سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

ما هیچ ندانستیم زان ساقی شاهدباز

ما هیچ ندانستیم زان ساقی شاهدباز
جامی زد و نوشیدیم زان ساغر جان پرداز
 
زان ساحل جنبنده، ساقی! عجبم آمد
گفتم به چه ماند این رقصنده ی غیرت تاز؟
 
گفتا گه دل انگیزی ست در محفل خیر و شرّ
شرّی کن و جامت را در باده ی خیر انداز
 
تسخیر جهان باشد جان تو، رهایش کن
پر گیر و سمایی شو زین پرچم جان افراز
 
تقدیر دل است و کار از دست نمی آید
دل می رود از دست و جان می دهم آواز
 
در صبح دل افروزان بانگ دم و جام است این
اوقات سرافرازن می گونه شود آغاز
 
دست آور و جامی گیر تا عیش به جا آریم
وصلی دگر و نامی در حجله ی جام و راز


حلمی چو نظر خواهد جامی ده و جانش گیر
آن گه که به جان آمد سویش نظری انداز

ما هیچ نداستیم زان ساقی شاهد باز | غزلیات حلمی
موسیقی: سمفونی شهرزاد اثر نیکولای ریمسکی-کروساکف 

بی حنجره سر دادم آواز تو، دل بشنید

بی حنجره سر دادم آواز تو، دل بشنید
بی پا سوی جان رفتم، دل عشق تو را بگزید
 
بی سر چو که اندیشم بی حرف سویت آیم
بی دل همه بی دستار تن سوی تو درغلتید
 
در خواب چو می رفتم در قاره ی بی سویان
دیدم دل سرگشته سوی تو نمی یابید
 
بی سو شدم آن هنگام تا روی تو پیدا شد
انگار که صد خورشید از روی تو می تابید
 
پنداشتم آن هنگام این حادثه رویایی ست
آری تن بیچاره رویای تو را می دید
 
شب بود و فلک گم بود در سایه ی چشمانت
هر جان که فلک دزدید چشمان تو می بخشید
 
بی سایه و بی روزن، وصف تو چنین باشد
چون تو نتوان گشتن هر چند به صد تقلید
 
ای رحمت یزدانی صد شکر تو را گویم
این گونه که دُرّ تو سوی دل و جان غلتید
 
دربان فلک گفتم بگشای که جان آمد
تا اسم تو را بردم آن درب گران جنبید 


حلمی همه بی واژه این قصّه چو بسرودی
شوریده به میدان شد شعری که نمی رقصید

بی حنجره سر دادم آواز تو، دل بشنید | غزلیات حلمی

قهر تو در پرده جام لطف توست

قهر تو در پرده جام لطف توست
این همه آتش، سلام لطف توست


قهر تو بر ناکسان زیباست، هان
این چنین قهر از نظام لطف توست


عشق را هم موکبی بالاترست
هر که را در انتقام لطف توست


هر که را چون می زنی با تیر خویش
دیده ام من از نیام لطف توست


درک قهر عشق بس ناممکن است
هر که را در بار عام لطف توست


سالک خون دیده داند عشق چیست
زخم را داند دوام لطف توست


سوز را جانی بداند چیستی 
کان سوی این هفت بام لطف توست 


دوش بر دوشم کُهی افکند یار
گفت حلمی این طعام لطف توست

قهر تو در پرده جام لطف توست | غزلیات حلمی

چنانم غرقه در مستی که جز مستی نمی دانم

چنانم غرقه در مستی که جز مستی نمی دانم
تو بر پیمانه می نازی، من از پیمانه ویرانم
 
کجا رفتی خطا کردی، چه جوری در خفا کردی
چه آسان می ز کف دادی، من از جورت پریشانم
 
بیا باز آ به میخانه چو مستی از سرت افتاد
می و ساغر فرا خوانم، ز جانت غصّه بستانم
 
اگر پیمانه بشکستی و از کفرت پشیمانی
چه باک ار چون منی داری گریبان چاک یارانم
 
الا ای جام دیرینه که در محراب جانانی
بیا و جور یاران کش وزین بخشش بمیرانم
 
بخوان سرلوحه ی زرّین به صوت و حرف پنهانی
چه وحشت از شب تاریک که خورشید مریدانم
 
به خوش نامی و ثروت نیست که بخشندت وصال یار
چه بدنامان که واصل گشته اند از جان و دامانم
 
سرود مطربی می خوان، بزن بر ساز بی عاری
که مغروران عالم را ز صد فرسنگ می رانم
 
سریر وصل می بخشم اگر جانانه بازآیی
تو جانی در بدن داری و من مجموع جانانم
  
مگو حلمی چه می خوانی از این مکتوب نورانی
مپرس اسرار پنهانی که از پیمانه می خوانم

چنانم غرقه در مستی که جز مستی نمی دانم | غزلیات حلمی

روح از این حجله ی بی عشق به جایی برود

روح از این حجله ی بی عشق به جایی برود
بدرد خرقه و در سوی نوایی برود
 
گوش کن تا شنوی از فلکت صد آواز
جان رحیل است پی نور و صدایی برود
 
ساقی از مغفرت باده گرم نام دهد
شاید این دلشده امشب به هوایی برود
 
خانه ام میکده ها گشته، چه سرگردانم؟
قول حقّ نیست به یابنده جفایی برود
 
کاسه ی عقل سر چرخ عداوت شکنم
مرغ دل بال کشد نغمه سرایی برود
 
دلقک وهم بجنبانده سر از محنت عقل
وقت آن است که این گلّه چرایی برود
 
هر چه جز باده مرا عطر ندامت بدهد
جان چو بشنید بوی باده به جایی برود
 
حلمی از شوکت میخانه مگو، جام بگیر
اوج پیمانه نگر با چه ولایی برود

روح از این حجله ی بی عشق به جایی برود | حلمی

چشمی ست در نهانی، روزنگه شهانی

چشمی ست در نهانی، روزنگه شهانی
آن چشمه سار نور و اصوات آسمانی


دل در میان نشسته، با دیدگان بسته
از کالبد بجسته در روح ناگهانی


از خویش و تن رهیده، در آستان رسیده
دروازه ها گشوده زان عشق جاودانی


سیمان مرگ بشکست سیمای جان چو دیدم
صوت نهان شنیدم وان نور شهشهانی


رفتیم و مست مستان از هست و هیچ رستیم
چون هیچ هست گشتیم زان هست نیستانی


هرگوشه ای وطن شد، جانان چو جان من شد
جان فارغ از بدن شد ز آوای تن تنانی


در جسم چیست مانی؟ در روح آی و پرکش
هر لحظه در سفر شو در وادی معانی


پرواز کن نهان بین تا نام و وصل گیری
پیراهن است این تن، بیهوده خویش خوانی


حلمی چو جام بگرفت، شعر از نو نام بگرفت
سلطان حقّ چنین گفت آن روح باستانی
چشمی ست در نهانی، روزنگه شهانی | غزلیات حلمی

خاک مرو! ماه زی، با من همراه زی

خاک مرو! ماه زی، با من همراه زی
خرقه بسوزان برو هر چه که می خواه زی


طالع سعد است این، طلعت رعد است این
کلبه ی درویش آی، در حرم شاه زی


روح سر و روح پر پرده ی اوهام در
شکّ چو ز جانت رهید بر شو و گمراه زی


مردم بیدار شو، از همه بیزار شو
نعره کش و ناله زن، در دم این آه زی


دف زن و هیهات کن،خیمه بر اصوات کن
کر شو ز صوت برون، هر دم و هر گاه زی


غم چه خوری حلمیا؟ راه نهانی بیا
بی خبری بس کن و خرّم و آگاه زی

نی نوا در گوش بشنو..

نی نوا در گوش بشنو، حرف نیست
نور حقّ در چشم گندمکار ما
حضرتش گوید بیا با ما بمان
هی مشو بیزار ما دلدار ما
حلمی

بشنوید: Mark Eliyahu - Through Me

عشق از نو خط بیان گرفته

ای رمز تو آسمان گرفته
راه تو سپاه جان گرفته


نور تو زمان ستانده از خود
موسیقی تو جهان گرفته


راه تو رهی ز آسمان است
بر روی زمین کران گرفته


اسم تو بزیستیم و خوش بود
این زیستن امان گرفته


هر کس ز تو گفت کار خود کرد
وه زین شب گفتمان گرفته


من گفتم و این تو بود در من
در هم ز تو گفت ِمان گرفته


ای اهل ادب چه گویی از ما؟
ای جمله خران نان گرفته!


حلمی چو قلم ز ماه بگرفت
عشق از نو خط بیان گرفته

خودشناسی ابتدا ویران کند

خودشناسی ابتدا ویران کند
جان رها از دست این و آن کند


این و آن چون باز شد از پای جان
روح آنگه خدمت جانان کند


خدمت جانان زکات عشق توست
هر که باید خدمت این خوان کند


هر که باید در رهش از ظرف خود
تشنگان را سیر از باران کند


خدمت بی مزد و منّت کار توست
این چنین کاری تو را شایان کند


از ره بی چهرگان با حقّ نشین
تا حقیقت چهره ات عریان کند


از ره صورت مرو، با ذات رو
ذات، ذرّات تو را چرخان کند


گفت: حلمی، مهربان عشق شو!
گاه مهرش این چنین عصیان کند

عاشقی آغاز کن، آنجا چه ای درگیر زهد؟

عاشقی آغاز کن، آنجا چه ای درگیر زهد؟
یک دو جامی باده زن جای دو صد تکبیر زهد


خطّ چشمان تو چون قدقامتم کوتاه کرد
دفتر جان پاک شد از خطّ بدتصویر زهد


آه زین گاوان خود شه خوانده در هر گوشه ای
حلقه ها بسیار شد از نظم بی تدبیر زهد


مدّعی را مستی اوهام چون خرکیف داد
از پی اش بین صدهزاران بنده ی تسخیر زهد


اوستاد عشق را بین دکان داران مجوی
حلقه ها را باز کن فارغ شو از زنجیر زهد


از دم عشّاق جو پیمانه و تسبیح یار
آن زمان نظّاره کن آن حالت تغییر زهد


بی شعوران جهان هر لحظه ای بر پرده اند
دیگر از این حرف بهتر هست در تفسیر زهد؟


هر کسی با هر کسی بنشست و ما با بی کسان
بی کسانی! بی کسانی! هِلّه تا تخمیر زهد


حلمی از این خامشی ها چلّه ی تقدیر سوخت
هم نهایت سرفراز آمد سر تقصیر زهد

سخن گویم چنان که خواب خیزد

سخن گویم چنان که خواب خیزد
دل از حیرانی محراب خیزد


خبردار از خبر بیزار گردد
سکوت از خانه ی بی خواب خیزد


بمیرید ای رفیقان الهی
چنان مرگی که زان صد آب خیزد


حجاب آن گونه خوش دارند مردان
که ریشاریش از اصحاب خیزد


سراپا جان شدن کار خسان نیست
به موسیقی جان مضراب خیزد


تمام روزها حلمی وزان است
شبانگاهان هم از اعصاب خیزد

وبلاگ رسمی سید نوید حلمی، عارف سخن سرای معاصر.
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می باشد. خوش آمدید.
Official Blog of Seyed Navid Helmi, Contemporary Persian Mystic Poet
Welcome
Contact: snhelmi@yahoo.com
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان