سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

هویّت و فردیّت؛ از جنازگی به زندگی

هویّت یک سطح منفی و راکد از آگاهی است. چون قدرت یک هویّت با منکوب شدن هویّت های دیگر معنا می یابد و اینجا یک زندگی برابر با یک مرگ است و حتّی نه فقط مرگ دیگران، بلکه مرگ خود هویّت جویان. چراکه اتّحاد هویّت ها با هم به معنی اضمحلال فردیّت های ایشان است. چرا که هویّت، صورت است و فردیّت، باطن و وحدت صورتهای فردیّت نیافته و بی معنا، یک وحدت منفی، فروریختنی و بی حاصل است. 


ابتدا باید این را دانست که وضعیّت انسانی با وضعیّت حیوانی خویشاوند نزدیک است و با اوج گیری از وضعیّت انسانی به سوی وضعیت معنوی، سایه های حیوانی نیز فروتر می ریزند. هر چه یک فرد به سوی فردیّت بیشتری پیش برود و از وضعیت قبیلگی-انسانی فاصله ی بیشتری بگیرد، از وضعیت گلّه گی-حیوانی نیز خلاص تر می شود.


پس هویّت طلبی یک وضعیّت انسانی ست و با جمعیّت ها سر و کار دارد. هویّت یک شخص برابر با هویّت یک جمع است و چیزی پوچ تر از این نمی تواند باشد. یک فرد و یک جمع می تواند با یک هویّت مشخص تا قرنها و هزاره ها به بقای مادی خود ادامه دهد، بدون این که هیچ اثری از زندگی، رشد و خلاقیّت از خود نشان دهد. یک جسد می تواند هویّت ده هزار ساله داشته باشد.  


در هر حال در برابر عنصر منفی هویّت، سطح معنوی و متعالی فردیّت وجود دارد. فردیّت جویی یک امر معنوی ست. چون با رشد، خلاقیّت و زندگی سر و کار دارد و شکوفایی یک فردیّت، فردیّت های دیگر را نیز به شکوفایی می رساند. چنانچه یک روح در روند بیداری و سیر و سلوک خود، روح های دیگر را نیز بیدار می کند و با خود بالا می کشد.


فردیّت با برانگیخته شدن استعدادهای درونی سر و کار دارد و چنین عمل می کند. یک جامعه نیز همچون یک روح می تواند فردیّت بیابد، زمانی که روحهای بسیاری در آن به فردیّت خود نائل شوند و به خطّ استعدادها و قابلیت های درونی خویش بازگردند. در اینجا دیگر نیازی به هویّت های پوچ، عاطفی و احمقانه ی جمعیّت گرایانه نیست و انسان و جامعه می تواند از وضعیّت جنازه به وضعیّت زنده بازگردد.


حلمی | کتاب لامکان

۰

عقل، چیز درخوریست.

حقیقتاً شاعران عشق را بدنام کرده اند. اگر می دانستند عشق چیست علیه ش طغیان می کردند و منظومه ها می سرودند. لیکن عقل گرایان امروز همان شاعران دیروزند که اینک عقلشان رسیده و دریافته اند که عشق به تمامی چیزی علیه آنهاست. این چنین جنگیدنی خوش است! حال عشق ایشان را از شاعران دوست تر می دارد، چرا که امروز پرده های نفاق کنار زده اند و در مقام عقل هایی برجسته، من هایی باد کرده با کلّه هایی پر هوا به جنگ عشق آمده اند. هر چند برخی شان نیز هیچ خالی از نفاق نیستند و اگر از عشق به لکنت سخنی گویند آن را در ترازوی زنگ خورده شان برابر با عقل می نهد. لیکن در هر حال عشق با ایشان چیزی درخور بهر دریدن دارد. عقل، چیز در خوریست.


حلمی | کتاب لامکان

۰

قرار عاشقان

وقتی عاشقان به هم می رسند می گویند: 
بیایید پیرامون موضوعی سکوت کنیم.
حلمی

۰

دانش شادان روح از خط پنهان بخوان

دانش شادان روح از خط پنهان بخوان
از ره پنهان بیا دفتر تابان بخوان
بر در هر معبدی یک شه خوش خنده بین
با شه خوش خنده رو دفتر شاهان بخوان
حلمی

۰

کار نکرده؛ توبه از خویشتن

جماعتی از زاهدان ملول، نه از دین دانسته نه از دنیا، نه از خواب نه از بیداری، نه از خلق نه از خدا، نه از نور و نه از صدا، نه از جان دانسته و نه از غمش و نه از شعفش، نه از جانان و نه از جانسپاری در آستان قدمش، خود را مقامات عظمای روحانی و  عارفان الی الله نامیده اند. چه جرئتی می کند آدمی در پیله ی صد حجاب، در خرقه ی صد عادت. چه شعبده می کند خاک و این سر به مذلّت ساییدن ها و تن و جان به جذبه ی تاریکش وارهانیدن ها.


مگر چیست زهد جز گمی در همهمه ی خویشتن؟ مگر چیست کبر، جز این که «خدا مراست و من خلق را»، حال آنکه هیچ کدام، هیچ کدام را. به حقّ که این عالمان دنیاپرستان اند و اینها مؤمنان خاکند و مستوجب دوزخی صعب اند آنان که لفظ عارف بر ایشان روا می دارند و از هر چه که از روح و از خداست به ایشان نسبت می دهند. مگر چیست دنیاپرستی جز گمی در ستایش خلق، حال آنکه گوش نمی شنود و چشم نمی بیند زانچه از نور و نوای خداست.


عارفان، پیغمبران شعف اند و پیغام خدا آزادی از تن و ندای تن است و چون شاهین روح از بندبند خویش برید، این شعف است که بانگ سر می دهد و ماندگان می خواند و خواندگان به رقص می آرد. ای بوسندگان میله های قفس  و ای دخیل بستگان ظلمات بی حساب، ای خائفان نفس، ای سالکان الی النّاس، ای زاهدان، ای ملولان، ای ذوب شدگان در ولایت دنیا! از خویشتن توبه کنید و تمام این عمارات اوهامی بر سر خویش خراب کنید. باری پیش از آنکه شیطان، آن کار نکرده با شما کند، شما خود این کار نکرده با خود کنید.


حلمی | کتاب لامکان

۰

ای شعفت سینه سوز! نیک جهانم بسوز

ای شعفت سینه سوز! نیک جهانم بسوز
سالک بیداری ام، هر شب من روز روز


هر دم من آتشست، شعله کِشانم، خوشست
هر چه به جز شعله ها دیده ی جانم مدوز


این شه ما قاتل است، خنده و نازش مبین
یک دهمش در گِل است، باقی جانش رموز


گفت چه در آتشی؟ نی که به دریا خوشی؟
وه که چه دریاوَشی! موج و کف اش دل فروز!


این شه ما سارق است، نیمه شبی سوی تو
آید و از کوی تو می بردت کینه توز


من خوش از آن سازهام، دلخوش از آن رازهام
نیست گله گر چه شد در ره جان پشت قوز 


آه بلندم ببین سقف فلک را شکست 
حلمی از این راه دور نیست به مقصد هنوز

۰

هر کجا رو می کنم روی خداست

هر کجا رو می کنم روی خداست
هر سویی چون بنگرم سوی خداست
دل میان بنشسته در کوی خداست
این دو ابرو نیز ابروی خداست
حلمی

۰

کیستم من؟ نی نمی دانم نمی دانم، تویی!

کیستم من؟ نی نمی دانم نمی دانم، تویی!
در میان نامها هر نام می خوانم تویی


هرچه می گردم میان خوابها و آبها
هرچه از کشتی افلاکی که می رانم تویی


چیستم من؟ من یکی من در میان پنج تن
پنج تن یا هفت تن، یا هر چه پنهانم تویی


نیست جانم را به جز سرمایه ی انکار من
من نمی دانم چه می گویم چه می خوانم، تویی!


بی ضمیری رهنورد عشق را دزدیده است
در درون جامه از خود هرچه بستانم تویی


راهها از هر جهانی تا تو یک راهند و بس
هر چه از این راهها از خلق برهانم، تویی!


تو جهانی، در جهان این خلقت گمراه بین
هر که هم فریاد می دارد پریشانم تویی!


هر کسی با هر کسی از حرف تو در گفتگوست
او که گوید هم ز درگاه خموشانم تویی


منکران را دانی ای دل حکمت انکار چیست؟
یعنی از هر سو که سر را سر بپیچانم، تویی!‌


حلمی از این سو تو را پنهان و زان سو فاش کرد
بر سر نادیده ها ای شه نگه بانم تویی 

۰

آنجا که سخن طراز دارد اینجاست

آنجا که سخن طراز دارد اینجاست
اوج و فلکی چو باز دارد اینجاست
با ما چو سر عروج داری نیکوست
کانجا که فلک نماز دارد اینجاست
حلمی

۰

کلام خاموش، کلام خداوند است.

همه چیز برای خاموشان مایه ی الهام است. رفتار متکبّران، عداوت دشمنان، مهر دوستان و گفتگوی کودکان. در هر چیز دریچه ایست که از آن کلام حقّ به بیرون جاریست. خاموش دریچه را می بیند و کلمه را می بیند و آن تکبّر و عداوت و مهر و گفتگو در نظرش رنگ می بازد. چرا که خداوند از دریچه ها با خاموش در سخن است و کلام خاموش کلام خداوند است. 


در اوج هر آسمان دریچه ای به آسمانی بالاتر است. انتهای هر عمق به عمقی دیگر راه می برد. هر قلب چون به تمامی تپیده شد، در هیبت قلبی نوتر تپیدن می گیرد و هر راه چون به تمامی پیموده شد در راهی بالاتر ذوب می گردد. عشق هرگز تمام نمی شود و میراث کلمه را پایانی نیست. چنانچه خاموشی بی انتهاست، کلام نیز بی انتهاست و این آفتابی ست که هر دم در درخشش فزونی می گیرد. 


رنج را نیز پایانی نیست، چرا که شعف روح بی حدّ است. رنج خاموش برای حقیقت است و رنج پیمانه گستردن است، و این رنج سرمایه ی شعف است. پس شعف را نیز پایانی نیست. در جانم باد می توفد، خاک برمی خیزد، آتش می رقصد و آب ضرب می گیرد. در جانم خدا می بارد و این خداست که از محراب جانم با جهان سخن می گوید. 


حلمی | کتاب لامکان

۰

در راه حقیقت همه یاران رفتند

در راه حقیقت همه یاران رفتند
از پیش و پس و برون و پنهان رفتند
تا نام تو آمد به میان از پی تو
ذرّات وجودم همه چون جان رفتند
حلمی

۰

روح رها نمی شود جز به یکی نگاه عشق

روح رها نمی شود جز به یکی نگاه عشق
یار خدا نمی شود جز به فیوض ماه عشق
هرچه که هست در جهان هیچ کن و ورا بخوان
هرچه که هست نیک تر دود شود به راه عشق
حلمی

۰
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی،
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می‌باشد.

بیاریدش، ز ایمانش مپرسید
کشانیدش، ز دامانش مپرسید
به پنهانش منم در هر شب و روز
رسانیدش، ز پنهانش مپرسید

من اینجایم باز،
با ملکوتی که از انگشتانم می‌چکد.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان