عرشجویان را زمین بنگاه نیست
منزل عشّاق در این راه نیست
عزم دل چون میکنی هشیار باش
چون خروج از راه دل دلخواه نیست
عرشجویان را زمین بنگاه نیست
منزل عشّاق در این راه نیست
عزم دل چون میکنی هشیار باش
چون خروج از راه دل دلخواه نیست
چو بنشینی جهان گردد فراموش
ببندی چشم و بینی روح در نوش
به پا خیزی به راه دل به گاهی
چه باشد بعد از این؟ خاموش! خاموش!
گرچه تنم از تو دور، این دل ما جورِ جور
نیست بقا و فنا، هست صفای حضور
هست به سر سوسنی سر زده تا اوج روح
هست به دل لالهای شعلهور از صوت و نور
هر بار میخوانم تو را، هر بار روی دیگری
هر روز میبینم تو را، هر روز سوی دیگری
هر لحظه جوری تازهای، هر بار نوری تازهای
هر دم به شکلی نو به نو در گفتگوی دیگری
ای غرقهی روح! نوشدارو با توست
ای راحله! در حادثه پارو با توست
ای دوست که در وادی طوفان گردی
میروب خس و خاک که جارو با توست
رفیقان! شب و موعد روشنیست
پگاه می و ساعت بیمنیست
لبالب بده ساقیا جام را
که می چارهی شورش بهمنیست
نه به آسمان بیفتد ره هر خیالخویی
که به آسمان حرام است به جز عشق راه جویی
چو به حلقه خاست لیلی همه کس ز حلقه برخاست
من و یار و راه ماندیم و وصال و گفتگویی
امشب ز شراب عشق جامی دومنی
از سینهی خون هرآنچه برداشتنی
در دامن جان هرآنچه که کاشتنی
بر قلّهی دل هرآنچه افراشتنی
طبع سنّتشکنم دوش به غوغا برخاست
آن سوی نه فلکش یکتنه از جا برخاست
قالب صورت و اسماء و صفت را بشکست
کار دیدار خدا بود و چه زیبا برخاست
موسیقی: Vitas - Soul
این شب پرعُجب باری بگذرد
عقل کج حالی از این سر میپرد
جام دل بالا برید ای دوستان
آن که ره خود اوست خود ره میبرد
آن خوابروان شبان به طغیان خیزند
از خویش پرند و کوچهی جان خیزند
نادیده به چشم و سوی پنهان بینند
خاموش نشسته مست و رقصان خیزند
با سکوتی مشتعل آغشتهام
در سکوتی این چنین گم گشتهام
آری آری این چنین پیدا منم
چون که پنهانی به جانم کِشتهام