سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

از قید شدن آزاد، هستیم چونان هستی

از قید شدن آزاد، هستیم چونان هستی
مستیم چونان باده،‌ مستیم چونان مستی


از هر چه که بندی بود بر دست و سر و سینه
برجسته و وا گشتیم چون زرده ز خاگینه


از هر چه خوشی هم غم، هم از دل و هم از دم
یک یک به فنا رفتیم ما با هم و ما بی هم


{ای عشق خوشیم امشب با تیغ دو سر خونت
با شیوه ی لیلایت، با سیره ی مجنونت


ای عقل تو افتادی از سر چو کلاه شب
حالی تو نوایی ده ای مطرب لامذهب}


امروز چو می رفتم در خانه ی یارانی
دیدم همه جان داده در شیوه ی جانانی 


دیدم همه را افسون در خطّ نگاه تو 
دیدم همه را در خون از جلوه ی ماه تو


ای ماه چه خونریزی، با ما چه تو بستیزی
هر زردی و سرخی مان بی وقفه تو می ریزی


{ای عشق خوشیم امشب با تیغ دو سر خونت
با شیوه ی لیلایت، با سیره ی مجنونت


ای عقل تو افتادی از سر چو کلاه شب
حالی تو نوایی ده ای مطرب لامذهب}


بر تاجک سرهامان آزاد چو رود اینک
بر ناوک دلهامان بر باد چو دود اینک


این عالم و آن عالم هر دو به فدای تو
هم دوزخ و هم فردوس هر دو به هوای تو


هم غرب به غوغایت هم شرق به رویایت
در شطّ میان ما هم هر لحظه به هوهایت


{ای عشق خوشیم امشب با تیغ دو سر خونت
با شیوه ی لیلایت، با سیره ی مجنونت


ای عقل تو افتادی از سر چو کلاه شب
حالی تو نوایی ده ای مطرب لامذهب}

حلمی

ای عشق خوشیم امشب با تیغ دو سر خونت | مثنوی - حلمی

۰

و بشنو ای آدمی این آتشین بانگ عشق را..

چه شرم می کند روح چون بی پرده در آیینه ی آدمی با خویش روبرو می شود. روح در آیینه ی دیگران خود را می بیند و این آیین مراوده است که کژی هامان به ما باز می تاباند. ورنه بسی متکبّران ِهیچ راه نرفته که در آینه ی وهم خویش خود را قطب عالم پنداشته اند و تصویر بلاهت بار خویش پرستیده اند. خود گمراه خویش اند و خلقی گمراه ایشان. آدمی که خود را نشناسد چنین بیچاره است. 


و چون روح در نخستین پرده ی آگاهی چشم می گشاید درمی یابد که سخت جاهل است و آن همه بزرگی ها که بر خود می پنداشت همه بزرگی های نفس در ولایت شیطان بود. آری در نخستین حرکت شطرنج آگاهی، روح در می یابد که بی فوت ثانیه ای، مات است و کار، باختن است و دست تسلیم بالا آوردن. اینجاست که ناباورانه  در می یابد که تا پیش از این مرده بود و این نخستین دم زندگی ست که باید فروتنانه فروکشید و بی هیچ تدبیر سوخت. 


و آه آنگاه نوبت آزمونهاست و سلطان عشق هر ثانیه از هستی این کودک تازه به راه آمده را هزار پاره می کند و بر سر هر هزار، هزار آزمون رج می زند و در هر هزار، هزار بار خون به پا می کند، هزار بار رحم می آورد و هزار بار مرهم می زند و هزار بار آن مرهم ها  به آتش می کشد و زخم ها می سوزاند و  نو می کند و بر تاولهای تاوان آتش می پاشد و نور می بارد و موسیقی می رقصاند.


پس چون خونها ستانده شد و روح با خویش و با زندگی بی حساب شد، آنک زمانه ی پروازهاست و چون روح از قفس پرید، آنگاه در می یابد که چه وهمی سخت که هزاره ها بر زمین، جسم را مقدّس می پنداشته و خاک را می پرستیده و بر آن آرامگهان سجده می کرده و بر آن قبلگان سر فرو می آورده و بر آن دیوارها سر می ساییده که هیچشان با حقیقت میانه نبود. و در می یابد عشق چیست، قبله کیست، جان کدام است و جانان کدام. اگرچه پیش از این به حرف می دانسته،‌ باری اینک به جان می بیند و چون می بیند، می داند.  


و بشنو ای آدمی
این آتشین بانگ عشق را،  
و تسلیم باش
چون سپیده سر می زند 
و ارتش شعله ها بر جان می تازد. 


حلمی | کتاب لامکان


۰

آن چه بر روی زمین قدسی ست

آن چه بر روی زمین قدسی ست
ای دل، جسم نیست
«روح قدسی» یاب و پر کش 
این فقط یک اسم نیست
حلمی

روح قدسی یاب و پر کش - حلمی

۰

و باز این ماییم رزمجویان طریق ابدی..

چگونه این نابکاران به خود جرئت می دهند و نام پیغمبران و مقدّسان - یگانه دشمنان راستین شان- را بر فرزندانشان می نهند و این فرزندان آن اولیای ناخلف چگونه بر خود چنین آسوده راه تبه هموار کرده که نام و شمایل قدّیسان و بزرگان و مولایان و عارفان عشق بر حقارت خود نقاب کنند و چنین نازجو و نازپرود و ناسپاس از رزمهای آگاهی بگریزند و بر هر که - همچو آن مولایان ِنام و شمایل پرچم کرده- به کار عشق در نبرد است لعنت فرستند؟ چگونه خلقتی چنین مزّورانه و منافقانه از زندگی - که تمام جز نبرد نیست- گریخته و چنین ستمکارانه و خائنانه بر خویش و بر زندگی تاخته؟ 


چگونه توان ره بر آسمان بردن؟ در اسارت آداب و آیین های اوهامی کاف نفس خاریدن؟ با سر بریده ی گوسفندان به درگاه خداوند اشک باریدن؟ به طلب و  نذرهای حقیر دنیوی سر به خاک آوردن و آن گاه چون سر بالا می آید چون گوسفندان ِدر حال احتضار برای مقام و نام و نما جان دادن؟ چنین توان به آسمان راه بردن؟ در بردگی حجابهای نفس هیولایی؟ خون زندگی را ریختن و چون گدایان به درگاه آن آویختن؟ وه که دوزخ نیز گریان است از رسم چنین نامردمان بی موسیقی و برزخ در عذاب است از مسخ این پیغمبرکشان بی درد.


و زمین می گردد و تاریخ ورق می خورد، کشتی ها از آبهای طغیانی می گذرند و روح های شوریده بر صخره های کودنی و کودکی بشر می توفند. شمشیرها از نو تیز می شوند و حال باز ماییم و طالع نحس نفاق. حال ماییم یکّه تاز اقالیم خاموشان و باز این ماییم رزمجویان طریق ابدی و سرخوشان عشق و شاکران رزم شعور. ماییم، که سر نفاق از پیکر جهل جدا کنیم و خلقتی تاوان زده از اسارت باستانیش رهایی دهیم و زان پرستشگهان پرخون و لعن و قربانی بیرون کشیم. مژده ای ماتمیان که سکّه های تاوان ستانده شده، عشق بر شما رحمت آورده و زندگی دروازه گشوده است. 


حلمی | کتاب لامکان


۰

ای که با من می پری ای ماه بی پروای من

ای که با من می پری ای ماه بی پروای من 
در بدن در فکر تو، هم با تو اینجا بی بدن
ای درون جنگ ها معنای صلح راستین
ای درون صلح ها معنای جنگ تن به تن
حلمی
ای که با من می پری ای ماه بی پروای من - حلمی

۰

لوح سیاه و سفید

این سخن که آدمی همچو لوحی سفید به دنیا می آید، چه سخنی سرتاپا خطا! حقیقت این است که آدمی همچو لوحی سرتاپا سیاه به دنیا می آید. هنر این است که سفید از دنیا رود.
حلمی

لوح سیاه و سفید

۰

باز با ما نوبت غربال شد

باز با ما نوبت غربال شد
حال را جُستیم و ما را حال شد


ما بسی شاهان ز تخت انداختیم 
تا که لامی از پس یک دال شد 


حال از نو کاخ های سست عقل
در خطر از گردش یک خال شد 


یک خسی دی سال چون بر آب رفت
خلقتی بی منّتی خوشحال شد

 
پای این سگ مصلحان زورگیر
کم کمَک شایسته ی خلخال شد

 
عشق مه گسترد و دیگر باک نیست
غسل مِی کردیم و دل غسّال شد

 
مست باید کرد و  باید رَست خوش 
از زمینی که خُم اطفال شد


این همه آتش که نونو داشت عشق
در گلوی سرخ حلمی بال شد

باز با ما نوبت غربال شد - حلمی



۰

باز بیا تا که قیامت کنیم

باز بیا تا که قیامت کنیم
روح بنوشیم و سلامت کنیم
وقت سحر باده ی بالا زنیم
تا سر شب، عقل، ملامت کنیم
حلمی

باز بیا تا که قیامت کنیم - حلمی

۰

نوبت عشق تمدّن ساز شد

بسته شد راهی و راهی باز شد
عاقبت دور نویی آغاز شد


عقل در بی چیزی اش اقرار کرد
کم مینگار آنچه که ابراز شد


در نهان دیوانه ای درویش گفت
نوبت عشق تمدّن ساز شد


من نرانم این سخن های شگفت
مر زبان در کام من طنّاز شد 


دوش دیدم چنگ های دل نواز
در میان ما طرب انداز شد


سرفرازی همچو حلمی خواستی
لاجرم باید چو وی سرباز شد

نوبت عشق تمدّن ساز شد - حلمی

۰

مخاطبی کلام حقّ..

مخاطبی کلام حقّ یک دلیری می خواهد. آن کس که با حقیقت مواجه است می داند که این کتاب را برای گدایی نگشوده است که چیزی دستش را بگیرد و اینجا به تأیید و تکذیب نیامده و دیگر او طفل اثبات و انکار نیست که به چیزی دلخوش و دل آزرده گردد، بلکه آمده تا چیزی یاد بگیرد و به خود و دیگری بیاموزد، که اگر غیر این باشد و کس با دلی مکدّر از کینه ها و جبهه داری ها و دوستداری ها با کلمه مواجه شود و از کلمه رو برگرداند، کلمه نیز تا قرنها و چه بسا هزاره ها از او رو برگردانَد و بر گوش ها و چشم های او مهر زده خواهد شد تا از آن چه که امروز است کرتر شود و در کوری خود استوارتر گردد تا آن روز که از پس بسیار مرگها و مرارتها شنوایی و بینایی خویش از نو به خون و عرق جان به کف آورد و از نو در سویی و کویی دیگر با کلمه مواجه گردد.


- بارها گفته شده و باز خواهم گفت: پیش از آن که قلم در دستان خویش بچرخانید بسیار بخوانید، بیش از آن که زبان لقّ در کام بگردانید بسیار گوش کنید، بسیار ببینید، پیش از آن که بپندارید وقت نگاشتن و وقت ساختن و برافراشتن است ابتدا عمرها در خود بتپید و با خویشتن بیامیزید و سپس سر بر کنید و بیرون روید و با جهان و مردمانش بیامیزید و بمیرید و برخیزید و دوباره و هزارباره بمیرید و برخیزید و ببینید و بشنوید و بخوانید، آن گاه اندک اندک زمان شایستگی ست.-


این سخن عشق است و عاشقان دلیر مردان و زنان روزگاران اند، آنها که به مردی و زنی شان بسنده نیست و در خود «روح» را جوییده اند و اگر هنوز  نیابیده اند می دانند که روح چیست و بدان دیار رهسپارند. آنان که با شعر و قصّه دلخوش نیستند که در این وادی این نیز نیست، چرا که شاعران و قصّه پردازان نیز از اقالیم حسّ بیدار و آگاهی های روشن اند که در این اقالیم دیربازی ست از ایشان نیز هیچ خبر نیست، جز مشتی کابوس گرد ظلمات بی انتها. 


پس سخن این است، آیا چند تنی به جدّ در هر زمان عزم کلمه می کنند؟ اگر آری، بسنده است و این کتاب ها گشوده می شود و کلمات با قلب ها سخن می گویند وگرنه گشوده نیز بشود همچون دیوان عارفان شاعر و مولایان هر زمان روخوانی بشود و خوانده نشود و با آن عشوه های صوفیانه پرداخته بشود و ناکسان بدان خودفروشی ها و مزدوری ها کنند و سایه وار و نامجو با عواطف زار و عقل کج مزوّر خود بر آن بیاویزند و کس به عمق ها سر نکشد و در آبها غوطه نزند و در آتشها سر نبرد، نام آب و آتش هیچ جانی دلداده نکند.


و اینجا بسیار صحنه ها و نمایش هاست از صوفیان تن و زلف و نما و بسیار چهره های غم آلود و سگرمه های درهم و یا خنده های دروغین و شعف های سراپا جعلین. و اینجا دیار نعلین هاست، حال آن که در جیب ها، سکّه های طلا. آه ای دوستان، رازها رو می کشند از مردمان ریا و روزها تا شب و شبان تا سحرگاه از روح طفره می روند. - پس با خود می گویند کجایند آن رازها و پاسخ این است: آنجا که شما نیستید.-


 آه ای دوستان در خود جستجو کنید و خود را جستجو کنید و آن نام ها را بیابید که با آنها این جامه هاتان خلق کرده اند و از همه جامه ها و تن ها و اسم ها و صورت ها بگذرید و بگذرید از آیه ها و آرایه ها و از این خاک ها سر بیرون کنید و  در روح خویش را بازیابید و مخاطب کلمات خویش باشید. آنگاه تلخی این حرفها بر شما چون شهد و شکر خواهد شد.


 سید نوید حلمی
 کتاب لامکان


۰

دمادم نو بگویم نو بجویم

دمادم نو بگویم نو بجویم
برانم کهنه ها تا نو بپویم
مرا با کهنه جویان هیچ ره نیست
که ره نو باشد و من نو بگویم
حلمی

دمادم نو بگویم نو بجویم - حلمی

۰

خودشناسی جنبشی بی یار نیست

خودشناسی جنبشی بی یار نیست
این یکی حرف خطابردار نیست
یار را می جو و در خود سیر کن
سیر جان بی یار جز اطوار نیست
حلمی

خودشناسی جنبشی بی یار نیست - حلمی


۰
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی،
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می‌باشد.

بیاریدش، ز ایمانش مپرسید
کشانیدش، ز دامانش مپرسید
به پنهانش منم در هر شب و روز
رسانیدش، ز پنهانش مپرسید

من اینجایم باز،
با ملکوتی که از انگشتانم می‌چکد.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان