چیست عاشق؟ ذرّه ی قائم به ذات
فارغ از این چرخ میلاد و ممات
چیست عاقل؟ ذرّه ی گم در هوا
بنده ی عادات و آداب و جهات
حلمی
چیست عاشق؟ ذرّه ی قائم به ذات
فارغ از این چرخ میلاد و ممات
چیست عاقل؟ ذرّه ی گم در هوا
بنده ی عادات و آداب و جهات
حلمی
پیش از آزادی، طوفانی سهمگین
و پیش از طوفانی سهمگین
آرامشی کذایی ست
چنانچه پیش از یقین، شکّ
و پیش از شکّ
ایمانی دروغین است.
در سرم شوق طوفانهاست و در دلم طغیان هزار اقیانوس.
آرام آرام اجتماعی را که دیرزمانی ست از خود رانده ام به خود فرا می خوانم. آهسته آهسته زمان حجاب افکندنها و سر به باد دادنهاست. زمانه ی آزادی ست، لیک پیش از آن زمانه ی لرزه ها و رعدهاست.
آستین می تکانم و پا می کوبم.
چرا که زمانه ی خنده ها،
لیک پیش از آن زمانه ی آهها و دردهاست.
حلمی | کتاب لامکان
عشق دارد حرکتی همچون قیام
خود قیام است این خروج مستدام
حجّ عاقل باختن در ننگ و نام
حجّ عاشق تاختن بیرون ز دام
حلمی
Painting by Vito Campanella
همه ی دیگران به دیار عقل راهی اند، امّا سلوک حقیقی بر فکوران آغاز می شود. آنها که حاضرند بساط عقل تکامل یافته ی خود را در هم شکنند و از سرزمین نظریه ها، عقاید، آداب و عادات، سخندانی و ظریف اندیشی، به سرزمین عشق خالص وارد شوند و با نخستین تجربه از خداوند مواجهه گردند.
بنابراین سلوک روحانی یک بت شکنی حقیقی ست. از آنجا به بعد دیگر هیچ چیز شبیه هیچ چیز نیست.
حلمی | کتاب لامکان
عشق یعنی اعتدالی آتشین
در درون شعله حالی آتشین
در برون شعله با یاران دل
گرد هم در اتّصالی آتشین
مرکز دل نور و تاج سر تنور
جان و جانان در خیالی آتشین
این چنین با مردم سرخ خدا
عشق یعنی ارتحالی آتشین
قرنها بگذشت و این یک قرن هم
بگذرد در ماه و سالی آتشین
تا رسد آن لحظه ی امر محال
در سکوت اعتزالی آتشین
دست در دست و نفس در سینه حبس
نام حقّ در انتقالی آتشین
گفت: حلمی، شد سحر از خواب خیز
وقت جام است و مجالی آتشین
عشق آمد و خانه ای نو بنیان افکند
طرح دگری به خانه ی جان افکند
زان پیش تری که قلب میدان گیرد
صد زلزله این سلسله جنبان افکند
عشق آمد و روزگار ما دیگر شد
آن «بر همه زن» بُت زد و انسان افکند
از کاج بلند خواب ترسایی مان
شقّ القمری به شهر احزان افکند
بر برجک شب شهاب گیسو بگشود
زان حقّه سپس صلای طوفان افکند
چون خلق پریشان شد و سیمایش دید
خود صاعقه زن به خاک پنهان افکند
حلمی چو ز خانه های رخشان می گفت
خود را به سفینه های رخشان افکند
بزن ای قلب خون جوشیده ی من
بپاش این خوشه های چیده ی من
چه زیبا می زنی در قلب عشّاق
ترنّم های آراییده ی من
تمام عالم از عطر تو پر گشت
الا ای دلبر خندیده ی من
تو را می بینم و می میرم از عشق
شه حاضر درون دیده ی من
تو را می بوسم و می پوشم از خلق
چنین شد قسمت پوشیده ی من
بزن خوش می زنی ای پنجه ی دل
بخوان از قامت تابیده ی من
سراسر موسقی و نور بادا
جهان از ثروت پاشیده ی من
قلم در دست حلمی روح بارد
ز جابُلقای مه بوسیده ی من
عشق همه را در هر آنچه هستند پابرجا تر کند. شکّاک را شکّاک تر کند، عاقل را عاقل تر کند و ابله را ابله تر. هر که به سوی عشق آید در هر آنچه که هست فزونی بگیرد.
عشق به هر کس دستی بدهد و پی تقدیرش روانه کند. دانشی را دانشی تر کند، مذهبی را مذهبی تر، فلسفی را فلسفی تر. خواب را به خواب فروتر کند و بیدار را اقالیم بیداری بالاتر بگشاید.
چرا که عشق می خواهد همه تقدیر خود به سرانجام برند، می خواهد همه در آنچه هستند بهترین باشند. پس طبیب را طبیب تر کند و مریض را مریض تر. چرا که تا روز به نیمه نرسد و شب به انتها، «کار» انجام نشده است.
و می پرسی پس عشق دروازه بر که می گشاید و که را با خود نگه می دارد؟ عشق، تنها عشق را با خود نگه می دارد.
حلمی | کتاب لامکان