سَرای حلمی، عارف سخن سُرای معاصر

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست *-* بر هر که بخواند این خط راز سلام

سَرای حلمی، عارف سخن سُرای معاصر

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست *-* بر هر که بخواند این خط راز سلام

سَرای حلمی، عارف سخن سُرای معاصر

پایگاه نشر آثار سید نوید حلمی، عارف سخن سُرای معاصر. انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می باشد. خوش آمدید.

طبقه بندی موضوعی

۴۵ مطلب با موضوع «غزلیات حلمی» ثبت شده است

از صلح دروغین تا عشق تو صد جنگ است
تا خون ندهد عاشق یک صوفیَک منگ است


هم این خوش و هم آن خوش در کار عقابان نیست
تنها تو و تنها تو، باقی غش و نیرنگ است


هم مسلمِ بودایی هم بودیِ مسلم خوش؟
ای بودیِ مسلم کش این قصّه چه آهنگ است


یا بی حقی یا با حق، یا عاقلی یا احمق
ای عاقلِ عاشق رو این قافیه بد لنگ است


هم شیره ی تاکستان هم قهوه ی ترکستان؟
با قهوه خوران حرف شیرین و شکر ننگ است


سالار زمینی تو یا سالک کوهستان؟
هم شیشه به کف داری هم در کف تو سنگ است!


یا نغمه ی هورایی یا عرعر شورایی
بر صحنه دل آرایی کار دو سه مافنگ است


با ما تو خدایی شو، بی رنگ و نوایی شو
ای راحله راهی شو در روح که نارنگ است


زنگ حرمش در گوش یعنی که تو احضاری
حلمی چه به اظهاری؟ برخیز که دل تنگ است

۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۰۱

بساط زهد و تقوا را برانداز
برو عاشق شو، اینها را برانداز


حجاب خفتگان از سر بیفکن
چنین رسم پریشا را برانداز


خوشی با دوستان وهم و افسون
اگر زیباست زیبا را برانداز


جهان رویاست، تو در خواب نازی
بخیز احکام رویا را برانداز


برو ارکان حقّ آموز امروز
به جز حقّ هر چه میرا را برانداز


عمل کن هر چه گویی، مرد دانا!
بساط حرف و هورا را برانداز


چو عیسی تاج خارت می گذارند
برو چرخ چلیپا را برانداز


گمانم صبح با حلمی چنین گفت
بساط زهد و تقوا را برانداز

۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۰۹

عقل! مگو خرقه به نام من است
خیر و شرت هر دو به کام من است


گرچه چپ ات از دم بالا تهی ست
در چپی اش نیز غلام من است


راستی ات هم که پر از کژمژیست
هر کژی اش چینک دام من است


خاص که از پستی عامی بریست
خاصیت جلوه ی عام من است


درّه مگو، قلّه ی وارونه ی بین
ژرف شو در ژرف که جام من است


گفت خدا حافظ یاران عشق
گفتمش این لحظه سلام من است


گو بشود هر چه شود باک نیست
هر ضربانی به نظام من است


حلمی از این راه و از آن راه نیست
تیغ حقیقت ز نیام من است

۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۱۶

خطابم با تو باشد روح مسکین
خیالت بر نشان در خویش و بنشین


ندای جان شنو از صوت پنهان
ببین صد جلوه ی دنیای رنگین


چو وعظ از عشق شد هم بی ثمر شد
کلام دوستداری نیست سنگین


دو جامی سر کش و بی خویش طی کن
طریق نور و اصوات بلورین


کجا گفت آن شه خوشنام روزی
که دوری از صراط عشق بگزین


که عشق آن آفتاب بی دلیل  است
رها از هر چه زهد و عقل و آئین


کجا بی عشق بازی می توان رفت
که مس از عشق بازی گشت زرّین


به تن ها عشق جادو و جلا داد
وگرنه تن چه باشد جز گل چین


هر آن ارزان به دل نگرست جان داد
و پر زد آن که گشت از عشق آذین


دعای حلمی عاشق چنین است
که چشم بد به دور از عشق، آمین


۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۰۵

خود را ببین

۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۴۵

عشق یعنی صحبت آن جان پاک
خوب و بد را سوخته، میزان پاک


عشق یعنی فارغ از هم این هم آن
آرزوها کشته در میدان پاک


هر چه از دیروز مانده دور ریز
بخت نو؛ هم خانه و هم خوان پاک


راه فردا راه بس پر خون و سوز
مِی طلب دارد تو را ایمان پاک


قلّه ها و تاج ها، معراج ها
توشه ی این ره بدان یاران پاک


خاک هم گوهر ز تو پنهان کند
تا نداری در نهانت کان پاک


گرچه با اخلاق و نیکوسیرتی
این بلی خواهد ولی کو آن پاک؟


بر سر این نکته ها ای سرگران
سالها اندیشه کن با نان پاک


حلمی و اسرار جان و ساز دل
صبحگاه و باده و ایوان پاک

عشق یعنی صحبت آن جان پاک - حلمی

۳۱ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۰۸

هم اوّل تاریخ تو، هم آخر تاریخ تو 
محفل به محفل دم به دم بر منبر تاریخ تو


هم سجده ی محراب تو، هم چرخش مضراب تو 
هر صحنه ای هر گوشه ای بازیگر تاریخ تو


آن مغرب خودخواه تو، این مشرق گمراه تو
هر چشمه ی خون گشته بر خاکستر تاریخ تو


در روح چون برخاستم دیگر زبانم کور شد 
چون دود من بر آسمان، در مجمر تاریخ تو


با من ز راز عشق گو، فردا مرا در کار نیست 
در رفته از ادوار من، در هر سر تاریخ تو


بی مرز در هر آسمان، از قلب حقّ تا بر زمین 
هم این ور تاریخ تو، هم آن ور تاریخ تو


آن خنده هایت، مرحبا! دیوانه ام، دیوانه ها! 
حرف از زبانم پر کشید، ای کافر تاریخ تو


وه این شب بی انتها، معراج ما، معراج ها! 
حلمی سخن را خواب کن، بگشا در تاریخ تو


۲۹ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۰۲

ای روح گم در جا بیا
اینت نشان اینجا بیا


در رود جادویی عشق
ای جان جان بالا بیا


ای درنشسته بی فلک 
بی خود شو و با ما بیا


ای روز بی افروغ سرد
ای شام بی فردا بیا


ای عقل کوته جرم کن
جامی زن و رسوا بیا


ای کودک ترسا بخیز
ای مسلم ای بودا بیا


از نو فلک لطفی نمود
هوراکشان دریا بیا


ای موسی سرگشته هان
ای مریم ای عیسا بیا


عهد فرج شد با که اید
ای ملّت غوغا بیا


مه بعد عصری رخ نمود
مهدیست او حالا بیا


در باغ مهتابی جان
بی حجب و بی پروا بیا


حلمی نقاب از شب فکند
بر پرده ای مولا بیا


۲۷ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۵۵

شرک یعنی جستن تأیید خلق
خودفروشی در پی تقلید خلق


حقّ فرو بگذاشتن در صد حجاب
خود فرا بردن به صحن دید خلق


شرک یعنی در ظواهر باختن
خودنماییدن پی توحید خلق


حرف حقّ هم بی نصیب از شرک نیست
قاریان بین در پی تمجید خلق

 
آدمی خربنده ی صد هدیه هاست
خوش بمیرد بر سر تمهید خلق

 
گفت حلمی نور حقّ در پرده هاست
باز گوید ابلهی خورشید خلق


۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۰۷

چه ترنّمی صدایی، چه جهان آشنایی
چه عروج بی نظیری، چه شبی چه ماجرایی


چه عجب که وصل گشتم به ستیغ بی نهایت
عجب این صعود نادر، عجب این دم رهایی


عجب این خروش خاموش که دلم ز سینه برکند
عجب این خدای بی نام که نشسته بی هوایی


چه بدانی از چه گویم، دل خون چشیده داند
که پس هزار قرنی برسد به سرسرایی


دل من مبارکت باد که تو بس ز خویش رستی
تو بسی ز خویش جستی که رسی چنین فضایی


تو برون از این جهانی،‌ تو برون از آن جهانی
تو ورای لامکانی، دل من بگو کجایی


چه شهامتی چه وصلی، چه سعادتی خدایا
عجبا هزار قلّه همه سو به زیر پایی 


به درون معبد عشق که جز آن ستاره ها نیست
چه خوش این ستاره گشتن به شریعت همایی


چه خوش این بهار گشتن به کلام منجی عصر
که غیاب عشق دیدیم و کنون حضور غایی


برو حلمی عاشقی کن که قیام روح کردی
بدرخش و روشنی بخش به طریقت خدایی


۱۳ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۲۷

من دوش خیال جام کردم
زان خطّه به جان سلام کردم
 
آیینه شدم به هشت گیتی
تابیدم و جلوه تام کردم
 
سرمایه ی دیده باد دادم
تا آن دل شرزه رام کردم
 
از جادوی دلبرانه ی دوست
جوشیدم و خوش خرام کردم
 
زان چشمه که آب خاص می داد
نوشیدم و قصد عام کردم
 
آن قسمت کهنه بار دادم
نو گشتم و نو کلام کردم
  
حلمی که پیاله وام می برد
در میکده پردوام کردم

من دوش خیال جام کردم - غزلیات حلمی

۱۰ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۳۱

من بروم از طرفی، جمعیت از راه دگر
هر که به هر که برود من سر جایم به خبر


روح به کس رو نکند جز به خدامرد زمان
آه چه کس فهمد از این حرف مفاهیم قَدَر


هیچ کس از حرف من و راه من آگاه نشد
حرف ورا گفتم و او هست مرا همچو پدر


من پسر حقّم و در راه پدر خون بخورم
در ره مجنونی و مستیم سراپای خطر


در ره بیرون ببرم جمعیتی سوی یکی
آن دگر جمعیتی می کشم از سوی دگر


خرقه ی مردم ببرم دوش یکی مرد خَلَف
آن دگر آن خَلَف از راه برم سوی شرر


خوابره چشم تو را می روم و کس نکند
شکّ که چه شرّ بارد از این راه شرربار قمر


رزم تو و بزم تو را هر دو بجستیم و عجب
هر دو یکی مانَد و زین هر دو یکی زان دو بتر!


ای سخن از دست بشد حلمی از این راه بیا
تا به خرابی نبری حرف و سخن را به هدر


۰۷ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۴۲