سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

بگشای پر! بالنده شو!

بگشای پر! بالنده شو!
پرّنده شو! بارنده شو!


عقل هراس‌آلود را
از خویش وا کن، زنده شو!


امروز روز تازه‌ایست
بگشای جانت، خنده شو!


جوینده بودی قرنها
امروز را یابنده شو!


امروز را بیدار باش
بر خفته‌ها تازنده شو!


از خوابهایت یاد آر
اندوهها را رنده شو!


طرح نویی اندیشه کن
بر تازه‌ها یک‌دنده شو!


از چرخ‌خواری دست کش
حلمی! خداخوارنده شو!

بگشای پر! بالنده شو! | غزلیات حلمی

مجلس اشرار بین، جمعیتی کور و کر

مجلس اشرار بین، جمعیتی کور و کر
بنده‌ی شهد و شکم، برده‌ی کام و کمر


بی‌خبران از جهان، معتقدان ریا
قافله‌ی حیف‌نان، بی‌عرق و بی‌هنر


مفت‌خوران حریص، بی‌شرفان دنی
بی‌جنمان وقیح، زوزه‌کشان حشر


این نجسان خائن‌اند، ظرف فسادند و بس
مظهر اهریمن‌اند، هر دمشان توف شر


خس که به مسند رسید، دیو به مصدر نشست
عشق به پنهان وزید، گشت گدا معتبر


خلق خسی‌اش بدید، رأی کثیف‌اش چشید
بنده‌ی دنیا بُد و کرد حق از او حذر


کبر کلاهی گشاد بر سر این خلق کرد
کودکی و کودنی، جمعیتی بی‌گوهر 


یا رب اگر وقت شد گو که به تیغ وزان
همره باد جنان قصّه کنم مختصر


 کم‌کمک آن لحظه‌ی ناب فرا می‌رسد
کوبش و شور خوشان، بوسه‌ی سیف و سپر


بی حذری حلمیا گرده‌ی توفان نشین
رزم خوشان بزم ما وین گذر پرشرر

مجلس اشرار بین، جمعیتی کور و کر | غزلیات حلمی

Brand X Music - World Without End vs. Tomb Raider

بیا به حلقه‌ی خدای که دست یار می‌کشد

چه حلقه‌های بی‌ثمر تو را به دار می‌کشد
بیا به حلقه‌ی خدای که دست یار می‌کشد


نه رهگذار عشق که بیا و جان عشق باش
بیا که حقّ حی تو را بدان دیار می‌کشد


تو حرف دیگران زنی به دیگران و سایه‌ای
حریف حرفه‌ای نه‌ای که از تو کار می‌کشد


قلم شکست و جان گرفت، قلمروی بیان گرفت
عنان کشید و خوان گرفت، خوشم به دار می‌کشد


رسید وصل تازه‌ای، درون یکی برون یکی 
بکشت جان و جان نو به روزگار می‌کشد


زمانه‌ای غریب نیست، غریب حال آدمی‌ست
که بر درخت روحسار نشسته قار می‌کشد


به خانه‌ام رسید و خفت امام جمعه مستِ مست
خوش است حال عاشقی که انتظار می‌کشد


زبان عشق بسته است مگر به اذن دوست که 
گدای خودفروش را به بند و دار می‌کشد


اگر چه مدّعی بسی‌ست، یکی‌ست قطب عشق و بس
هم‌او که چشم وحشی‌اش ز جان دمار می‌کشد


جهات عشق مشکل است، کسی رسد که جان دهد
وگرنه کار او ز نو به هشت و چار می‌کشد


خموش حلمیا! خموش! پیاله‌ای بگیر و نوش
که کار خامشان روح به اشتهار می‌کشد

چه حلقه‌های بی‌ثمر تو را به دار می‌کشد | غزلیات حلمی

بی‌خود شو به پیش‌ام آ، یا با همه تنها شو

بی‌خود شو به پیش‌ام آ، یا با همه تنها شو
ای با‌همه زین جا رو، ای بی‌همه با ما شو 


تو مست خودی با خود، این باده نمی‌دانی
من مست توام بی تو، ای بی‌تو به دریا شو


من قصّه نمی‌دانم، افسانه نمی‌خوانم
تو گر سر حق داری، بی سر به ثریّا شو


با خلق به سودایی، این خلق نمی‌دانم
آن خلق حق ار یابی با آن به سر جا شو


بی چشم تو را دیدم در محفل بی‌خوابان
بی حرف ندا آمد: ای روح به بالا شو


حلمی تو چه می‌جویی؟ آن خانه به جان پیداست
بنشین و به پنهان رو، برخیز و هویدا شو

بی‌خود شو به پیش‌ام آ، یا با همه تنها شو | غزلیات حلمی

ای خبرگان ای خبرگان آن خمره‌ها را وا کنید

ای خبرگان ای خبرگان آن خمره‌ها را وا کنید
از خبرگی بیرون شوید و جام‌ها پیدا کنید


ای خواب‌های عقل زار، ای مردگان انتظار
ای مغزهای اشتهار آن قلب‌ها دریا کنید


عمر گران بگذشت پست، ای وای زین عقل خجست
یک لحظه گر مانده‌ست آن یک لحظه را غوغا کنید


ای مردگان برپا شوید، ای زندگان با ما شوید
ای خفتگان قرن‌ها آن رخت‌ها را تا کنید


ای روز با ما یار شو، ای شب دگر بیدار شو
ای مردم گم‌کرده‌ره آن راه را پیدا کنید


آن راه وجد و روشنی، آن موسقی بی‌منی
عزمی به راه روشن رقّاص بی‌پروا کنید


این جامه‌های تنگ را، این بردگی بنگ را
آتش زنید و روح‌وار خود لایق زیبا کنید


این مردگی‌ها سخت تلخ، زین مردگی‌ها بگذرید
آن زندگی‌ها سخت خوش، خود را ز نو برپا کنید


ای دال‌ها، با لام‌ها! ای باده‌ها، در کام‌ها!
ای جام‌ها وی جام‌ها بس بزم بی‌همتا کنید


ای خبرگان ای زبدگان زین فاضلی‌ها بگسلید
ابلیس من‌من‌باز را آواره‌ی صحرا کنید


حلمی به پیمان گوش بست، بشنید آواز الست:
ای روح‌های باستان فرمان حق اجرا کنید

ای خبرگان ای خبرگان آن خمره‌ها را وا کنید | غزلیات حلمی

تو عزمی کن ای مام پا‌بسته جان

تو عزمی کن ای مام پا‌بسته جان
اسیری و جهدی به کوی خوشان


کمی پیش‌تر تا که بالا کشی
از این سور و سات نوای ددان


از این شهرگان نمای و هوای
بیا تا که برپا شوی سوی آن


دمی کژرویی یک دمی راست‌رو
بیا جانِ دل سوی دل در میان


رها شو تمامی ز شرّ و شجر
که جز غم نیامد برون زین دکان


اگر غم غمی کوه اندُه شکن
اگر شور شوری ز جان جهان


اگر جنگ جنگ مردان حق
اگر صلح صلح نبردآوران


اگر دل دلی خون کند عقل را
اگر سینه‌ای سینه‌ای خونفشان


برو حلمیا رزم پاکان خوش است
سپر کن حق و تیغ دل برکشان

تو عزمی کن ای مام پا‌بسته جان | غزلیات حلمی

موسیقی: Mikhail Ippolitov-Ivanov - Procession of the Sardar 

ناکسان بی‌مایگی دکّان کنند

ناکسان بی‌مایگی دکّان کنند
عاشقان گوهر به جان پنهان کنند


گوهر پنهان درخشد از نهان
زان فیوضات نهانی آن کنند


جهل دائم خلق را چون چرخ کرد
گوش خود بر عوعوی گرگان کنند


چون که جان با موسقی بیگانه شد
لاجرم عرعر به گوش جان کنند


گرچه با جان خلق دون بیگانه است
هرچه را دیوان بگویند آن کنند


تو برو بشنو نوای گونه‌گون
ورنه در گوش خرابت لان کنند


تو برو گوش خرابت باز کن 
حلمیا این کار را مستان کنند

ناکسان بی‌مایگی دکّان کنند | غزلیات حلمی

موسیقی: Mark Eliyahu - Through Me

دیروز دوا دادی، امروز بلا دادی

دیروز دوا دادی، امروز بلا دادی
امروز بلا را با صد نور و نوا دادی


امروز شعف خوش‌تر از شادی بیهوده
گفتی که به تحویلی، امروز صفا دادی


امروز شهان خوش‌تر در خرقه‌ی درویشان
بنشسته چو بی‌خویشان آن جام خفا دادی


آن خرقه‌ی آتش بود بر دوش خدامردان
زان شعله‌ی خودگردان یک بوسه به ما دادی


خون‌دیده شد این چشمان در چشمه‌ی بی‌خشمان
آن جور و جفا بردی این وصل و وفا دادی


در راه به ما گفتی بر وصل میندیشید
بر هیچ میاویزید، شاید که هجا دادی


تا هیچ شد این عاشق عمری به هزاری رفت
شب را به سحر عمری در عشق فدا دادی


در عشق تو جان باید با هیچکسان باشد
چون هیچکسان‌ات را اسرار فنا دادی


با هیچکسان گشتم تا ذرّه‌ی جان یابم
در هیچ بُدم ناگه چون رعد صدا دادی


از هر چه که هستی خیز، ای هستی بی‌آویز
گفتی و به خاموشی یک شعله عطا دادی


حلمی ره کوهستان بس صعب و فلک‌لرزان
از راه نیندیشم، تو صوت بیا دادی

دیروز دوا دادی، امروز بلا دادی | غزلیات حلمی

موسیقی:‌ Katil — Kham-Khama

تو سایه و من نورم، تو ضعفی و من زورم

تو سایه و من نورم، تو ضعفی و من زورم
تو جمعی و من فردم، بنگر که چه منصورم


مجبوری و آزادم، بی‌جایم و شهبادم 
تو خلقت اندوهی، من خالق مسرورم


از خویش برآرم دست، از خویش شوم سرمست
تو با دگران شادی، من بی‌خود خودجورم


شاید که به شهر خویش یک سایه ز من یابی
تو سایه ز من پوشی، من قابله‌ی نورم


من موسقی‌ام ای دل، آن موسقی رقصان
نی زین هی‌و‌هی‌بازان، آن موسقی دورم


تو تارک این‌ها شو، برخیز تو اینجا شو
فارغ ز کجین‌ها شو، برخیز به دستورم


پیغمبر دل گوید حلمی سر خُم کج کن
کاین باده‌ی مستورم، وین محشر مشهورم!

تو سایه و من نورم، تو ضعفی و من زورم | غزلیات حلمی

موسیقی: Follia - Hesperion XXI and Jordi Savall

جان همی کندم و زین حادثه جانی بردم

جان همی کندم و زین حادثه جانی بردم
جان ز کف رفت و عوض جان جهانی بردم
 
کشتی باده به صد آتش و طوفان راندم
بی‌نشان گشتم و گم تا که نشانی بردم
 
قاصد مرگ به هر ثانیه دورم می‌گشت
مرگ را کشتم و هر ثانیه آنی بردم
 
خیر و شر هر دو ز صد گوشه ندایم می‌داد
هر دو را سر زدم و شاه شهانی بردم
 
منطق از منزلت خویش جدایم می‌برد
عاقبت عشق شدم عیش عیانی بردم
 
ساقی از قسمت پیمانه دو جامی دادم
خان‌و‌مان سوختم و خانی و مانی بردم
 
کُه بدم، کاه شدم، باد ببردم به فلک
بی‌کران گشتم و صد کام و کرانی بردم
  
حلمی از رهگذر خاک بر افلاک بشد
بوته‌ی خشک بُدم سرو چمانی بردم

جان همی کندم و زین حادثه جانی بردم | غزلیات حلمی

چرخ‌زنان رقص‌کنان مستِ مست

چرخ‌زنان رقص‌کنان مستِ مست
آن مه مسرور به جانم نشست
 
گفت که پیراهن خود باز کن
بازگشودم به جهانی که هست
 
نیست بُدم هست شدم هستِ هست
هست همه تاب و میانم شکست
 
سال نو آواز نو کردم به جان
زان دم نو بال نهانم برست
 
آن همه انسان که بُدم هیچ شد
بال برون شد ز دو بن‌بست دست
 
مرگ تو مرگ من و مرگ جهان
زندگی نوست برِ مرگ پست
 
عارض چشمان توام، عرصه نیست
غمزه کند گر فلک غم‌پرست
 
شب سوی ما گیر نهان حلمیا
ساعت می باز به بزم الست

چرخ‌زنان رقص‌کنان مستِ مست | غزلیات حلمی

عالم و آدم چپ و تو راست باش

عالم و آدم چپ و تو راست باش
آنچنان حق سیره‌ات آراست باش


راه پنهانی رو خود را سِیر کن
وانگهی آنگونه جان پیداست باش


مشت گِل وا کن عبور روح بین
همچو آن خویشی که بی‌پرواست باش


همره بادی که از بی‌سوست رو 
همچو آن جانی که بی‌همتاست باش


عقل گوید مرگ و دیگر هیچ نیست
همچو آن هیچی که از خود خاست باش


عشق گوید هیچ هست و هیچ مست
آنچنان هستی که از خود کاست باش


مست باش و راه بین و روح شو
همدم آن «او» که نامیراست باش


حلمیا بی‌گاه شد پرواز کن
در دمی آن خانه که بی‌جاست باش

عالم و آدم چپ و تو راست باش | غزلیات حلمی

موسیقی: Tanita Tikaram - Twist In My Sobriety

وبلاگ رسمی سید نوید حلمی، عارف سخن سرای معاصر.
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می باشد. خوش آمدید.
Official Blog of Seyed Navid Helmi, the Contemporary Persian Mystic Poet
!Welcome
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان