همه حرفها از اینست که تو نور خویش یابی
به نهان روی و آن جان به حضور خویش یابی
نه که قصّه گوی باشی ز حریم دوستداران
که تو قصّه جوی باشی و عبور خویش یابی
حلمی

همه حرفها از اینست که تو نور خویش یابی
به نهان روی و آن جان به حضور خویش یابی
نه که قصّه گوی باشی ز حریم دوستداران
که تو قصّه جوی باشی و عبور خویش یابی
حلمی
"تحمّل بزرگی برای کوچکان سنگین است، چنانچه تحمّل نور برای شبزده. آن که بزرگی ندیده، آنکه افتادگی، خاموشی، دوستداری، عشق و آفتاب ندیده، چگونه آن دم که دید آن را بشناسد؟ آن که در عمق شب خوابیده چگونه با آفتاب دوستی کند؟
او که در سکون است، چگونه با حرکت آشتی کند و او که با سقوط پیمان بسته چگونه به صعود خیال کند؟ چگونه برخیزد یک فقرات قوزیده و چگونه بال بگشاید او که پرواز را کفر می داند و از اوج بیزار است؟ چگونه این سنگ ها بشکنند و این عمارتهای وهم چگونه فرو ریزنند؟ و چگونه ساز برقصد و موسیقی آواز گیرد؟"
در خلأیی عظیم با خود چنین پرسیدم و پاسخ چنین آمد:
«آنجا که عشق سر بر کند چون و چگونه فرو ریزد.»
حلمی | کتاب لامکان
Painting: Glacier, by Tomasz Alen Kopera
سُستان بروند از ما وا شوند، چنان که نخ از پیراهن. بروند نخ ها، همه نخ ها! بروند همه ی پیراهن ها، همه ی خاک ها، همه ی مردمان، همه ی سرزمین ها، همه ی افلاک بروند از ما وا شوند. بروند همه ی فرشتگان و همه ی خدایان نیز از ما واشوند. بروند، همه از بر ما وا شوند تا تنها ما بمانیم و خدا. آنگاه ما نیز برویم از سر خود وا شویم. تا تنها خدا بماند و خدا.
و تنها قلم بماند
و دستان خدا
و لامکانی که از همه سو می گسترد.
حلمی | کتاب لامکان
کوه تو بنگر دلا، قلّه فرا می رود
پلّه ی قصر ازل تا به کجا می رود
عشق نفس می کشد، ازمنه پس می کشد
زین دم نیلوفری روح رها می رود
مست به حیرت کشد آه ز ناباوری
عقل مجلّل دگر رو به فنا می رود
با که بگویم عیان سرّ خداوندی ات
خلق تلف می شود، خویش به پا می رود
زحمت بیهوده ای بود به دوش فلک
عاقبت از عشق یار جان به سرا می رود
پرده فکندی چه شوخ خنده زنان در میان
شعله کشاندی شب و غم به عزا می رود
روبه وهم از نفس باز فتاد و دگر
دل که فتاد از نفس باز به نا می رود
باز تبانی کنم با دل خویشم کنون
من به تو رو می نهم، دل به خدا می رود
ای همه در حلقگان حلمی ما بنگرید
روح غزل را که هین رو به سما می رود