سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

هیچ زمانی برای آزادی؟

ای دوست! آیا هیچ زمانی برای جرأت کردن فرا می رسد؟ هیچ زمانی برای آزادی؟ آزادی از خود، از همه ی آنان که با ایشانی و تمام خودی که با توست. آیا هیچ زمانی برای آزادی فرا می رسد؟ پیش تر از آن، هیچ تو را طلب آزادی هست؟ باید با خود بیندیشی.


باید بیندیشی، که آیا این در ظاهر زیستن، زیستن است؟ آیا این به حکم ارباب چرخ، و به چکش دیوان دهر، هر بار زیستن، زیستن است؟ آیا این زیستن است، که مرگی آن را باشد؟ نه این مرگ است، و از چنین زیستن مردن، زندگی ست. 


آیا هیچ زمانی برای جدایی فرا می رسد؟ آیا جان را طاقت هجر هست؟ چرا که پیش از وصل، هجر است، و پیش از نور، تاریکی ست. آیا در آن هجر و در آن تاریکی، تو را طاقت مواجهه با خویشتن هست؟ آیا پیش از شعف روح، جانت را توان تاوان دادن هست؟ تاوان همه ی آنچه بوده ای، و پیشکش جزیه ی آزادی: تنهایی. 


حلمی | کتاب لامکان

زمانی برای جرأت کردن، زمانی برای آزادی | کتاب لامکان

۰

همه واصلان گریزند ز دمی که جام گیرم

همه واصلان گریزند ز دمی که جام گیرم
که به تک روم میان و دو جهان غلام گیرم


جاعلان و خامخواران، ناقدان، ددان، نزاران
هر چه را حلال خوانند همه را حرام گیرم


من و این ره میانه که به هیچ خامه ره نیست
ز کناره چون بپاشم به میان نظام گیرم


چه توام دلم!‌ نگارا! من و حرف خویش؟ هرگز!
هر زمان بمیرم از خویش ز شما دوام گیرم


به چه آزمون دشوار ز فصول جان گذشتم
چو سفر نمودم از خویش وقت آن که نام گیرم


دانش خام سویم تاخت که تو کهنه ای و گفتم
کهنه ام عزیز، بسیار! کی سوی تو خام گیرم


رغبتی غریب دارم که شبان ز راه پنهان
برکشم قداره از جان ز غم انتقام گیرم


قسمت خواص با تو که به علم محض سوزند 
آمدم ز راه باریک سوی خلق عام گیرم


من خواب و حرف بیدار؟ نه ز خود سخن نگویم
نیمه شب به شهر مستان غزل از تو وام گیرم


به دمشق عشق بنشست رهزن خیال و غم نیست
حرف حقّ چو تام خیزد حال غم تمام گیرم


حلمی از تو همرهی خواست که به دشت عشق تازد 
چه کنی به گوشه، ای دال! آمدم که لام گیرم

همه واصلان گریزند ز دمی که جام گیرم | غزلیات حلمی

۰

وهم ره دل: کمال، تاج سر دل: وصال

وهم ره دل: کمال، تاج سر دل: وصال
هر چه روی ماه و سال در ره بی قیل و قال
باز وصالی سر تاج وصالی دگر
این که رسی آخر راه کمالت، محال
حلمی

وهم ره دل: کمال، تاج سر دل: وصال | اشعار حلمی

موسیقی: اسمتانا - "مولداوا" از سمفونی موطن من

۰

از برای زندگی لبریز شو

از برای زندگی لبریز شو
من نگویم از چه ره، تو تیز شو


این همه پربار بودن کار نیست
بارها خالی کن و بی چیز شو


رهروی سنّت شکن باش ای عزیز
واصل این راه سحرانگیز شو


این همه خشکی کویرت کرده است
بهر کار عشق طنزآمیز شو


مست کن آن کلّه ی پرباد را
همره این عاشق شبخیز شو 


ساعتی آمد که جز این راه نیست
من نگویم اندر آ، واریز شو


ساغری آمد که جز آن ماه نیست
از قدش سر برکش و آویز شو


حلمی از مُلک بهاری دست کش
برگبار این ره پائیز شو

از برای زندگی لبریز شو | غزلیات حلمی

۰

چنان می خیزیم..

امروز از سر خویش برمی خیزیم و می خیزیم به آن سوها که هرگز به خیال درنیامده. امروز می خیزیم از روز، و از برخاستن، و از سوها و از آمدن و نیامدن، و می خیزیم از فعل و قید و اسم و صفت، و می خیزیم، آری- بگویم؟ از ذات نیز، و از شناس و ناشناسش و به آن بی نام ِ بی سو، سرِ بی سر می نهیم، که بر زمین و در زمان به گفتار نیامده و در کردار به ظهور نرسیده و در پندار نخاسته است. چنان می خیزیم که برخاستن را معنا دیگر شود.


حلمی | کتاب لامکان

کتاب لامکان

۰

باز تبانی کنم با دل خویشم کنون

کوه تو بنگر دلا، قلّه فرا می رود
پلّه ی قصر ازل تا به کجا می رود
 
عشق نفس می کشد، ازمنه پس می کشد
زین دم نیلوفری روح رها می رود
 
مست به حیرت کشد آه ز ناباوری
عقل مجلّل دگر رو به فنا می رود
 
با که بگویم عیان سرّ خداوندی ات
خلق تلف می شود، خویش به پا می رود
 
زحمت بیهوده ای بود به دوش فلک
عاقبت از عشق یار جان به سرا می رود
 
پرده فکندی چه شوخ خنده زنان در میان
شعله کشاندی شب و غم به عزا می رود
 
روبه وهم از نفس باز فتاد و دگر
دل که فتاد از نفس باز به نا می رود
 
باز تبانی کنم با دل خویشم کنون
من به تو رو می نهم، دل به خدا می رود
 
ای همه در حلقگان حلمی ما بنگرید
روح غزل را که هین رو به سما می رود

کوه تو بنگر دلا، قلّه فرا می رود | غزلیات حلمی

۰

اندرزهای آتش

با قیاس بستیز. منطق را از پا در آر. شباهتها را فراموش کن. هر کار که پیرامون می کند، یا نکن یا عکس آن را بکن. هر چه موافق طبع باشد و خوشایند ذهن، بشنو و بدان که جعل و دروغ است. چون خلق به خلوت روند، تو به جمع رو، و چو به جمع روند، تو خلوت کن! و چون از صلح دم می زنند تو به جنگ بیاندیش و چو از جنگ می هراسانند آسوده باش. از انسان فاصله بگیر و شبیه روح باش. آنگاه چون به شکل خود - روح، ذرّه ی خدا- درآمدی، به میان خلق رو و در خاموشی زبانه بکش!


حلمی | کتاب لامکان

اندرزهای آتش | کتاب لامکان | سید نوید حلمی
موسیقی: در باغ ارواح: اعظم علی/گِرِگ اِلیس [وَس]

۰

آه که چه زیباست عشق

بی شکّ عشق طاقت فرساست، راه بس طولانی و بار بس سهمگین است. بی شکّ عشق چنین زیباست، ورنه چون آسانی های عقل، خوراک خاص عوام می گشت. آه که چه زیباست عشق. 


بگریزید ای سهل جویان از ما، و ای خون دیدگان به ما بپیوندید. ای جنگجویان راه ابدی،‌ از هر کجای عالم، ای سربازان عشق، به ما بپیوندید و در نبرد عظیم خویش با خویش، با ما در رقص شوید،‌ تا آزادی. 


ای رسالت توأمان اشک و شعف، چه خوشی با ما! و چه خوشیم با شما،‌ ای بارهای سهمگین رعد و آذرخش بر شانه ها، که آسمانهاتان نتوانند کشید. گه قد برافراشته از افلاک بالاتر، و گاه شکسته و قوزیده و سلّانه سلّانه، ای عشق با تو خوشیم، با تو خوشیم بی سر و بی دست و پا.


حلمی | کتاب لامکان


۰

اسیران ظاهر به حجّ می روند

اسیران ظاهر به حجّ می روند
رهایان درون خدا زاده اند
عوالم به حجّ رهایان، روان-
که ایشان به حقّ کام ِحقّ داده اند
حلمی

اسیران ظاهر به حجّ می روند | اشعار حلمی

۰

پیچیده به اسرارم، یک روزنه پیدا نیست

پیچیده به اسرارم، یک روزنه پیدا نیست
می رقصم و می خوانم: اسرار هویدا نیست
 
زین قصّه چه می جویی افسانه ی مه رویان
آن روح سواران را سوداکده این جا نیست
 
رو رو که تنت آه و سرمایه ی خودبینی ست
هر کس که به تن نازد از موطن دل ها نیست
 
آن جامه که بدریدم زربفت تباهی بود
من قدمت عریانم در روح که این ها نیست


تا نور فلک دیدم از خویش بسرّیدم
آن گنج که آوردم در قصر ثریّا نیست
 
حرفم همه اصوات و انوار بلورین است
شهد سخنم حتّی در شکّر و حلوا نیست
 
در میکده ها شعرم رهن همه مستان است
این شوکت جادویی در برج و کلیسا نیست
 
من دُرد کشی دارم شه زاده ی رویاها
بیداری زرّینم در قسمت رویا نیست
 
حلمی تو چه می جویی؟ نایاب به دندان است
دریاب دمی را که هم قیمت فردا نیست

پیچیده به اسرارم، یک روزنه پیدا نیست | غزلیات حلمی
موسیقی: سمفونی شماره 4 ویتاس

۰

تاریخ آسمانی

سرانجام باید عزم کرد بدان راه که پیش تر هیچ کس در آن قدم ننهاده و بدان سفر راهی شد که هیچ مسافری به خود ندیده است. 


تاریخ زمین را تمام زیستن،
آنگاه زمان آغاز تاریخ آسمانی روح.


حلمی |‌ کتاب لامکان

نقاشی از ولادیمیر کوش

۰

صد هزاران بی تو از یک کمترند

یک دو تن سالک چو خوش بیدار شد
عالم و آدم همه در کار شد
صد هزاران بی تو از یک کمترند
یک چو در تو خاست پس بسیار شد
حلمی

یک دو تن سالک چو خوش بیدار شد |‌ حلمی

۰
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی،
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می‌باشد.

بیاریدش، ز ایمانش مپرسید
کشانیدش، ز دامانش مپرسید
به پنهانش منم در هر شب و روز
رسانیدش، ز پنهانش مپرسید

من اینجایم باز،
با ملکوتی که از انگشتانم می‌چکد.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان