سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

عشق آمد و خانه‌ای نو..

عشق آمد و خانه‌ای نو بنیان افکند
طرح دگری به خانه‌ی جان افکند


زان پیش‌تری که قلب میدان گیرد
صد زلزله این سلسله‌جنبان افکند


عشق آمد و روزگار ما دیگر شد
آن «بر همه زن» بت زد و انسان افکند


از کاج بلند خواب ترسایی‌مان
شقّ‌القمری به شهر احزان افکند


بر برجک شب شهاب گیسو بگشود
زان حقّه سپس صلای طوفان افکند


چون خلق پریشان شد و سیمایش دید
خود صاعقه‌زن به خاک پنهان افکند


حلمی چو ز خانه‌های رخشان می‌گفت
خود را به سفینه‌های رخشان افکند

عشق آمد و خانه‌ای نو بنیان افکند | غزلیات حلمی

برو می درکش و پرسش بسوزان

برو می درکش و پرسش بسوزان
که آدم می‌کند این جام یزدان


تو حیوانی کنی، حیوان به از تو
سگان جمله سر از انسانِ حیوان


عرق گیرد ز کشمش مرد عاشق
چنان آبی که رقصاند خُم جان


تو زاهد بنده‌ی خشم و غروری
زهی لاف گزاف صبر و ایمان


هزاری صدهزاری صورت از وهم
یکی آن و یکی آن و یکی آن


میان چشم‌ها آن یک نجستی
که پیدا می‌کند دل را ز پنهان 


تو خون جستی و خون کردی و آتش
و آتش شد جواب چوب قلیان


نه پند از حق شنیدی نی ز باطل
تو را گویم: بیفتادی و پایان


سخن دوش از دهان مه چنین بود
الا حلمی فرو دست نگهبان!

برو می درکش و پرسش بسوزان | غزلیات حلمی

موسیقی: Sirusho - Pregomesh

خوش دمی فیروزه‌سار مشک‌بار

خوش دمی فیروزه‌سار مشک‌بار
فارغ از این هفت روز اضطرار
 
من نمودم صورت بالا و پست
تا چه افتد نزد آن بالا‌مدار
 
آفتابم آفتاب عشق گشت
چون رها گشتم نهایت از غبار
 
از سحاب جسم بارانی نشد
مزرع روح است خاک عطرکار
 
ساده گویم، سادگی اسرار ماست
نقش باطل پیچ در پیچ است و تار
 
حلمی از این گفتگو طرفی نبست
طرفه گفتم بهر گوش طرفه‌خوار

خوش دمی فیروزه‌سار مشک‌بار | غزلیات حلمی

موسیقی: Alexander Desplat - The mirror

زین خانه به خانه‌ای دگر باید رفت

زین خانه به خانه‌ای دگر باید رفت
از خاک به خاک و سر به سر باید رفت
اسرار به سینه چون گوهر باید برد
بی‌گاه و خموش و بی‌خبر باید رفت

حلمی

زین خانه به خانه‌ای دگر باید رفت | رباعیات حلمی

موسیقی:‌ Alexander Desplat - The mirror


خواب چه مانده‌ای دلا؟

خواب چه مانده‌ای دلا؟ وا چه نشسته‌ای؟ بیا!
مال و منال وا نه و هی تو بنال ناله‌ها
 
خوش برو در میانه‌ها ساز کن آسمان خود
تکیه تکان و عور شو، من تو و آسمان مرا
 
بر شو از این جهان غم، قاره‌ی وام و نام و نم
چرخ به چرخ و دم به دم از تن و جامه‌ها بر آ
 
تا که نهان نمایدت ثروت و آستین زر
سکّه‌ی باده خرج کن تا چو خدا کند تو را
 
تا که کرانه بشکنی ساق شب و غرور دد
عشق فسانه می‌شود باز ز جان آسیا
 
بخت دوباره می‌دمد از نفس کلام تو
ز پست‌جلگه‌ی خزر به آفتاب استوا
 
تو آسمان روشنت بخوان به حشمت نهان
قدم کشان و تیغ کش به این چراگه چرا
 
غزل‌فشان، ترانه‌خوان برو به جان و دیدگان
سلام کن به خستگان، به جام‌های در خفا
 
ببین که عاشقان من به خون خویش خفته‌اند
به عشق‌های نا‌به‌ره، به رحم‌های نا‌به‌جا
  
تو سهل گیر و کارها به جام باده وارهان
سکوت صخره‌ای شکن، بخوان ترانه حلمیا

خواب چه مانده‌ای دلا؟ | غزلیات حلمی

امشب چو حق زنده می داده به خیراتی

امشب چو حق زنده می داده به خیراتی
مست است و خراباتی این روح سماواتی
 
از مغرب پیمانه جان را خبری آمد
آن عالم ناپیدا دیدیم به اصواتی
 
دیدیم همه حلقه در بند و به تاراجند
گفتم که چه باشد این، صد کیش و دو صد ماتی
 
بگذشت سویم پنهان، گفتم به کجا ای جان
پاسخ بده آنم را بنشین تو به ساعاتی
 
بنگر همه در خوابند، بی آینه می‌تابند
خواهند تو بت باشی گردند به طاعاتی
 
گفتا علف هرزند، یک سایه نمی‌ارزند
امّا دم حق باشد این سایه‌ی سقراطی
 
گفتم همه اسرارت بفروخته‌اند اینان
منگند و پریشانند این ملّت قرقاطی
 
گفتا که نه اسراری در خور بگویم‌شان
اینان همه دلشادند با خواب و عباداتی
 
آیند و روند اینان چون خانه‌ی بی‌بنیان
ریزند به تردیدی عمران خراباتی
 
برخاست دو جام آورد، آن حرف تمام آورد
من مست شدم آخر زین حرف نهایاتی:
  
حلمی نهان‌پیما! دنیا به چه می‌ارزد؟
ما را نه غم عالم، نی شادی امواتی

امشب چو حق زنده می داده به خیراتی | غزلیات حلمی

موسیقی: James Newton Howard - Solomon Vandy

آه چه زیباست عشق..

آه چه زیباست عشق، آتش بالاست عشق
مزّه کنم بر زبان، به چه مربّاست عشق


خشک بسوزد در او مشک برآرد ز خویش
با تو بگوید سخن چون که همین‌جاست عشق


این کپک عقل چیست، ککّ و مک عقل چیست
بیم و شک عقل چیست، گفت که بی‌جاست عشق


با همه سر بر زند، گرچه نهان ز آدم است
سر کشد و سر زند، وه که چه غوغاست عشق


لشکر او غرب و شرق، شعبده‌ی صوت و برق
هر دم و در هر میان بر همه پیداست عشق


حلمی از این راه شد، خاک بُد و ماه شد
بنده بُد و شاه شد، وه چه شکیباست عشق

آه چه زیباست عشق، آتش بالاست عشق | غزلیات حلمی

سحر به گوش دل رسید نوای طبل آسمان

سحر به گوش دل رسید نوای طبل آسمان
فرشتگان به گرد و من پریده از غلاف جان


پگاه جنگ و خون و آه که بود مژده‌ای به راه
همه به گوشه‌ای و مه به قلب خاور میان


چو گردباد دود و مه خزید سوی جان من
به سان دود و مه شدم سوی شما روان روان


"جهان آخرت منم، زمین و ازمنت منم"
چنین بگفت و پر کشید جناب مطلق جهان


حضور عشق بود و بس که در میان جان گذشت
وگرنه جان چه هست جز عبور نادم زمان


گمان مبر چو آدمی عزیز و فخر عالمی
بسی سگان کوچه‌گرد به ساحت فرشتگان


چه واصلان هفت خط، چه خادمان روح‌تاز
که ناگهان به در شدند ز پنج پرده‌ی نهان


کجاست حلمیا قرار در این حدود هستپار
فرار بر قرار باد به عزم وصل نیستان

سحر به گوش دل رسید نوای طبل آسمان | غزلیات حلمی

تو بخوانی حرف و ما پنهان دل

تو بخوانی حرف و ما پنهان دل
تو برونی، ما درون جان دل


زین درون عالم به مشت عاشق است
زان برون مشتی کف از توفان دل


آن برون مرگ و سراب و انقلاب
این درون مستی بی‌پایان دل


شک اگر خیزد برون ویرانی است
شکّ حق لیکن شراب و نان دل


شک کند عاشق به انسان نی به حق
این چنین شکّی بروبد خوان دل


این قساوت‌ها که زاهد می‌کند
از دم عقل است نی فرمان دل


دل بگوید موسقی و نور و وجد
خلق را رقصان کند قرآن دل


عابدان فرمانبر اهریمن‌اند
عاشقان ساقی خوش‌پیمان دل


حلمی از آن آفتاب خوش نمود
پرتویی از گوهر تابان دل

تو بخوانی حرف و ما پنهان دل | غزلیات حلمی

موسیقی: Emancipator - Natual Cause

برو آنجا که غرب و شرق محوست

بخیز آنجا که آنجا را بسازی
بخیز اینک زمان روح‌تازی 


سلوک عاشقان دانی چه باشد؟
رهایی از جهانهای مجازی


بخیز از جامه‌های سست زیرین
بخیزی تا بسوزی تا بسازی


به دنیا آمدی تا حق ببینی
چو باطل دیده‌ای این چیست بازی


برو آنجا که غرب و شرق محوست
نه کس داند ز رومی یا حجازی


برو آنجا که آب از عشق جوشد
ز خون روح بر خود تکیه سازی


رها از نسبت و خویشان خاکی
رها از خیر و شرّان موازی


دویی اینجا، برو آنجا یکی شو
برو حلمی چه اینجا نرد بازی

بخیز آنجا که آنجا را بسازی | غزلیات حلمی

بلی آزادجانم من، رها از نام و نانم من

خروش زندگی دارم، نمی‌دانی چه بیدارم
نمی‌دانی چه هر شبها به خاک عشق می‌کارم


نمی‌دانی چه دردی در تمام روح می‌پیچد
تو خوشحالی نمی‌دانی چه بهرت در تب نارم


نمی‌د‌انی چه مرگ‌آساست عبور عشق از جانم
تو در خوابی نمی‌دانی چه در کوران پیکارم


شبانم کوه می‌ریزد، به روزان سیل می‌بارد
به هر دم قبض صد روحم به هر گامی که بردارم


تو در بزم برون عشق به خلقان ناز می‌ریزی
که من جان در دم آتش به جان عشق بسپارم


سرور خلق آن تو، حضور خلق نان تو
حضور عشق هم با من که بهرش روح می‌بارم


بدان دم تا هنر ریزد برون از حجره‌ی مردی
سراسر سوز می‌گیرم، دمادم نور می‌خوارم


دمادم لرز می‌آید ز چاه ظلم شیطانی
که تو آزاد می‌گردی و من در بند پندارم


بلی آزادجانم من، رها از نام و نانم من
به غیبت در عیانم من که در معراج دوّارم


به حلمی پاکْ نوح‌افکن، به جامی سرخْ روح‌افکن
ز اوج قلّه‌ تا پایت سراپا هیچ‌مقدارم

خروش زندگی دارم، نمی‌دانی چه بیدارم | غزلیات حلمی

موسیقی:‌ Parov Stelar - The Sun

ای میان‌رفته بیا تا به میان بنشینی

ای میان‌رفته بیا تا به میان بنشینی
در دلم نیم‌شبی باز عیان بنشینی 


مشق خم کردن جان دادی و سی سال گذشت
حال خوش باش که در قوس کمان بنشینی


بنده‌ی عشق کجا حجره‌ی زهّاد گرفت
گفت بهتر که به بازار و دکان بنشینی


گفتی و نیست مرا با دگران الفت حرف
اگرم حرف تو باشد به زمان بنشینی


متفرّق‌شده از خویشم و پیدایم نیست
تا بیایی به سر منبر جان بنشینی


گفتگوهای من و عشق به هر گوش رسید
بخت این بود که در گوش جهان بنشینی


حلمیا سهم تو از کون و مکان هیچکسی‌ست
تا که بر سینه‌کش هیچکسان بنشینی

ای میان‌رفته بیا تا به میان بنشینی | غزلیات حلمی

وبلاگ رسمی سید نوید حلمی، عارف سخن‌سرای معاصر.
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می باشد. خوش آمدید.
Official Blog of Seyed Navid Helmi, Contemporary Persian Mystic Poet
!Welcome
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان