در هر سرا یاری یافتم.
در هر یار سرایی یافتم.
در هر یار دل باختم تا سرآخر آن یگانه یافتم.
این دویی برانداختم،
تا دریافتم:
آن یگانه منم.
حلمی | کتاب اخگران
در هر سرا یاری یافتم.
در هر یار سرایی یافتم.
در هر یار دل باختم تا سرآخر آن یگانه یافتم.
این دویی برانداختم،
تا دریافتم:
آن یگانه منم.
حلمی | کتاب اخگران
این قافلهی دواندوان سلّانه
این چرخ کج به راستی افسانه
این خامشی به نور پنهان آلود
وین روشنی به هیچ ره پروانه
این راز که سوز و ساز وارون دارد
این عقل جد شبانه بدمستانه
این وصف هزارسالهی تکراری
هر بار به شیوهای هنرمندانه
نبض کهنی که کوب دیگر دارد
عهد حجری به چرخ نو جولانه
پیر خوش ما چراغ عالمتاب است
در غمزده تار و پود این ویرانه
حلمی دل شب به کوی یاران برخاست
احسنت بر این قیام و این میخانه
همره یاران بیمانند شو
همچو رازی که نمیدانند شو
گفت با من در شبی از مرگ تیز
کهنه میمرد از نوین و مرگ نیز
همچو آن شاهی که از کوه بلند
بازگشته در سرای ناپسند
خلعت شاهی و تاج روحبخش
کس نبیند جز به چشم آذرخش
استخوان محکم ز اطوار گران
سربلند از آزمون اخگران
جان شده روشن ز جسم گوهری
دل درخشان از وصال زوهری
مردها را دردها برساختند
این چنین رسمی که گوهر ساختند
بر سر احقاق رویاهای دور
مرد باید درد باشد در عبور
قطره باید جام اقیانوس را
درکشد لاجرعه، این کابوس را
روح باید برکشد شولای باد
بندگی خِفت است و میباید قباد
شاد میباید بود در توفان رنج
چون بزاید رنج گوهر پنجپنج
سرزمین رازهای استوار
جایگاه ماست ای آگهسوار
بر زمین سخت چون دل داشتن
کی دگر این عشق مشکل داشتن
نقطهی تاریخ را کی آدم است
ای دل گوهرفشان اینت کم است
آنچه که پایان ندارد آن تویی
نیستی این جسم مسکین، جان تویی
حضرت و آقا و عین و صاد را
دور ریز و بر شو ماه شاد را
بهرتان می از قباد آوردهام
ای غمینان مهر و داد آوردهام
حجرهی حق گرچه بر کس فاش نیست
بهر عاشق حاجت کنکاش نیست
***
در شب بزم کبیران دوش مست
بیخود از خویش و خوش از جام الست
بهر این سرگشتهی بیافتخار
حلقهی پنهان گشودند از بهار
من که بیباور دل از حق بافتم
عاقبت جان بر سر حق یافتم
هر چه بود از آستان داد بود
این چنینی پروانهای شهزاد بود
لاجرم جان در مقام عشق باد
تا ابد این جان به نام عشق باد
این جامه درآوردن، از خویش گذر کردن
جز عشق نجوییدن یعنی که سفر کردن
این چشم نبستنها، صد مرز شکستنها
از گوشه گسستنها تا روح خطر کردن
در روح نخوابیدن، این دیر نپاییدن
از خویش رهاییدن، بر ماه نظر کردن
بر ماه که بر مسند میجوشد و میرقصد
بالای حد انسان این جمع نفر کردن
آنسوی که هستی نیست، نه پستی و رستی نیست
آن زاویهی خامش از هر چه حذر کردن
بی صورت و بی واژه در سانحه بگذشتن
در سانحه روی مس یک ثانیه زر کردن
حلمی ز سفر کردن دفّینهی زرّین شد
دفّینهی زرّین شو تا خاک گوهر کردن
ناگهان صبح بلند خوش رسید
دل به سامان تو بی کاوش رسید
خام بود و در شب بیانتها
سوختن آموخت تا خامش رسید
اهل محبّتیم، شما اهل کجاستید؟
ما روح خلوتیم، شمایان کهراستید؟
ما پرچم زمین که به جز خاک عشق نیست
بر آسمان زدیم، شما بر چه خاستید؟
همه کس بذر نهفته، همه کس خانهی خفته
همه کس ظلمت پیدا، به درونْ صبح شکفته
همه رو روی نگارین، همه سو سفرهی دیرین
همه از وسع دل خود خبر عشق شنفته
همه جا ملکت عشق است و تو در عشق نشستی
چو تو در عشق بخیزی بشوی گوهر سُفته
سفر تلخ و گرانی ز جهانی به جهانی
که به هر مرحله آنی به در گوش تو گفته
کمر حرف چو خم شد به سوی معنی سفر کن
منشین حلمی عاشق سر جا شسته و رفته
در راه تو جستجوی دیگر باید
در مستی تو سبوی دیگر باید
خواندند تو را و کار دیگر کردند
در خواندن تو وضوی دیگر باید
گشتند به گرد خانهات بیحاصل
در طُوف تو عزم کوی دیگر باید
احرام تو بستن ره دیگر دارد
در ذکر تو سر به سوی دیگر باید
گمره نشوی ز قول ما ای زاهد
در عشق بگومگوی دیگر باید
با روح که سر به آسمانها ساید
آیین و حروف و روی دیگر باید
حلمی به خروش راستان میرقصید
آنجا که ترانه خوی دیگر باید