سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_ بر هر که بخواند این خط راز سلام

در انتظار ظهور خویش

آنان که به انتظار ظهورند، در حقیقت به انتظار ظهور روح در خویش اند. ایشان در انتظار بیدار شدن اند و بیداری نیز در انتظار ایشان است. روح می خواهد خود را ملاقات کند و بر خود فاش شود. روح در حجاب آگاهی انسانی تشنه ی برخاستن است. لیکن این حجاب است که باید برخیزد. 


حلمی | کتاب لامکان

روح در چنگ و راه در خویش

آرامش در میان باد و طوفان، و لبخند در میانه ی کارزار جان. هیچ آسوده نیست دل، با این همه با درد مونس، با خویش عریان. و روزها همه آتش، و شبان همه بر خاکستر روزها نشستن و چون ققنوس از مرگ شبانه ی خویش برخاستن. 


در عشق باید زیست و با مردمان عشق. دور باید بود از خویش و با مردمان دور باید زیست. در نور باید زیست، با موسیقی باید نفس کشید، در کلمه باید جان داد و در کلمه باید زبانه کشید. 


روح در چنگ و راه در خویش. 
آسمانی نو در پیش. 
این کرانه چیست؟
عشق را باید تا بی کرانه کشید. 


حلمی | کتاب لامکان

چیزی که از آن بدتان می آید..

چیزی که از آن بدتان می آید برای رشد معنویتان ضروریست. پنهانش کنید، آشکار می شود. آشکارش کنید، پنهان می گردد. با آن دشمنی کنید، بزرگتر می شود. با آن دوستی کنید، به زیرتان می کشد. 


آن را به حال خود رها کنید،
به حال خود رهایتان می کند.


در جهان تنها شمایید که باید تغییر کنید. تنها با نفس خویش است که باید جنگید و بر آن فاتح شد. نفس نیز دشمنی ست که از بین نمی رود، مغلوب می شود و در حال غلبه نیز باید همواره هوشیار بود. 


چون در جهان درون خویش فاتح شدید، در جهان بیرون نیز فاتح خواهید بود. همه چیز ابتدا در درون رخ می دهد.


حلمی | کتاب لامکان

تجربه، خداست!

در راه عشق، تجربه چنان مهمّ است که می توان گفت: تجربه، خداست!
حلمی

در آستانه ی آسمان نو؛ دیوانه وار

در آستانه ی آسمان نو، که دیگر جان راه نمی برد، چشم نمی بیند و گوش جز همهمه ای مهیب نمی شنود -گویی که هیچ در هیچ تابیده  و گویی که هرگز هیچ راهی نیامده ام- صدایی مهیب که می دانم جز عشق نیست  و عشق همین است، می گوید: برخیز و قدم در راه نو بگذار و تمام دیروز را به فراموشی بسپار!


و من نمی دانم که چه در پیش است و به چه سان تمام آنچه با ذرّه ذرّه ی خون و استخوان خویش کاشته ام و با روح برآورده ام تا روزی بار شادی و آزادی دهد، به خود رها کنم. و هنوز من سر پنجه می اندازم و پا پس می کشم و به جان نعره می دارم. به فلک خون می پاشم و خداوندگارم می خندد. در خود می پیچم و در زلف کائنات از ابدیتی تا ابدیتی تاب می خورم. و من نمی دانم که این منم، این یار است و یا خداست! پس فروتنانه می گویم: ای سلطان لامکان! این تویی و همه چیز تنها تویی و از آن توست. این خسته در خویش ببلع، و همه کاشته ها و داشته ها از او بگیر. چرا که جز تو سرمنزل نیست و همه ی آن گام ها، جز برای به منزل تو رسیدن نبود.  


پس خویش رها می کنم و همه ی آنچه که بوده ام، و همه ی آنچه که کرده ام و جان به منزل و راه و زبان نو می گشایم. دروازه گشوده می شود و من از آستان می گذرم. و دیگر نمی دانم دروازه چیست، آستان کدام است و خداوندگار مرا به چه خوانده است و بر من چه خواهد راند. عبور می کنم و حتّی عبور نیز واژه ای بی معناست. چرا که در می یابم من خود راه بوده ام و من خود عبورم و همه چیز  در من بوده است و حالی همه چیز در من می گذرد. 


وامی رهم، وامی رهم از هر چه بوده ام، از سرزمینم، از مردمانم، از رویاهایم، از تمام قاره ها و آبها، از ضربات غول افکن شمشیرم در نبردهای خاموشم، از سپر برافراشتن های لرزه افکنم و از رقص زخمه و مضرابهایم در بیغوله های بی موسیقی  و از تمام حماسه های آسمانی ام و  هر چه مرا بر خویش زنجیر کرده وا می رهم. و آزادی را نیز به خود وا می نهم و شعف را نیز به خود وا می نهم، و یار را و دم را و همه ی سرمایه ی عدم را نیز به خود وا می نهم. زمان رفتن است و خود را بر همه ی آنچه که به سویم در هجوم است - پیش از آنکه ویرانم کند و بندبند وجودم بر باد دهد- دیوانه وار می افکنم. 
 
حلمی | کتاب لامکان

من بنده ی آزادی ام، من خادم شعف ام.

دیگر تنها شعف است که مشعل هدایت من است. دیگر تنها آزادگی ست که جانم را به پیش می راند. آزادی در جانم می لولد و به بیرون می ریزد. من بنده ی آزادی ام، من خادم شعف ام. آزادی، سکّان هدایت من و شعف، دریای من و لنگر من است.


به پیش می رانم و همه چیز را به فراموشی می سپارم. خاک را، آب را، باد را و باران را و مردمان را و همه ی کسانی را که دوست داشته ام و همه ی آنان که مرا دوست می دارند. از همه چیز می گذرم و تنها به آن قلّه می نگرم که تخت پادشاهی مرا بر آن نهاده اند.

 
نشانها را دیر زمانی ست به خود وارهانده ام، و چنین رویاهایم را و چنان اسفار روح را. دیگر نه نشان مرا نشان است و نه رویا مرا پیغامرسان است و نه در روح مرا سیر و سیاحتی ست. از قبا و کلاه همه چیز بالا پریده ام. دیگر تنها شعف ام، خود نور و موسیقی ام. این تویی و این منم که مرا به پیش می راند. ای خدا مرا به سرمنزل خود برسان. 


حلمی | کتاب لامکان

هشدار معنوی: به سرعت آدم شوید.

اگر اصولگرای مذهبی آدم نشود و دست از تحجّر و خودشیفتگی و مداخله در کار مردم برندارد و افسادطلب منافق دین باز به سزای اعمالش نرسد، این سرزمین هر آینه که ویران گردد. ناگهان خداوند نظر برخواهد گرفت - که هر آنچه امروز هستید نیز به همان یک نظر است - و دستی بالا خواهد رفت و  ملّتی در خاک و خون خود خواهد تپید تا بار دیگر از پس سه تهاجم بزرگ - اسکندر، اعراب، مغول - برای بار چهارم در طول تاریخ جمعیّتی که نتوانسته دست از آداب و رسوم جاهلانه اش بکشد و از چنگال رخوت و ابتذال و تکبّر خود را رهایی بخشد، و در آگاهی حیوانی سخت زنجیر شده، توسط نیروی شیاطین زمینی این بار نیز به دستان غرب تنبیه گردد و دیگر به فرمان آخر - آنگاه که دیگر از تمام فرمانها سرپیچی شد - نه چنان به روال سابق که در اندازه کوچکتر شود، که این بار هزار تکّه گردد و در هر تکّه صد سال و هزار سال با خویش و بیگانه بستیزد. چرا که آن زمان که در اقلیمی شعله های شرارت از هر سو زبانه گرفت و هیچ خیری را عزم و نیّت خواباندن آن شعله ها در میان نشد، پس شرّی اعظم از بیرون وارد شود و کارها یکسره کند. چرا که این دعوتی از درون به شرّ اعظم است و این حکمت همه ی تسخیرهای بزرگ تاریخ است. 


بی شکّ اتّحادی درنخواهد گرفت، پیش از آنکه خائنین به دار مجازات آویخته شوند و بی شکّ مفسد از میان نخواهد رفت و ملّتی آرام نخواهد گرفت و دشمنان به خود نخواهند لرزید پیش از آن که خبیثان به سردخانه ی تقدیر افکنده شوند. به دست چه کسان؟ به دست ایشانی که لااقل به اندازه ی سر انگشتی از ایشان پاک باقی مانده است. ورنه پیروزی آن همه جنگ ها به یاری حقّ و حضور خاموش و بی امان نیروهای الهی در صحنه های نبرد - بی آنکه شما هیچ نام و ذکری از ایشان بدانید و هیچ رخی از ایشان بر شما فاش باشد- به لحظه ای به باد خواهد رفت. چرا که مردمانی نیز باید با فساد ناراستی و نامدارایی کنند و آنجا که ناشکری از حدّ گذشت و خاک امن پس از آن قدری از زمان که برای آن تعیین شده است بستر آزادی - این عطیه الهی- نگشت، همان بهتر که نه آزادی باشد و نه امنیّت.


هیچ چیز نزد حقّ زبون تر و ناراست تر از این نیست که فردی و ملّتی بر خود قانونی سازد و آن دیگر خود از آن سرپیچی کند و از خطّی که خود به پا کرده بیرون شود. پس بر زمین به چه ماند؟ زیباست؟ خوش می رقصد؟ خوش ساز می زند؟ خوش صداست؟ ورزشکار است؟ هنرمند است؟ آزاد است؟ با اخلاق است؟ عدالت را برپا داشته؟ جهان را به علم خویش مزّین کرده؟ به چه ماند؟ که در غرب و شرق فساد کند؟ که انگل وار با تظاهر و دسیسه و خودپرستی گذران کند؟ که عبث بگردد و کار نکند و ارتشا و اختلاس و احتکار کند؟ خدا را، خدا را، محض رضای خدا، هر خدایی که می پرستید - هر چند انگاری که هیچ شما و خدا را با هم میانه نیست - بگویید پس بر زمین بهر چه ماند؟ 


پس تا نسیمی از آزادی وزیده نشود و پرچمی از عدالت به اهتزار در نیاید محال اندر محال که نجاتی در کار باشد. وگرنه حقّ همان که بیگانه به هزار پاره تان کند، که آن زمان که دست نگهدار حقّ‌ از آسمان شما به کنار رود، از آستین بیگانه به چماق تنبیه به بیرون خواهد آمد. 


دو صد پیغمبر و صد عارف از عشق
میان آمد که گوید راست باشید
چنان گر با ریا میراث دارید
دگر آنگونه که حقّ خواست باشید 

جاری باد اراده ی پروردگار متعال در این زمانه که از تاریکی سیاه تر است و این آزمونی ست برای نوردیدگان و بر پادارندگان موسیقی خدا. 


سید نوید حلمی
🔺#هشدار_معنوی
🔺#وضعیت_فوق_قرمز
🔺#خطر_از_رگ_گردن_به_ایران_نزدیکتر_است
🔺#قانون_را_بر_پا_دارید
🔺#به_یاد_آورید:  #استقلال + #آزادی 
🔺#وقت_تنگ_است
🔺#نظر_الهی_ابدی_نیست
🔺#به_سرعت_آدم_شوید

و چنین است جانبازی عاشقان خدا.

تنها جایی که مردمان حریص نمی توانند دست از بخشیدن بکشند در گور است. آنجا که مار و موران با اشتها از جسد ایشان تناول می کنند. این یعنی انسان در وضعیت جنازگی نیز می تواند بخشاینده باشد. 


بخورید ای مار و موران عزیز! ای برادران حلقه ی خاک! بخورید و از این جسمهای لذید بهره ها برید! آن روز نیز می رسد که این جنازه ی نحیف در روح بر خویشتن حقیقی خویش آگاه می شود و از نورش افلاک در رقص خواهند آمد. 


آن که از خاک آگاه است باید خاک را پاس بدارد و تن سپاری کند. آن که از جان آگاه است دیگرش هیچ گریز نیست جز این که در هر لحظه بر سینه ی عشق جان بسپارد و در هر لحظه از نو میلادی دیگر یابد. و چنین است جانبازی عاشقان خدا.


حلمی | کتاب لامکان 

هویّت و فردیّت؛ از جنازگی به زندگی

هویّت یک سطح منفی و راکد از آگاهی است. چون قدرت یک هویّت با منکوب شدن هویّت های دیگر معنا می یابد و اینجا یک زندگی برابر با یک مرگ است و حتّی نه فقط مرگ دیگران، بلکه مرگ خود هویّت جویان. چراکه اتّحاد هویّت ها با هم به معنی اضمحلال فردیّت های ایشان است. چرا که هویّت، صورت است و فردیّت، باطن و وحدت صورتهای فردیّت نیافته و بی معنا، یک وحدت منفی، فروریختنی و بی حاصل است. 


ابتدا باید این را دانست که وضعیّت انسانی با وضعیّت حیوانی خویشاوند نزدیک است و با اوج گیری از وضعیّت انسانی به سوی وضعیت معنوی، سایه های حیوانی نیز فروتر می ریزند. هر چه یک فرد به سوی فردیّت بیشتری پیش برود و از وضعیت قبیلگی-انسانی فاصله ی بیشتری بگیرد، از وضعیت گلّه گی-حیوانی نیز خلاص تر می شود.


پس هویّت طلبی یک وضعیّت انسانی ست و با جمعیّت ها سر و کار دارد. هویّت یک شخص برابر با هویّت یک جمع است و چیزی پوچ تر از این نمی تواند باشد. یک فرد و یک جمع می تواند با یک هویّت مشخص تا قرنها و هزاره ها به بقای مادی خود ادامه دهد، بدون این که هیچ اثری از زندگی، رشد و خلاقیّت از خود نشان دهد. یک جسد می تواند هویّت ده هزار ساله داشته باشد.  


در هر حال در برابر عنصر منفی هویّت، سطح معنوی و متعالی فردیّت وجود دارد. فردیّت جویی یک امر معنوی ست. چون با رشد، خلاقیّت و زندگی سر و کار دارد و شکوفایی یک فردیّت، فردیّت های دیگر را نیز به شکوفایی می رساند. چنانچه یک روح در روند بیداری و سیر و سلوک خود، روح های دیگر را نیز بیدار می کند و با خود بالا می کشد.


فردیّت با برانگیخته شدن استعدادهای درونی سر و کار دارد و چنین عمل می کند. یک جامعه نیز همچون یک روح می تواند فردیّت بیابد، زمانی که روحهای بسیاری در آن به فردیّت خود نائل شوند و به خطّ استعدادها و قابلیت های درونی خویش بازگردند. در اینجا دیگر نیازی به هویّت های پوچ، عاطفی و احمقانه ی جمعیّت گرایانه نیست و انسان و جامعه می تواند از وضعیّت جنازه به وضعیّت زنده بازگردد.


حلمی | کتاب لامکان

عقل، چیز درخوریست.

حقیقتاً شاعران عشق را بدنام کرده اند. اگر می دانستند عشق چیست علیه ش طغیان می کردند و منظومه ها می سرودند. لیکن عقل گرایان امروز همان شاعران دیروزند که اینک عقلشان رسیده و دریافته اند که عشق به تمامی چیزی علیه آنهاست. این چنین جنگیدنی خوش است! حال عشق ایشان را از شاعران دوست تر می دارد، چرا که امروز پرده های نفاق کنار زده اند و در مقام عقل هایی برجسته، من هایی باد کرده با کلّه هایی پر هوا به جنگ عشق آمده اند. هر چند برخی شان نیز هیچ خالی از نفاق نیستند و اگر از عشق به لکنت سخنی گویند آن را در ترازوی زنگ خورده شان برابر با عقل می نهد. لیکن در هر حال عشق با ایشان چیزی درخور بهر دریدن دارد. عقل، چیز در خوریست.


حلمی | کتاب لامکان

قرار عاشقان

وقتی عاشقان به هم می رسند می گویند: 
بیایید پیرامون موضوعی سکوت کنیم.
حلمی

کار نکرده؛ توبه از خویشتن

جماعتی از زاهدان ملول، نه از دین دانسته نه از دنیا، نه از خواب نه از بیداری، نه از خلق نه از خدا، نه از نور و نه از صدا، نه از جان دانسته و نه از غمش و نه از شعفش، نه از جانان و نه از جانسپاری در آستان قدمش، خود را مقامات عظمای روحانی و  عارفان الی الله نامیده اند. چه جرئتی می کند آدمی در پیله ی صد حجاب، در خرقه ی صد عادت. چه شعبده می کند خاک و این سر به مذلّت ساییدن ها و تن و جان به جذبه ی تاریکش وارهانیدن ها.


مگر چیست زهد جز گمی در همهمه ی خویشتن؟ مگر چیست کبر، جز این که «خدا مراست و من خلق را»، حال آنکه هیچ کدام، هیچ کدام را. به حقّ که این عالمان دنیاپرستان اند و اینها مؤمنان خاکند و مستوجب دوزخی صعب اند آنان که لفظ عارف بر ایشان روا می دارند و از هر چه که از روح و از خداست به ایشان نسبت می دهند. مگر چیست دنیاپرستی جز گمی در ستایش خلق، حال آنکه گوش نمی شنود و چشم نمی بیند زانچه از نور و نوای خداست.


عارفان، پیغمبران شعف اند و پیغام خدا آزادی از تن و ندای تن است و چون شاهین روح از بندبند خویش برید، این شعف است که بانگ سر می دهد و ماندگان می خواند و خواندگان به رقص می آرد. ای بوسندگان میله های قفس  و ای دخیل بستگان ظلمات بی حساب، ای خائفان نفس، ای سالکان الی النّاس، ای زاهدان، ای ملولان، ای ذوب شدگان در ولایت دنیا! از خویشتن توبه کنید و تمام این عمارات اوهامی بر سر خویش خراب کنید. باری پیش از آنکه شیطان، آن کار نکرده با شما کند، شما خود این کار نکرده با خود کنید.


حلمی | کتاب لامکان

Official Blog of Seyed Navid Helmi, Contemporary Iranian Mystic Poet.
!Welcome
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی، عارف سخن سرای معاصر ایرانی.
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می باشد. خوش آمدید.
Contact: snhelmi@yahoo.com
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان