سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

این، زیباترین ِزمانه هاست

آه چه زیباست ریزش بی امان بهمن عشق بر عقل های بادکرده . چه خوش است این هنگامه که می بینی مردمان جهل با تاوان خویش دست به گریبان اند، و چون زمانه ی تاوان است، زمانه ی گذر از تاوان نیز هست. زمانه ی بیداری ست. زمانه ی "آنچه من دیروز ساختم، امروز بر سرم فرو می ریزد"، آن حجابها بر سر دیگران کردن و کنون خود در حجابها فرو ریختن ها. زمانه ی بالا رفتن آن میله ها که دیروز بر دیگران ساختم و آن عقیده حقنه کردنهای باستانی و خودبرتر دانستن ها و کنون به خاک مذّلت نشستن ها. زمانه ی آن مردان عشق را کشتن ها و حال خود به تیغ عشق از عداوت خویش برخاستن ها. آه زمانه ی ویران شدن و زمانه ی برخاستن از خرابه های باستانی جهل و تبختر است. زمانه ی درخشان عدالت است. این، زیباترین ِزمانه هاست. 

و چه زیباست موعد بیداری، که از تنگ ترین دریچه ها گذشته باشی و از عمیق ترین نقطه ی شب و مردمانش عبور کرده باشی و چه زیباست آینه بر کردنها در برابر مردمان از گور برخاسته و چه زیباست رسالت عشق که چون می آغازد ستونهای سست می لرزاند و عمارتهای تباهی فرو می ریزد و چون ادامه می یابد لرزه ها و رعدها و آشوب هاست. و آن گاه چون گذشته تیغ دژخیمی بر دژخیمانش کشید و غرورها و به زندان افکندنها و خوارداشتن هایش را با فقر، بیچارگی ها و بی مروّتی های زمانه پرداخت، پس از آن «لحظات برابر» که سلاطین دیروز همه صف به صف در گورها خوابیدند و همه نامردان شیرناپاک خورده ی دهر بر زمین سبز خدا کفّاره ی گناهان خویش پرداختند، زمانه ی رقص ها و خنده ها و در آغوش کشیدنهاست. 

من تمام رویای خدا را در خویش دیده ام و همه چیز از دریچه ی چشمانم آهسته آهسته و صحنه به صحنه به بیرون بازمی تابد. وای که جهان چه سرشار از عدالت است و آه خدایا که چه بی رحمانه زیباست عشق. 

حلمی | کتاب لامکان

۰

سخن خاموشان بشنو

در ظلمت، مردان عشق، چراغداران.
عالم به جستجویشان، همه در انتظار، جملگی در حجاب.
ایشان بر سر جای خویش، حاضر، چون خورشید، هویدا.
لیک آدمی، خفته، غایب، در پشت پرده های وهم و مدح و ثنا.
و هیچ کس این نجواهای زار نمی شنود.
پس خاموش باش دمی
ای آدمی،
و در لکنت جهان
سخن خاموشان بشنو!


حلمی | کتاب لامکان

۰

عقیده، اندیشه و عشق

اندیشه از عقیده خلاصی دهد، عشق از اندیشه.

حلمی

عقیده، اندیشه و عشق - حلمی

۰

بزن ای قلب خون جوشیده ی من

بزن ای قلب خون جوشیده ی من
بپاش این خوشه های چیده ی من


چه زیبا می زنی در قلب عشّاق
ترنّم های آراییده ی من


تمام عالم از عطر تو پر گشت
الا ای دلبر خندیده ی من


تو را می بینم و می میرم از عشق
شه حاضر درون دیده ی من


تو را می بوسم و می پوشم از خلق
چنین شد قسمت پوشیده ی من


بزن خوش می زنی ای پنجه ی دل
بخوان از قامت تابیده ی من


سراسر موسقی و نور بادا
جهان از ثروت پاشیده ی من


قلم در دست حلمی روح بارد
ز جابُلقای مه بوسیده ی من


۰

بخیزید ای عزیزان از سر خود

دوبیتی حلمی

۰
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی،
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می‌باشد.

بیاریدش، ز ایمانش مپرسید
کشانیدش، ز دامانش مپرسید
به پنهانش منم در هر شب و روز
رسانیدش، ز پنهانش مپرسید

من اینجایم باز،
با ملکوتی که از انگشتانم می‌چکد.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان