سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

گفت باید دید و ببریدند باز

گفت باید دید و ببریدند باز 
در درون خواب خوابیدند باز


کودک وهم خودند و راه را
خواستند و آه بازیدند باز


جملگی عشق تو در ابراز شد
از چه ایشان جمله ترسیدند باز؟ 


ناخدایا خیر و شرّ را پار نیست
هر دوشان یک جبّه پوشیدند باز


صحبت عشق است و خلق از عشق پاک
همچو خاک و پوکه پاشیدند باز 


گفت باید رفت و بنشستند خوش
وقت بنشستن به تقلیدند باز 


وقت برجستن به گاه روشنی
جملگی در شکّ و تردیدند باز


از نویی آواز سر دادیم و لیک
کهنه ی ویرانه بوسیدند باز 


رو رو حلمی بی سبب دل خوش مکن
خلقتی با خویش ترشیدند باز


۰

انتخاب؛ چون زمان سر بر آوردن شد

چه یک فرد و چه یک نظام آگاهی، باید خود را با حقیقت منطبق کند و با آن پیوندهای شایسته ی خود را برقرار کند، وگرنه فرو می ریزد. اوهام و خیالات کودکانه این است و کار بچّگان این است که حقیقت را بر مبنای آررزوهای شخصی و اوهامات خود نقش می زنند و برای این کار هزار دلیل می تراشند و بر مبنای دلایل من در آوردی هستی خود را بنا می کنند. خب این یک هستی من در آوردی است و حقیقت کاری به بلندی و بالایی یک بنای کژمژ نااستوار ندارد و این به یک باد فرو می ریزد.


روح بر مدار عقاید و آرزوها نمی گردد و آرزومندی، آزمندی ست. روح بر مدار عشق می گردد و عشق بی آرزویی، بی عقیدگی ست. - آنچه را که ماورای عقل است با عقیده و آز و آرزو چه کار؟- وقتی زمان شکوفایی فرا رسد، آن کس که توان فراموش کردن دوران نهفتگی و جنینی خویش را دارد به پیش خواهد رفت. آن کس که با آفتاب بتواند عشق بازی کند به پیش خواهد تاخت. وگرنه خاک عشق بستر بی شمار ناتوانانی ست که در هنگام ملاقات با خورشید از خویش و آزمندی هاشان دم زدند.


ادّعا، خاک شدنی ست و هر آن چه که استوار به نظر می رسد در پیشگاه عشق چون خاشاک فرو خواهد ریخت. در پیشگاه عشق، چون زمان سر بر آوردن شد، باید تمام گوش بود و تمام جان پذیرا. چرا که زین پس عشق چنان صحنه هایی بر پا کند که پیش از این به خیال نیز در نیامده است. پس یا عشق را بگزینید تا باقی بمانید و رشد کنید یا بر هر آنچه هستید و بدان سخت معتقدید پافشاری کنید تا دود شوید و به هوا روید.


 سید نوید حلمی 
 کتاب لامکان


۰

عشق یعنی آن چنان دل داشتن

عشق یعنی آن چنان دل داشتن
که سر از کاشانه در گِل داشتن
گفت با من ترک این خُمخانه کن
نیست از من، حکم، مشکل داشتن
حلمی

عشق یعنی آن چنان دل داشتن - حلمی

۰

مشاهده، تغییر است

تغییر از مشاهده ی بی تبعیض برمی خیزد. این خیلی مهّم است که دیدن صحیح یک چشم انداز خودش به معنی تغییر آن چشم انداز است. این مشاهده کار روح و حاصل مراقبه است. چرا که روح می بیند و چون می بیند آگاهی حاصل شده است. پس دیدن همان آگاه شدن است و آگاه شدن همان تغییر. مختصر این که «مشاهده، تغییر است.»


محتویات یک ظرف از خیر و شرّ و خوب و بد و ذرّات توأمان، که همه توأمان هم اند، نمی توانند بر هم خرده گیرند، هرچند که هماره چنین کنند. چرا که اینها همه با هم اند و اگر درستکارند با هم اند و اگر خطاکارند با هم اند و از هم اند. بنابراین آنجا که همه چیز از هم و با هم است، خرده گیری و انتقاد و عیب جویی همه از خودشان است. چرا کلّیت یک ظرف هویت آن است. بنابراین آنها که درون یک ظرف اند نمی توانند ببینند و چون نمی توانند ببینند نمی توانند تغییر کنند. تغییر حاصل کار مشاهده گران روح و بینایان معنوی ست، هر چند که ایشان نیز به ظاهر کاری انجام نمی دهند، امّا همواره آنچه که به چشم نمی آید مهمّ تر از همه ی آن چیزهایی ست که بر صحنه است.


پس بر شما دانایان حجّت این است که از خود و از ظرف خود اوج گیرید و ببینید و چون ببینید آگاهی از مجرای شما جاری می شود و همه چیز بی آنکه حتی ذرّه ای بخواهید از مجرای جان شما تغییر می کند. چشم منیر خود را بگشایید. 


حلمی | کتاب لامکان


۰

بتکان غبار شب را که جهات صبح گیری

بتکان غبار شب را که جهات صبح گیری
برو و بمیر از خود که حیات صبح گیری
برو سوی مرگ بازان، به جهان روح تازان
که ز جام سرفرازان درجات صبح گیری
حلمی

بتکان غبار شب را که جهات صبح گیری - حلمی

۰

در وادی روح، کار دل، باریدن

در وادی روح، کار دل، باریدن
غوغای جهان به چشم رویا دیدن
خیر و شر عالم همه یکسان هِشتن
در هر خبری دست خدا یابیدن
حلمی

در وادی روح، کار دل، باریدن - حلمی

۰

تو را گویم یک از اسرار دیرین

تو را گویم یک از اسرار دیرین
که دریابی نهایت کار دیرین


به آخر می رسد اعصار غیبت
چو بینی چهره ی آن یار دیرین


تو غایب از خودی، حاضر شو ای دل
که پیدایت کند دلدار دیرین


مگو عصر ظهور و عصر غیبت
بگو من گمره اعصار دیرین


بگو من غایبی در جهل بسیار
بگو من سایه ای در غار دیرین


زبان از لغو خود دیگر فروبند
که برپایت کند هشیار دیرین


چنین غم مردگی ها از تو خیزد
غم تو نیست در غمخوار دیرین


خدا را با غموران هیچ ره نیست
برون کن از دل این اطوار دیرین


درون پرده با حلمی چو رقصید
رها شد خلقی از آوار دیرین


۰

ای روح! چه می کنی نیمه شبان..

:ای روح! چه می کنی نیمه شبان در خموشی بلندآوازه ی خویش؟
:می گردم به جستجوی زهدانی، تا نور بزایم و موسیقی برقصانم. می گردم به خوابها، می گردم بر آبها و اقیانوسها و بر آن چشمه سارها که آدمی هرگز ندید و می زایم رویاها و خیالها و در میدان های نور با بیدارها آستین می افشانم و جام می گردانم و در میدان های خون با سربازها در آتش ها می تپم و روح می گیرم و روح می گردانم. و می گردم به جستجوی دریچه ها، من فرشته ی شعف، من پیغمبر شادکامی، و دروازگان غم می بندم و جهان تا بهشتها بالاتر می کشم. هر شبان تا سپیده در معابد عشق می رقصم و در مجلس اوراق نورانی با عارفان دیرباز پیمان تازه می کنم و با پیغمبران کهن از امّت هاشان داستان ها می گویم و رازها با ایشان تازه می گردانم و آن گاه چون نخستین پرتوی صبح سقف فلک شکافت با آفتاب باز می گردم  و چون لبخند بر صورت عاشقان می شکفم. 


حلمی | کتاب لامکان


۰

در راه حقیقت تو دمادم برخیز

در راه حقیقت تو دمادم برخیز
از شادی بیهوده و از غم برخیز
تا معرفتی که نیست جز بی خویشی
از باور بند و بند عالم برخیز
حلمی

در راه حقیقت تو دمادم برخیز - حلمی

۰

ز چشم عاشقش اسرار پیداست

ز چشم عاشقش اسرار پیداست
که چشم عاشقش اسرارپیماست
نگار من اگر هم چشم بندد
قرار ما درون چشم برپاست
حلمی

ز چشم عاشقش اسرار پیداست - حلمی

۰

من و یار و گفتگوی وصال

من و یار و گفتگوی وصال
که به اندازه شد سبوی وصال


تو و زهد و وهم ایمانی
من و باده و گلوی وصال


باز هم شانه های پنهانی
پا به پا، مو به موی وصال


همه را بی تو روی دجّال است
آدمی برده آبروی وصال


زنده باد آن که چو باد رود
کو به کو به جستجوی وصال


گفت حلمی از عشق و باطل شد
سجده ی عقل با وضوی وصال


۰

افتان همی روم زان جوی مشکسار

افتان همی روم زان جوی مشکسار
خیزان دمی دگر زان جذبه های یار
 
یارم چو ماهتاب، من رود کهنه ام
بینم چو روی او می خیزم از غبار
 
شهزاده بوده ام در آسمان عشق
اینک یکی سوار بر چرخ هشت و چار
 
دیری ست گفته ام شرح دیار خویش
مستان و سرخوشان زان چهچه هزار


دوش آمد از نهان سوی خیال من
آخر شد عاقبت دوران انتظار
 
زان بانگ نیمه شب گفتا که هست شو
برخیز و پاره کن این چرت روزگار
 
پنهان چه می روی، گاه دمیدن  است
بیرون شو عاقبت زین قاب استتار
 
خامش بُدی و حال روز تو آمده ست
خورشید نو دمید وین بخت آشکار
 
پیمانه گیر و خوان از راه جاودان
ره زن بر آسمان زین جام افتخار
  
حلمی غزل بگو، این عرصه تنگ نیست
من راز گفته ام، تو قافیه ببار


۰
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی،
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می‌باشد.

بیاریدش، ز ایمانش مپرسید
کشانیدش، ز دامانش مپرسید
به پنهانش منم در هر شب و روز
رسانیدش، ز پنهانش مپرسید

من اینجایم باز،
با ملکوتی که از انگشتانم می‌چکد.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان