سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

چون خدا برخیز

گفت بیهوده تمنّای کار و بار آدمیان مکن! نان در موسیقی زن و نور در شراب! دست بالا بر و از خورشید سهمی در دهان کن. صبحانه؛ نور خدا، ناهار؛ صوت خدا، و شام این هر دو با توأمان!


شب از انسان رخت برکش
و سحر چون خدا برخیز.


حلمی | کتاب لامکان

بوسیدن پای خدا

از خموشی ناگهان باد می وزد. در هیچ ناگهان خورشید می ریزد. تلخکام و رنجیده سر به بالین نهاده ای، در دلت رنج هزار هزاره ها، ناگهان صبح شعف می شورد و چشمه های شادمانی بالا می جوشند. 


ناگهان رمز دیرینه گشوده می شود و چشم انتظاری، آنگاه که چشم انتظاری را از یاد برده ای، به پایان می رسد و فرشتگان دروازه می گشایند و تاج بر سرت می نهند. 


وصال؛ آسمانش بلند، شبش بی انتها، رنجهاش بیکران، آتشش بی امان، باری سحرگاهش بس نورانی، نانش نور و شرابش موسیقی. 


با قلبی پاره پاره
سحر از قلّه بازآمدم
به بوسیدن پای خدا.


حلمی | کتاب لامکان

بوسیدن پای خدا | کتاب لامکان

تغییر و گسترش

آنچه که دیروز بودم امروز نتوانم بود. آنچه امروزم فردا نخواهم بود. چرا که زنده ام، و زندگی طوفان ابدی تغییر است. زمین تغییر می کند، آسمانها تغییر می کنند و سنگ و گیاه و حیوان و انسان و ملائک در تغییرند. و این همه از قلب خداوند است، چرا که خداوند سرچشمه ی تغییر است.  


از سنگ تا خدا جان در تغییر است. خداوند در گسترش است و آن کس که در خداست در خدا در گسترش است. تغییر، گسترش است و گسترش، در گسترش است! آگاهی، گسترش است و گسترش یعنی جان در تار و پود خدا در گسترش است.


تن بافته ی خداست و جان یاخته ی خداست. این یاخته در این بافته در گسترش است. انسان امروز این است، فردا این نخواهد بود. امروز هر چه این است، فردا نخواهد بود. روح امروز اینجاست و فردا نخواهد بود. 


این تاریخ نیست که انسان را می سازد، این روح در انسان است که تاریخ را می سازد. تن غلاف است، انسان غلاف است، تاریخ غلاف است. چنانچه شکل شمشیر می گوید غلاف چگونه باشد، این روح است که می گوید تن چگونه باشد. این روح است که تاریخ را خلق می کند و این روح است که در میان تاریخ نشسته و در بیرون از تاریخ در گسترش است.


حلمی | کتاب لامکان
تغییر و گسترش | کتاب لامکان | حلمی

گمراهی و هدایت

و در نهایت گمراهی تحفه ای اهریمنی از آن کسانی ست که به ارشاد دیگران سخت در کارند و ایشان که گاه خرقه می کشند و گاه خرقه می نهند، زان پیش تر که در درون خویش خرقه های خویش دیده باشند - خرقه های جهل و شرّ و نفاق - و چون در بیرون خویش آن خرقه ها می بینند، می شورند و چون در بیرون بر تصویر خویش شوریده اند، آن تصویر نیز بر ایشان می شورد - چرا که این عالم تصاویر است  و جان هر کس را تن پوشی از خرقه ها و تصویرهاست و روح را تن آیینه ی صافی نیست - و این چنین آن مؤمن خام که هنوزش چشمی به خویش نیست، در سراب تصویرها طعمه ی اهریمن می گردد و از بندگان زبون درگاه او.

و در نهایت هدایت عطیه ی الهی از آن کسانی ست که سخت در خویش مشغول اند و عالم را بازتاب خویش می دانند و در خویش می جویند و در خویش می بینند و هر زشتی در بیرون، ایشان را اشاره ای به آن ناپاکی در درونشان است و این بی فوت وقت ایشان را به کار اصلاح خویش وامی دارد و چون بر نفس خویش شوریدند و آن لکّه ها زدودند، آنگاه هر چه در بیرون می نگرند زیبایی، خلوص و طراوت است. چرا که جهان، آیینه ی سالک است. چرا که آفتاب از درون می تابد، راه تنها در درون پیموده می شود و سامان کارها نیز تنها از درون میسّر است. واین چنین سالک عاشق، خویشتن حقیقی خویش را در مقام روح باز می یابد و رهروی از رهروان دلیر درگاه الهی می گردد.

حلمی | کتاب لامکان

گمراهی و هدایت | کتاب لامکان

وقف عشق

عشق به هر کس به قدر ظرفش می دهد و هر کس را به قدر وسعش به خدمت می گیرد. بیرونی را نان بیرون می دهد و از درونی، نان و جان و جهانش را می ستاند و او را به تمامی وقف خویش می گرداند.

حلمی | کتاب لامکان
خدمت معنوی | کتاب لامکان | حلمی

آواز خدا

جهانی نو، به تمامی زبانی نو. خانه ای نو و به تمامی مردمانی نو. آسمانی نو و خورشیدی نو، یار همان، لیکن با تلألوی سپیدی نو. آفتاب می تابد، عمود از درون سرم به تمام جهان. جهان از قلبم آغاز می شود و در دایره ای نامنتها گسترده می شود، تاب می خورد و می رقصد و به قلبم باز می گردد. در درون خدا می نشینم، نه می ایستم، نه پرواز می کنم. نه، نه، نه. تنها درون خدا، تنها درون خدا.


چشم می گشایم و کلمات را به گرد خویش می بینم، این جرقّه های رقصان آفتاب و موسیقی. این پروانگان بی صدای سخن. آرام می نشینم تا به آرامی بر شانه هایم، دستهایم، و بر تاج سرم بنشینند، و دهان می گشایم و می گذارم به آرامی بر زبانم بنشینند. و آنگاه این دم منوّر موسیقایی را فرو می دهم و در خویش می لرزم و در خویش فرو می ریزم و در خویش جرقّه می زنم و هزار خورشید درخشان می شوم. 


و آنگاه کلمات،
نه، نه،
سرود فرشتگان،
آواز خدا. 


حلمی | کتاب لامکان

آواز خدا | کتاب لامکان

سخن عشق

سخن عشق، گوشهای دلیر بهر شنیدن خود می طلبد، جانهای شوریده بر خطوط باستانی تحجّر و نابخردی. موسیقی عشق، گوشهای جسور می طلبد تا بشنوند آنچه تا به اکنون ناشنیده باقی مانده است. نور عشق، چشمان گستاخ می طلبد تا بسته شوند بر همه ی آنچه تا اکنون دیده اند، و گشوده شوند بر همه ی نادیده ها. 


راه عشق، گامهای استوار و بلند می طلبد، تا بخرامند بر سنگها و برقصند بر تیغ ها، و دست ها و بازوان گرم و آسوده تا آماده باشند برای هر لحظه از خود بخشیدنها و گشوده باشند برای هر لحظه در آغوش کشیدنها، و جانهای طرب آلوده می طلبد که امواج وجد را تاب آورند، و نفس های عمیق تا راز ارتفاعات بیرون از افلاکِ عشق را تاب آرند و در سینه حبس دارند.


حلمی | کتاب لامکان

راه عشق - کتاب لامکان - حلمی

موسیقی: The Spy from Cairo - Saidi the Man 

حکم دل

آنکس که بیرون از مرزهای خود می زید،‌ او آزاده است. آنکس که مرزها را انکار نمی کند، بل بر سر آنها برمی خیزد و با روح در روح سخن می گوید،‌ او عاشق است. او عاشق است، او آزاده است. عشق و آزادی یکی ست. 


او که خُردی آدمی می بیند و نمی رنجد و پتک ابتذال ایشان بر سر ایشان فرو نمی کوبد، بلکه دامن کنار می کشد و در خود می ریزد و از خود پُر می شود و از خود پَر می گیرد،‌ و چنین آدمیان را نیز با خود بالا می کشد، او تواناست، او داناست، او مشفق است، که دانایی و توانایی و شفقّت یکی ست. 


آنکس که بر متکبّران و گستاخان و فاسدان حکم دل می کند و گریبانشان می چاکد، نه از سر بیزاری و انتقام، که از آن حکم هستی که در او جاریست، و با کوتاهان و کنارافتادگان می خندد و دست می گیرد و راه می برد،‌ او عادل است، او رازدان است،‌ او پادشاست،‌که عدالت و رازدانی و پادشاهی یکی ست. 


حلمی | کتاب لامکان

حکم دل | کتاب لامکان

بهترین دیدار

درون آدمی عرصه ی دیدار است،
و بهترین دیدار،‌ دیدار روح با روح.
حلمی
دیدار معنوی | کتاب لامکان

خیال و حقیقت

هیچ چیز به اندازه ی خیال به حقیقت نزدیک نیست.
حلمی

خیال و حقیقت |‌ کتاب لامکان
از این اجرای الهی لذّت ببرید:‌ [HAUSER - Adagio [Albinoni

عمیقاً مجنون، عمیقاً متعادل

عمیقاً مجنون، عمیقاً متعادل. چنانکه کلاه شب از سر افکنده و مزرعه ی پرخورشید خرد بر سر رویانیده. او که در قلب نشیمن گرفته و بر فراز افلاک برخاسته است. عاشق این چنین است.


آفتابش آفتاب خدا، نه آفتاب این خورشید زار. رخ نادیده اش رخشان تر از هزار هزار خورشید، نه این خورشید تار، آری آری آن خورشید بیدار. عاشق را می گویم.


در مرکز نشسته، چون سرو،‌ و بر همه پیرامون سایه افکنده. نه این سایه ی تاریک، بل آن سایه ی خاموش پرکار. از دیده ها پنهان، بر همه دیده ها تابیده. معنای عشق، آیینه ی خرد، خود زندگی، تمام حقیقت. آری آری از عاشق سخن می گویم. 


پس دیگر از چه سخن می توانم گفت؟
پس جز عشق از چه دیگر می توان سخن گفت؟
چون سخن از عشق است، عشق از خود سخن می گوید.


حلمی | کتاب لامکان

عمیقاً مجنون، عمیقاً متعادل | کتاب لامکان

ای کامکاران

در طلب قدرت اید ای ناکامان، نی در طلب عشق، پس ضعیف و زار و نزارید.
در طلب عشق اید ای کامکاران، خود عاشق اید. چه زیبا، باشکوه و برقرارید.


حلمی | کتاب لامکان


موسیقی: Le Trio Joubran - Clay
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی، عارف سخن سرای معاصر.
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می باشد. خوش آمدید.
Official Blog of Seyed Navid Helmi, the Contemporary Persian Mystic Poet
!Welcome
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان