور دارد دل پی آن وصل دور؟
تن تواند روز دیگر درکشد این جان من؟


من ندانم تا کی ام ای ماه سوزان تاب هست 
ای قدم ها همّتی در راه بی پایان من


یک شب دیگر اگر با این چنین غم صبح شد
بی شکی سامان شود این حال خونباران من


گفت حلمی سرخ دیدی تا به سبزی صبر کن
تا شوی روز دگر در بزم سرسبزان من

خوش به حالت ای فلک با بخت سرگردان من | غزلیات حلمی

موسیقی: Lisa Gerrard - Man on fire

مصاف انسان و خدا؛ تنها آن

آنکس که عظمت این لحظه را نتواند تشخیص دهد بی شک درباره ی عظمت لحظات گذشته لاف می زند. آنکس که حال را نمی بیند، در گذشته زندانی شده است. و به حال رسیدن بس پرمرارت و پرتاوان است. 


به دنیا آمدن دشوار است. پیش از خنده ها گریه هاست. درون تاریکی روح خود را نمی بیند، می گوید من حقیقت ندارم، و چون من نیستم همه چیز سراب است. به حقیقت که تا روح خود را نبیند، زندانی بازتابها و سرابهاست و تصویر او تصویری از بی شمار تصاویر دیگر است که از بیرون بر او تابیده.


این گونه نیست که بنشین و حال را دریاب. عزم حال، عزم خودشناسی ست. این عزم یک سفر پرماجراست. یافتن راه، سپس راه یافتن، گام نهادن و آن گاه بسیاری قدم ها. پیش از راه؛ رنج های کوچک، شادی های کوچک، در راه؛ رنج های عظیم، شعف های نامنتها. 


کار حال، کار خدمت است. هر که در حال است، به مسئولیتی گردن نهاده است. روح در راه حال، رسالت خویش را می شناسد. تعالیم حال، تعالیم عشق است. تعالیم عشق، تعالیم وقف، ایمان تام، ایثار و خدمت بی قید و شرط است. سالک مزد نمی طلبد، بلکه بها می پردازد و این بها وقت و جان و نیرو و تمام هستی اوست. 


باید مشتاق حقیقت بود و آن را از جان دوست تر داشت. در هر مصاف انسان و خدا، عاشق هر بار انسان را زیر پا می گذارد. چرا که راه عشق، نه هم این و هم آن، که تنها آن و آن و آن و آن و آن. 


حلمی | کتاب لامکان

تنها آن | کتاب لامکان

موسیقی: همایون سخی - داغ عشق | رباب و آواز

سرانجام روزی..

سرانجام روزی می رسد که روح جز خدمت حق نمی گزارد، جز از دوست فرمان نمی گیرد، جز از عشق دم نمی زند و جز کار برای خدا نمی کند. خلقت را برای همین برپا داشته اند. 

حلمی

سرانجام روزی.. | کتاب لامکان

جهانی بر سر این کار سوزد

جهان از خامی بسیار سوزد
دل عاشق ز چشم یار سوزد
من و چشم تو و خلقی بر آتش
جهانی بر سر این کار سوزد

حلمی

جهان از خامی بسیار سوزد | رباعیات حلمی
موسیقی: James Newton-Howard - The Gravel Road

راههای خطیر..

راههای خطیر
جمعیت اندک
پیروان حقیقی
کارهای بزرگ.

حلمی

راههای خطیر.. | کتاب لامکان

موسیقی:‌ Thomas Bergersen - Rada

کار عشق

کار عشق چیست؟
پایین کشیدن کجاوه ی ریا.

حلمی

کار عشق | کتاب لامکان
کتاب روح را می توانید در کتابخانۀ دلبرگ بخوانید؛ اینجا.

چون گنج نشسته بر سر خود

چون گنج نشسته بر سر خود
چون آینه در برابر خود
در روح چنین بزرگواری
در خانه ی رنج آخر خود

حلمی

چون گنج نشسته بر سر خود | رباعیات حلمی

راه می گوید بیا ای روح این را هم بخوان

خطّ پنهان چون بخوانی خطّ‌ پیدا هم بخوان
چون درون آواز داری بر شو اینجا هم بخوان

درسهای عشق را باید بگیری ماه ماه
راه می گوید بیا ای روح این را هم بخوان

صحبت خلقان دگر کوتاه کن، با ماه شو
ترک کن خود را، خطر کن، خطّ دریا هم بخوان

هر دمی ابلیس گوید نه مرو بیرون مرو
عشق گوید سوی من آ! آه این «آ» هم بخوان

حقّه های عقل را حلمی به عشقت فاش کرد
چون به خود خواندی سخن حالی تو با ما هم بخوان
خطّ پنهان چون بخوانی خطّ‌ پیدا هم بخوان | غزلیات حلمی
غزلیات حلمی را می توانید در کتابخانۀ دلبرگ بخوانید؛ اینجا.

تاریک ترین لحظه

خرسندیم به دیدار تاریک ترین لحظه
چرا که این نوید یک سپیده دم نوست.

حلمی

موسیقی: Brunuh Ville - The Prince of Skyguard

چه شبی! شهاب خیزست

چه شبی! شهاب خیزست 
همه سو خراب خیزست
چه شهی به سوی من شد 
عجب او عذاب خیزست
چه وصال آتشینی 
به شبی که آب خیزست
روم از رواق پنهان
به رهی که تاب خیزست
چه تبی! خدا خدا را 
عجب این عِقاب خیزست
به چنین دمشق ای جان
چه دلم خشاب خیزست
دل من ببار امشب
که شعف عتاب خیزست
چه شهاب هوشیاری
به شبی که خواب خیزست
برو حلمی آسمان شو
که زمین حجاب خیزست

چه شبی! شهاب خیزست | غزلیات حلمی

نقاشی از مارِک روزیک

شیطان، عقل و توده ها

آیا سرانجام عقلا و فلاسفه ی بی شعور دست از سر بشریت بر خواهند داشت و از حقنه کردن راهها و روشهای بلاهت بار خویش توبه خواهند کرد؟ آیا سرانجام نظریه پردازان، این مردگان بیزار از زندگی، این ملال بازان قهّار، به درون سیاهچاله های خویش خواهند خزید و از سر راه نور برخواهند خاست؟ نه، هرگز عقل دست از سر آدمی برنخواهد داشت و تا ابد در پرستش بندگان بی شمار خود باقی خواهد ماند. چرا عقل باید دست از سر توده ها بردارد، وقتی از گوشت و چربی ایشان پروار شده است؟ «عقل» و «توده ها» تنها سرمایه های شیطان اند، و ایشان تا ابد به پای هم پیر خواهند شد.


کور می گوید نور مرده است و کر می گوید صدایی نیست، آن هم نه هر کور و کر، کور و کرِ عقل. آن ابله که نمی تواند رستگار شود می گوید رستگاری جمعی ست. آیا هرگز هیچ جمعی رستگار بوده است؟ این «جمعیت ها» ارزانی این عاقلان سیاه روز، این آزمایشگاههای نظریات پوچ فلسفی. نه جمعیت ها و نه فرزانگانشان را هرگز هیچ رستگاری نیست، نه آن را می جویند و نه آن را می خواهند و نه آن را می توانند که بخواهند. چرا که رستگاری آنِ روح است. خدا را هرگز با هیچ جمعیت هیچ کار نیست و جمعیت از روز ازل تا به ابد به شیطان واگذار شده است. کار خدا با فرد، با روح، یگانه و رو در روست. آن کس که راه را یافته این را فهم می کند. آن کس که راه را نیافته و می خواهد بیابد، باید قدمی بردارد، آن گاه راه نیز به سوی او قدمی برخواهد داشت.


حلمی | کتاب لامکان

شیطان، عقل و توده ها | کتاب لامکان
موسیقی: Paco de Lucía - Entre dos aguas

آرام تویی اگرچه آرامی نیست

آرام تویی اگرچه آرامی نیست
فرجام تویی اگرچه فرجامی نیست
بیدار منم به مردم خوابیده
تا میکده ی روی تو جز گامی نیست

حلمی

آرام تویی اگرچه آرامی نیست | رباعیات حلمی

موسیقی: Vivaldi - Gloria

وبلاگ رسمی سید نوید حلمی، عارف سخن سرای معاصر.
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می باشد. خوش آمدید.
Official Blog of Seyed Navid Helmi, the Contemporary Persian Mystic Poet
!Welcome
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان