سرای حلمی

گفتگوهای نهانی گوش کن _*_ گویم از راه میانی، گوش کن

در عدم زیستن ام صحبت دیگر دارد

در عدم زیستن ام صحبت دیگر دارد
حضرت دوست دلم دید چه لنگر دارد


خطّ دل هیچ کسی این همه معذور نکرد
سالکی بین که به خود این همه باور دارد


عاشقی نیست اگر این همه با خود باشیم
دل به خون، جان ِز سر رسته شناور دارد


خلق را گرد خود آورد و بگفتا اینم
پرعدد این من پروار، دلاور دارد! 


ره یکی بیش نباشد، تو چه پویی ای جان؟
ای مبادا که دلت دور منی بر دارد


سر فرو آور و دل پاک کن از خودبینی
خاک را بین که به دل صد طبق زر دارد


حلمی از آن سفر عشق سراپا خون است
جامه ی سرخ از آن حادثه در بر دارد

بس سروشان شر و جهل و نفاق

بشنوید این داستان راستان
تا قوی گردید از خون نهان


دل کشد موی حق از باطل برون
دل نباشد بنده ی هم این هم آن


دل یکی جوید، یکی را چند نیست
عاشقی را بند نیست از شرع و نان


یا برو با کودکان جهل، شاد
یا بیا خطّ شعف از درد خوان


رقص مردان شیوه ی اغیار نیست
هر کسی چرخید را عاشق مدان


ای بسا خودکامگان عقل محض
هر زمان لافیده از عشق شهان


بس سروشان شر و جهل و نفاق
هر زمان با حقّ به جنگ بی امان


در لباس دوستی، با نام عشق
کرده اند عرفان بساط دام و دان


خوی جفتک باز را چون چاره نیست
دور باش ای جان عاشق از خران


رو رو تک شو با همه بی رونقی ست
در تکی یار افکنَد آن ریسمان


خاطر حلمی از آن تک جمع شد
کاین چنین شوریده بر خلق جهان

شطح با ما نیست اینجا عشق هست

شطح با ما نیست اینجا عشق هست
خرق عادت کفر و با ما عشق هست


دل سراپای وجودش راستی ست
راستی دیدی که ما را عشق هست


بی خطایی نیست در کار سلوک
چون خطا را هم سراپا عشق هست


بی خطاپندار را آفات برد
این کمالات خطا با عشق هست


سر زدیم از خویش و افتادیم باز
بعد از این هم رو به بالا عشق هست


کمتر از ما در همه عالم که بود؟
گفت خورشید سجایا: عشق هست


ای عجب زین شمع خودسوز کمال
آه چشمانش دو دریا عشق هست


رفت روزی دیگر از تقویم عشق
گفت حلمی باز فردا عشق هست

برتری از عشق هم چون بنگرم

من ز انواع شفقّت برترم
ساربانم، راه با خود می برم


آن ولی زنده چون این راز گفت
گفتمش من نیز راهت بسپرم


گفت تو راه خودی، بر خویش باش
تا که از خویشت بخیزی در برم


در برم از سر برون آیی چو نار
گویمت اینک تویی آن دلبرم


ماه من راه است و این مَه راهتاب
هر دمی رازی ز نازش می خرم


تو ز انواع مروّت بهتری
برتری از عشق هم چون بنگرم


شیوه ی صلح تو نازان می کُشد
بنده از شوریدگی جان می برم


خلق پندارد که حلمی شاعر است
عشق داند سالکی جنگاورم

پشت سکّانم، مرا واگیر کن

پشت سکّانم، مرا واگیر کن
خلقت از طرز بیانم سیر کن


بخت سرخوش، جان سرکش، جام پُر
این همه چون شعله ها تکثیر کن


من سراپای وجودم عشق شد
تو چنین کردی و خود تدبیر کن


ساز خود آورده ای، مضراب زن
این قلم خود ساختی، تقریر کن


زیر و رویم را چو خود افراشتی
پس تو خود این زیر و رو تصویر کن


رو اگر در خاک هم، توفیر نیست
ذات را در خلق عالمگیر کن


چون قلم در دست حلمی نور شد
آن جهان در این جهان تحریر کن

رمزگویی خاصه شد آزار ما

رمزگویی خاصه شد آزار ما
من بگویم تو بخوان از کار ما


من نگویم تو نمان بر جای خود
تو بمان، هم راه بین هم یار ما


گر تو از خویش قفس بیرون شوی
واصلان هستند در دربار ما


خطّ یاری خوان و برگ دوستی
گرچه پیش از آن شوی در نار ما


نی نوا در گوش بشنو، حرف نیست
نور حقّ در چشم گندمکار ما


حضرتش گوید بیا با ما بمان
هی مشو بیزار ما دلدار ما


عقل تو دارد تو را اندرزها
عشق گوید خطّ ما پیکار ما


مرد جنگی را برون هم کارهاست
در درون هم در ردای کار ما


بر در زرّین دل یک حکم و بس:
اندرون آ در ره دوّار ما! 


بس غزل های رسا حلمی سرود
در رثای عشق آتشبار ما 

پس کجایند آن جوانمردانتان؟

ای خلایق برده آز آسانتان
پس کجایند آن جوانمردانتان؟


پس کجا آن دادها از عدل و داد
آن سخن ها خفته شد پنهانتان؟


کی امان آید شما را از خسی
حرصتان پابسته شد در جانتان


خفتگان با خائفان هم سفره اند
عاشقان خوش بر کنار از نانتان


عاشقان را برکت از نان ولی ست
آن ولی را خوش نشد الوانتان 


آن ولی ِحقّ و نی خیر و شریست
حقّ کجا و این غشی میزانتان


حقّ کجا با خلق آتش راست شد
حقّ بسوزاند در و دکّانتان


از میان شد حلمی و آزاد گشت
از دد و دیوان و دام و دانتان 

صبح، آن افلاکبان بی نظیر

صبح، آن افلاکبان بی نظیر
گفت با من از ره معنا بمیر


حال و مال و سال و ماه و آه و جاه
واکن از جان خود و آتش بگیر


دوستی ها در جهان چون دشمنی ست
تک شو و تک رو در این راه دلیر


بی خودی یک داستان شوخ نیست
بی خودند آن شعله پردازان شیر


در خموشی راه بین و روح شو
تا شوی همراه جان های شهیر


دل صفت باش ای عزیز راه دور
یعنی همچون دل بتپ در عشق پیر


شغل عاشق چیست حلمی؟ عاشقی!
عاشقی را نیست اوصاف حقیر

در نهانخانه بیا اصل سخن ها می خوان

در نهانخانه بیا اصل سخن ها می خوان
وهم این قافله را وانِه و خود را برسان


عشق گوید که شنو حرف دل و کبر مورز
هر که زد حرف دلی راه مبندش ای جان


سایۀ هجر تو را سخت پریشان کرده ست
این دوای دل تو: رو ورق دل می خوان!


هیچ کس بی سخن زنده به جایی نرسید
عذر بیهوده مکن، قدر گوهر را می دان


راه حقّ در کتب و دفتر بیرونی نیست
مجمری هست ز دل، خود به میانش بنشان


گرچه دشواری حقّ‌ تاب و توان می سوزد
بر دل عاشق تو هست ولی ره آسان


حلمی از آن ورق زنده سراپا عشق است
دل به دریا زن و این کشتی روحانی ران

بیا که حال آن ماست، محال را خدا کند

اگر هوا کند دلم نه از سر هوا کند
جهان به ناز رفت اگر به جام اکتفا کند
 
اگر شراره می زند کلام بی زبان من
میان آتش فراق ببین دگر چه ها کند
 
نصیب عشق گشته ام به کام اژدهای بخت
زمرّد است در کفم فلک اگر وفا کند
 
صف طویل غم ببین ز ابتدا به انتها
پیاله مژده می دهد که خنده ای بها کند
 
شهان مُلک آفتاب فسانه گشته اند و حال
چه باک بنده ای اگر خیال آشنا کند
 
سرود قرن های دور به سحر و راز گفته ام
بیا که حال آن ماست، محال را خدا کند
 
شب است و بارگاه شاه به نور باده می دمد
عجیب نیست ساربان به ماه التجا کند
 
خراب چرخ هشت و چار! بیا که کار کار ماست
مقدّر است روشنی روایت ار قضا کند
 
حریر آفتاب را به جان خسته می تنم
هزار ساله رنج را چو ساغری دوا کند
 
چه گم نشسته ای میان؟ به آستان باده آی
 بیا که حلمی قریب غریب را سزا کند

دولت فرزانگان سمت درون است و جان

دولت فرزانگان سمت درون است و جان
سمت برون دولت عقل ببین و گمان


مردم جاوید خواه نی دو سه خلق تباه
رأی برون وانه و رأی درونی بخوان


رأی برون پشم و باد، خلقت گول و گشاد
رأی درون رأی دل، رأی خروش و ژیان


رأی برون التماس، نوکری خلق لاس
رأی درون خاص خاص، رأی سران جهان


رأی برون اختلاف، رأی جمعیاً خلاف
رأی درون صاف صاف، نوبری بی زمان


دولت خرچنگ و بنگ رأی برون است و رنگ
دولت رأی خدا سمت درون است و آن


دولت پایندگی ست، راست خود زندگی ست
دولت مردان حقّ، کوه بر و بی امان


حلمی از این جویبار داد نشان دیار
ساعت بی ساعتی گرد روان لامکان

خطّ پنهان چون بخوانی خطّ‌ پیدا هم بخوان

خطّ پنهان چون بخوانی خطّ‌ پیدا هم بخوان
چون درون آواز داری بر شو اینجا هم بخوان


درسهای عشق را باید بگیری ماه ماه
راه می گوید بیا ای روح این را هم بخوان 


صحبت خلقان دگر کوتاه کن، با ماه شو
ترک کن خود را، خطر کن، خطّ دریا هم بخوان


هر دمی ابلیس گوید نه مرو بیرون مرو
عشق گوید سوی من آ! آه این «آ» هم بخوان


حقّه های عقل را حلمی به عشقت فاش کرد
چون به خود خواندی سخن حالی تو با ما هم بخوان

Official Blog of Seyed Navid Helmi, Contemporary Iranian Mystic Poet.
!Welcome
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی، عارف سخن سرای معاصر ایرانی.
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می باشد. خوش آمدید.
Contact: snhelmi@yahoo.com
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان