دل مستان هوا در دو جهان زنجیر است
رهروی هر دو جهان کولبر تعزیر است
بفکن دست طلب تا نشوی مست هوا
رهروی روح شو که هر دو جهانش زیر است
حلمی
دل مستان هوا در دو جهان زنجیر است
رهروی هر دو جهان کولبر تعزیر است
بفکن دست طلب تا نشوی مست هوا
رهروی روح شو که هر دو جهانش زیر است
حلمی
پیش از سلام نو نوبت وداع است، پیش از آغاز نو، نوبت به پایان رسیدن. پیش از به ثمر نشستن، نوبت کار جان و عرقریزان روح، و پیش از وصال بزرگ، نوبت هجرانی سخت و طاقت کش.
نوبت گشوده شدن پیوندهای کهن است، پیش از آنکه دروازه ای نو از آگاهی گشوده شود. پیش از صلح بزرگ، نوبت جنگی بزرگ.
ابتدا شب به تمامی،
آنگاه سپیده دم.
و عشق، طاقت را به تماشا زیستن است.
حلمی | کتاب لامکان
چنانم غرقه در مستی که جز مستی نمی دانم
تو بر پیمانه می نازی، من از پیمانه ویرانم
کجا رفتی خطا کردی، چه جوری در خفا کردی
چه آسان می ز کف دادی، من از جورت پریشانم
بیا باز آ به میخانه چو مستی از سرت افتاد
می و ساغر فرا خوانم، ز جانت غصّه بستانم
اگر پیمانه بشکستی و از کفرت پشیمانی
چه باک ار چون منی داری گریبان چاک یارانم
الا ای جام دیرینه که در محراب جانانی
بیا و جور یاران کش وزین بخشش بمیرانم
بخوان سرلوحه ی زرّین به صوت و حرف پنهانی
چه وحشت از شب تاریک که خورشید مریدانم
به خوش نامی و ثروت نیست که بخشندت وصال یار
چه بدنامان که واصل گشته اند از جان و دامانم
سرود مطربی می خوان، بزن بر ساز بی عاری
که مغروران عالم را ز صد فرسنگ می رانم
سریر وصل می بخشم اگر جانانه بازآیی
تو جانی در بدن داری و من مجموع جانانم
مگو حلمی چه می خوانی از این مکتوب نورانی
مپرس اسرار پنهانی که از پیمانه می خوانم
همه ی راهها راه عشق است و در عین حال جز یکی راه عشق نیست!
همه ی رویاها از تو برمی خیزند، در عین حال همه ی رویاها باطل اند، جز رویای تو!
همه چیز سایه ای از حقیقت در خود دارد، پس همه چیز حاوی حقیقت است، در عین حال تنها حقیقت یکی است و جز آن نیست!
همه در خدایند و جزئی از خدایند و در عین حال خدا از همه مبرّا و فارغ است!
زیبایی و قدرت و ثروت و شهرت همه سایه های حقیقت اند، با این حال هر که به راه سایه ها برود از دامان ابلیس سردر می آورد!
تو همه ای و در همه ای، لیکن همه تو نیستند و از تو نیستند و تنها آنها از تواند که به راه تواند!
همه ی راهها به تو ختم می شوند، لیکن برخی راهها از تو دور می کنند. با این که همه از تواند و در تواند!
من توام و تو منی، و در عین حال من تو نیستم، و تو خودتی!
من کار تو می کنم، و این کار من است. لیکن چون من در میانه نیستم، پس من هیچ کار نمی کنم!
چه زیبا متناقضی ای عشق!
چرا که تو «نیستی» و هر چه نیست، از هست هست تر است و این معمّای خدا در آینه ی ذهن آدمی ست.
این درک نیستی ست، و آخر اینکه ذهن چگونه می تواند نیستی را درک کند، حال آنکه از ظرف خود جستن نتواند؟ آه ای جان من، ذهن نتواند، تو که بتوانی!
حلمی | کتاب لامکان
در کار عشق هیچ درآمیختن نیست. کار عاشق همه واکردن است، همه وادادن است، همه بیرون رفتن، همه انصراف. هیچ عاشق در هیچ مدرسه نیست.
هیچ عاشق، با هیچ عاقل هم شانه نیست. آن کس که عاشق ِنظری ست و هنوز در مدرسه هاست شاید بگوید -که همین صرف گفت را تاوان سخت است- عشق با عقل برابر است و درهم آمیختنی ست. امّا این از سر کوتاهی ست، و هیچ تخدیر و شراب، هیچ نفت و آب، در هم آمیختنی نیست.
عشق می گوید: دانش تو مفت هم نمی ارزد و ایمان تو همه از بی مصرفی ست. تا در بند دین و دانشی، تا یک پات آن سوست، این سو میا. لاف مزن، جعل مکن، خود را راضی نگه مدار، حرف مرا مزن. تا با عقلی از من مگو. تو با من نیستی. چو می خواهی با من شوی، از آن مرز و از آن دروازه ی آتشین بگذر و این سو بیا. در میانه ی آن دروازه بی دفتر و بی خانه و جامه خواهی شد و آن گاه به دیدار من شایسته ای.
عشق با هیچ چیز کنار نیست.
که عشق کار برکناران است.
حلمی | کتاب لامکان
روح از این حجله ی بی عشق به جایی برود
بدرد خرقه و در سوی نوایی برود
گوش کن تا شنوی از فلکت صد آواز
جان رحیل است پی نور و صدایی برود
ساقی از مغفرت باده گرم نام دهد
شاید این دلشده امشب به هوایی برود
خانه ام میکده ها گشته، چه سرگردانم؟
قول حقّ نیست به یابنده جفایی برود
کاسه ی عقل سر چرخ عداوت شکنم
مرغ دل بال کشد نغمه سرایی برود
دلقک وهم بجنبانده سر از محنت عقل
وقت آن است که این گلّه چرایی برود
هر چه جز باده مرا عطر ندامت بدهد
جان چو بشنید بوی باده به جایی برود
حلمی از شوکت میخانه مگو، جام بگیر
اوج پیمانه نگر با چه ولایی برود
با موسقی سحر به افلاک رسی
در خانه ی ارواح طربناک رسی
یادش چو بری سفیر معراج شوی
نامش چو بری بسان کولاک رسی
حلمی
آرمانها و باورها و هر آنچه که بر اساس آنها ساخته شده باشند، سرانجام روزی فرو می ریزند. تنها عشق می ماند و اعمال عشق.
هر چه محصول زمان است، توسط زمان بلعیده می شود. زمان فرزندان خود را می بلعد و تنها صدای آنچه از ماورای زمان است، در گنبد زمان جاودانه طنین افکن خواهد ماند و آن همانا عشق است و اصوات عشق.
حلمی | کتاب لامکان
این که بالایم تو بالا نیستی
این که اینجایم تو با ما نیستی
وابنه این حرفها و مست شو
چون که حالایی و فردا نیستی
حلمی
این که عدّه ای از انسانها بر روی زمین در مدارس مذهبی، علمی، فلسفی، هنری و غیره تحصیل می کنند و دانش آموخته و فارغ التحصیل رشته های مختلف می شوند، به این معنا نیست که در این زمینه ها بیشتر از بقیه می دانند، بلکه بیشتر از بقیه نیازمند دانستن اند و در ابتدای راهند.
آن که در بیرون زندگی ست در مدرسه ها مشغول نگاه کردن، بررسی و یادگیری نظریه های زندگی ست. آن که در درون زندگی ست با خود زندگی می آموزد و می آموزاند. اینها آموزگاران زندگی اند و در فروتنی و برکناری از مقامات و مدارج انسانی زیست می کنند. حال آنکه زندگی از حرکت ایشان زندگی ست. هنرها از ایشان پر و بال می گیرند، موسیقی ها از درون قلب ایشان برمی خیزند و عشق بر سر و شانه های ایشان می بارد. آن نخستی ها صورت زندگی و ایشان سیرت آن اند. پس ابتدا ظاهر است، و سپس باطن. نخست شریعت است، و آن گاه طریقت.
و تنها در درون زندگی ست که یک رهروی زندگی به گوهرهای معرفت و حقیقت دست می یابد.
حلمی | کتاب لامکان