سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

خرها و خدا؛ وادی عرفان و اغیارش

عرفان وادی اغواگری است. همه می خواهند خود را به آن بچسبانند. فقیه، صوفی، دانشی، فلسفی، شفاباز، جادوگر، سیاستمدار و همه ی انواع انسانی. اگرچه از روح بر همه باریده، امّا هیچ کدام از اینها در حقیقت هیچ ربطی به وادی عرفان و سلوک معنوی ندارند. 


این یک اغواست. یک جابجایی مرزهاست. یک جعل است و بدتر از همه یک التقاط است، امّا حاوی این نکته نیز هست که همه خواستار آزاد شدن اند. همه می خواهند از روح نصیبی ببرند و از برچسبی که بر خویش نهاده اند و از زندانی که در آنند با کلمه ی عرفان بالا خیزند. این یک آغاز است. امّا برای اینکه هر کس از آنچه هست بالا خیزد، کلمات به تنهایی کاری نمی کنند. ابتدا طالب باید از آنچه که هست توبه کند و از آن جایی که هست یک قدم به بیرون بگذارد.


پس ما فقیه و صوفی عارف، دانشمند خداشناس، فلسفی آگاه به رموز الهی و از این قبیل نداریم. شاید عارف به آن وادی که در آن هستند باشند، یعنی عارف به فقاهت، به دانش، فلسفه، دین و هر راهی که می روند. امّا وادی عرفان هیچ کدام از ایشان را ساکنین کوی خود نمی داند. حتّی نزدیک به آستانه ی خود نیز نمی داند. چرا که اینها همه رهروان دنیایند. 


عرفان وادی عشق است و اگر کسی عاشق باشد، دیگر عاقل نمی تواند باشد. عاقل به معنای عقل گرا و نوکر و سینه چاک شگفتی ها و دامها و پیچیدگی های ذهن و روان و نظریه پردازی ها و راه و رسم و منش های انسانی، چون آنها که ذکرشان رفت. اگر کسی آن باشد، این نمی تواند باشد. این باشد، آن نیست. برای سالکین این معنا ساده است. امّا برای آنان که خارج از جاده خود را سالک می خوانند، تلخ، دشوار و درک نشدنی ست. آری عزیز، ابتدا باید از آنجا که هستی بیرون بیایی. 


بهر آنان که بر بت های دنیوی خویش برچسب عارف می زنند، و آنان نیز که از ایشان که این را می شنوند و انکار نمی کنند، و نفسشان بر ایشان سوار است، جرم نوشته شده کوچک نیست. به همان اندازه ای که به ناحقّ خود را با عرفان مرتبط دانسته اند، از آن فاصله خواهند گرفت و حدیث گمراهی شان مطوّل خواهد شد. آدمی باید خودش را بشناسد، علم تفکیک بیاموزد و حدّ خود را در ظرفی که هست بشناسد. هر کس که خدا را می خواهد باید ابتدا از خر خود پیاده شود.


حلمی
| کتاب لامکان

Jean-Jacques Cazin | Mystical

۰

مملکت عشق آی، جمعیت فرد بین

مملکت عشق آی، جمعیت فرد بین
هر که جهان خودست، نیست کسی را قرین
لیک تَکان همره اند، پیکره ی یک مه اند 
سلسله ی یک شه اند، این برود آن به زین
حلمی

۰

رنج های عظیم

کسی که خود را به رنج های عظیم می افکند، دیگران نمی توانند او را به رنج کشیدن وا دارند. کسی که با درد درون خو می گیرد و می خندد، هیچ دردی از بیرون نمی تواند او را بگریاند. آن کس که بر خویش حاکم است، همه ی عوالم در حاکمیت اویند.


حلمی |‌ کتاب لامکان
نقّاشی: نور ازل، اثر کِنی کالیکات

نور ازل، اثر کِنی کالیکات

۰

ز چشم نوربخش تو..

ز چشم نوربخش توست شکنج آسمان پیدا
زمین پیدا، زمان پیدا، همه جان و جهان پیدا
اگرچه تا به پیدایی هزاران جان و جان باید
تو سر در چاک پنهان کن ببین سر تا کران پیدا
حلمی

۰

در عدم زیستن ام صحبت دیگر دارد

در عدم زیستن ام صحبت دیگر دارد
حضرت دوست دلم دید چه لنگر دارد


خطّ دل هیچ کسی این همه معذور نکرد
سالکی بین که به خود این همه باور دارد


عاشقی نیست اگر این همه با خود باشیم
دل به خون، جان ِز سر رسته شناور دارد


خلق را گرد خود آورد و بگفتا اینم
پرعدد این من پروار، دلاور دارد! 


ره یکی بیش نباشد، تو چه پویی ای جان؟
ای مبادا که دلت دور منی بر دارد


سر فرو آور و دل پاک کن از خودبینی
خاک را بین که به دل صد طبق زر دارد


حلمی از آن سفر عشق سراپا خون است
جامه ی سرخ از آن حادثه در بر دارد

۰

تنها راه رنج نکشیدن

تنها راه رنج نکشیدن،
رنج را به تمامی کشیدن است.
حلمی

۰

راه بجو که دور نیست

راه بجو که دور نیست
راه میان گور نیست
راه میان چشم هاست
در کتب قطور نیست
حلمی

۰

بس سروشان شر و جهل و نفاق

بشنوید این داستان راستان
تا قوی گردید از خون نهان


دل کشد موی حق از باطل برون
دل نباشد بنده ی هم این هم آن


دل یکی جوید، یکی را چند نیست
عاشقی را بند نیست از شرع و نان


یا برو با کودکان جهل، شاد
یا بیا خطّ شعف از درد خوان


رقص مردان شیوه ی اغیار نیست
هر کسی چرخید را عاشق مدان


ای بسا خودکامگان عقل محض
هر زمان لافیده از عشق شهان


بس سروشان شر و جهل و نفاق
هر زمان با حقّ به جنگ بی امان


در لباس دوستی، با نام عشق
کرده اند عرفان بساط دام و دان


خوی جفتک باز را چون چاره نیست
دور باش ای جان عاشق از خران


رو رو تک شو با همه بی رونقی ست
در تکی یار افکنَد آن ریسمان


خاطر حلمی از آن تک جمع شد
کاین چنین شوریده بر خلق جهان

۰

این کلام ارغوانی گوش کن

گفتگوهای نهانی گوش کن
گویم از راه میانی گوش کن
آن سخن های گمانی دور ریز
این کلام ارغوانی گوش کن
حلمی

۰

شطح با ما نیست اینجا عشق هست

شطح با ما نیست اینجا عشق هست
خرق عادت کفر و با ما عشق هست


دل سراپای وجودش راستی ست
راستی دیدی که ما را عشق هست


بی خطایی نیست در کار سلوک
چون خطا را هم سراپا عشق هست


بی خطاپندار را آفات برد
این کمالات خطا با عشق هست


سر زدیم از خویش و افتادیم باز
بعد از این هم رو به بالا عشق هست


کمتر از ما در همه عالم که بود؟
گفت خورشید سجایا: عشق هست


ای عجب زین شمع خودسوز کمال
آه چشمانش دو دریا عشق هست


رفت روزی دیگر از تقویم عشق
گفت حلمی باز فردا عشق هست

۰

من انسان ام!

من متعصّب ام! حاضر نیستم با جهانهای دیگر ملاقات کنم. من کامل ام! حاضر نیستم دعوت جهانهای دیگر را بپذیرم و از خود بالاتر روم، چرا که از من بالاتر نیست! من بهترین ام! دیگران باید به شکل و شمایل و راه و رسم و باور من در آیند. دیگران باید از راهی که من می روم بروند. یا با من یا علیه من! همه باید در من حلّ شوند و همه باید به سوی من بیایند. من معصوم ام! خطا به من وارد نیست، خداوند مرا با ارّابه ای زرّین از ماتحت آسمان پایین فرستاده است. من به تنوّع ارج می نهم، امّا آن باید در اقلیم من باشد. ترجیح می دهم جهانهای دیگر را نابود کنم و همه سو ویرانی به بار آورم. زیرا نمی توانم ببینم هر کس بر سر جای خویش خوش است. من قدرت ام! قدرتی ناقض و عبث. چرا که سرانجام چون خاک بر هوا خواهم پاشید. من کبرم و چنین گردن می افرازم، چرا که از همه کوتاه ترم. من؛ کوتاه ِچاق ِاز همه بیزار، با جامه های زرّین، جاخوش کرده در بهترین کاخ ها و لانه ها، شاخ هایم چه زیباست! همه چیز را برای خود می خواهم. من آزمندی ام! جسم انسانها را می جوم و استخوان بالا می آورم و جانها را می ستانم، اگر به جهان من درنیایند. من حسادت ام! عاقبت در آتشی که هر سو برآورده ام نابود خواهم شد. امّا تا آن لحظه آتش می سازم، ترس می کارم و درختان تناور انزجار بر زمین می رویانم. من به نابودی ام نزدیک ام، امّا تا آن لحظه هر چه را که بتوانم نابود می کنم. من حرص ام، شرارت ام، خواردارنده، شهره ی آفاق،‌ با همه ی مدالهای افتخار بر سینه هایم، از قلّه های آگاهی حیوانی سربرآورده، به قعر دوزخ اعمال و امیالم روانه، من انسان ام! شرف کائنات! لاف آزادی می زنم، لیکن تحجّر از من نام گرفته، خباثت از من ریشه دوانده و تبهفکری و ظلمات از سر و روی من باریده است. 


حلمی | کتاب لامکان

۰

چون مردگان برقصید! این رقص زندگانست!

ای عاشقان برقصید، این رقص رقص جانست
ای بی کسان برقصید، این رقص آسمانست
ای جان جان جانان! بی جان شوید و رقصید!
چون مردگان برقصید! این رقص زندگانست!
حلمی


بشنوید: Camille Saint-Saëns - Danse Macabre

۰
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی،
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می‌باشد.

بیاریدش، ز ایمانش مپرسید
کشانیدش، ز دامانش مپرسید
به پنهانش منم در هر شب و روز
رسانیدش، ز پنهانش مپرسید

من اینجایم باز،
با ملکوتی که از انگشتانم می‌چکد.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان