سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

عشق آنجاست

آنجا که طلب احترامی نیست، تماشایی نیست، جمعیتی نیست، ستایش و مجیزی نیست و چهره و مقام و هیاهو و اوج و حضیضی نیست، عشق آنجاست. 
حلمی

۰

ما هیچ ندانستیم زان ساقی شاهدباز

ما هیچ ندانستیم زان ساقی شاهدباز
جامی زد و نوشیدیم زان ساغر جان پرداز
 
زان ساحل جنبنده، ساقی! عجبم آمد
گفتم به چه ماند این رقصنده ی غیرت تاز؟
 
گفتا گه دل انگیزی ست در محفل خیر و شرّ
شرّی کن و جامت را در باده ی خیر انداز
 
تسخیر جهان باشد جان تو، رهایش کن
پر گیر و سمایی شو زین پرچم جان افراز
 
تقدیر دل است و کار از دست نمی آید
دل می رود از دست و جان می دهم آواز
 
در صبح دل افروزان بانگ دم و جام است این
اوقات سرافرازن می گونه شود آغاز
 
دست آور و جامی گیر تا عیش به جا آریم
وصلی دگر و نامی در حجله ی جام و راز


حلمی چو نظر خواهد جامی ده و جانش گیر
آن گه که به جان آمد سویش نظری انداز

ما هیچ نداستیم زان ساقی شاهد باز | غزلیات حلمی
موسیقی: سمفونی شهرزاد اثر نیکولای ریمسکی-کروساکف 

۰

این کاری عاشقانه است

آنجا که آدمی با عقل ناقص خویش عشق و کلام عشق را به سنجش می گیرد، در حقیقت به سنجش خویش است. هر که در آینه ی عشق خودش را می بیند. یکی کژی اش را، یکی راستیش را. یکی هم هیچ نمی بیند، عشق هم او را هیچ نمی بیند، تا روزی که قد کشد و به دید آید. 


ای عیب سنج! تو را چه میزان عیب و نقصان در خویش است که این همه در کار عشق می بینی؟ اگر تو را این همه نکته گیری در کار خویش بود امروز عَلَم پیغمبری افراشته بودی! ای قافیه سنج! تو که این همه به کار جستن ردیف و قافیه ای -ما که نیستیم- از چه خود این همه بی ردیف و بی قافیه و بدقواره و نالیده ای؟ عجب عشق آدمی به سخره می گیرد! هر چند کار عشق به سخره گرفتن نیست، که آینه جز راستی ننماید.


باری عشق در ظرف درک ادیبان نیست و کار عشق کاری ادیبانه نیست، بلکه این کاری عاشقانه است و تنها عاشقان اند که آنچه در ظرف کلمه نمی گنجد و عقل کودن صرف و نحویان درک نتواند کرد، به روشنی در روح در می یابند. آخر که ادیبان روح چه در می یابند.

 
حلمی | کتاب لامکان

کار عاشقانه | کتاب لامکان | سید نوید حلمی


۰

ای دل افلاک پیما! سوز خوش!

ای دل افلاک پیما! سوز خوش!
قصّه های ناب دل افروز خوش!
شعله های جان ما بر آدمی
تا ابد،‌ هر لحظه و هر روز خوش!
حلمی

ای دل افلاک پیما! سوز خوش! | حلمی

۰

دانش زنده ی عشق تو به ما بالی داد

دانش زنده ی عشق تو به ما بالی داد
که نگنجیم درون خود و پرواز کنیم
این همه حرف و هجا کاین شب دیوانه شنید
تو بگو با چه صدا در ره آواز کنیم
حلمی

دانش زنده ی عشق تو به ما بالی داد | حلمی

۰

بی حنجره سر دادم آواز تو، دل بشنید

بی حنجره سر دادم آواز تو، دل بشنید
بی پا سوی جان رفتم، دل عشق تو را بگزید
 
بی سر چو که اندیشم بی حرف سویت آیم
بی دل همه بی دستار تن سوی تو درغلتید
 
در خواب چو می رفتم در قاره ی بی سویان
دیدم دل سرگشته سوی تو نمی یابید
 
بی سو شدم آن هنگام تا روی تو پیدا شد
انگار که صد خورشید از روی تو می تابید
 
پنداشتم آن هنگام این حادثه رویایی ست
آری تن بیچاره رویای تو را می دید
 
شب بود و فلک گم بود در سایه ی چشمانت
هر جان که فلک دزدید چشمان تو می بخشید
 
بی سایه و بی روزن، وصف تو چنین باشد
چون تو نتوان گشتن هر چند به صد تقلید
 
ای رحمت یزدانی صد شکر تو را گویم
این گونه که دُرّ تو سوی دل و جان غلتید
 
دربان فلک گفتم بگشای که جان آمد
تا اسم تو را بردم آن درب گران جنبید 


حلمی همه بی واژه این قصّه چو بسرودی
شوریده به میدان شد شعری که نمی رقصید

بی حنجره سر دادم آواز تو، دل بشنید | غزلیات حلمی

۰

ای خفته از این خفته تر آیا بشوی؟

ای خفته از این خفته تر آیا بشوی؟
بیدار شو که دار و ندارت زده اند
بیهوده چه لافی که ز بیدارانی؟
تو خفته ای و خفته به دارت زده اند
حلمی

ای خفته از این خفته تر آیا بشوی؟ | حلمی

۰

حفاظت عشق

بهر محافظت از حاملان قلبهای عاشق و خادمان طریق الهی، عشق را باکی نیست که صد جمعیّت عقل در هم کند و هزار کاخ از حُسن و رأی و فضیلت فرو پاشد.
حلمی

۰

نفس زندۀ عشق و مکافات بردگان عقل

آنچه که آدمی به عنوان سواد می داند و به عنوان اوراق دفتر دانش خویش برآورده است، از دیدگاه معنوی مفت هم نمی ارزد. ادب آدمی بدتر از دولت اوست و محصول تمام اندیشه ها و نگارش های او بر زمین جز لق لق زبان نیست و از بال زدن پشه در نزد خداوند کمتر است. 

 

بشر هزار بار از چنین قلّه های کوتاهی از غرّگی و کبر با کلّه به زمین خورده است و تمام بساط تمدّن و ادب ظاهری او اوراق شده است و باز از نو آغازیده است. هرگز از آنچه که از عقل آدمی برآمده جز مشتی عتیقه و چار ستون بی قواره در صحیفه ی تاریخ باقی نمانده است. هرچند عتیقه پرستان و خاک بازان همچنان جنازه در خاطرات کهن خویش دارند، باری آنان که زنده اند -شماری اندک بر زمین- تنها به عشق و صحیفه های زنده ی عشق و نفس گرم عشق زنده اند.


هر چه زنده است از عشق است. هر چه که ارزنده است از عشق است. تمدّن که سر می کشد از عشق است، آن کلام که در خاطر بشری باقی می ماند و دست افلیج زمان کوتاهش نتواند کرد از عشق است. و آنچه که خاک می شود و دود می شود و به هوا می رود عقل است و تمام پیچیدگی ها، طرّاری ها، لفّاظی ها و کبرورزی های آن که از ابتدای تاریخ تا به انتهای آن در چشم خدا یک پول سیاه هم نمی ارزد.


اینجاست که می گویند چون به درگاه عشق آمدی فروتن باش، ورنه آن شاخ های زرّین جز سر و سینه ی متکبّران را نخواهند درید و آن سُم های نعل شده ی مطلّا جز بر ملاج پوکیده ی عقل پرستان کوبیده نخواهند شد. و لیکن عاشقان نیک می دانند که مکافات سخت بردگان عقل به سبب ذهن هرزه و زبان دریده ی ایشان است و البته که هر کس در عشق به روشنی با خویش روبروست.

 

حلمی | کتاب لامکان

نفس زنده ی عشق و مکافات بردگان عقل | کتاب لامکان

۰

دست انداختن دنیا

هر کس به همان اندازه که دنیا را دست می اندازد و به مسخره می گیرد توسط روح تحویل گرفته می شود.
حلمی

۰

چه گویم من، سخن از شاه خیزد

سخن از ساحت آن ماه خیزد
چه گویم من، سخن از شاه خیزد
چنان بشنو که گویی دوست گوید
چنان می رو که گویی راه خیزد
حلمی

سخن از ساحت آن ماه خیزد | حلمی

۰

من از غم تو نگاهبانی کردم

من از غم تو نگاهبانی کردم
در عشق تو رقص جاودانی کردم
آن عقل که سربار دل تنها بود
در هجر تو رسوای جهانی کردم
حلمی

من از غم تو نگاهبانی کردم | حلمی

۰
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی،
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می‌باشد.

بیاریدش، ز ایمانش مپرسید
کشانیدش، ز دامانش مپرسید
به پنهانش منم در هر شب و روز
رسانیدش، ز پنهانش مپرسید

من اینجایم باز،
با ملکوتی که از انگشتانم می‌چکد.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان