عشق یعنی فارغی، آزادگی
در کمال قلّگی، افتادگی
با خدا بی ترس دل آراستن
در مصاف موجها، آمادگی
حلمی
عشق یعنی فارغی، آزادگی
در کمال قلّگی، افتادگی
با خدا بی ترس دل آراستن
در مصاف موجها، آمادگی
حلمی
آن کس که طلب خدا را می کند، طلب حقیقت را می کند و این به حقیقت، مردی می خواهد که آن زمان که انسان با حقیقت مواجه شد فرار نکند. امّا او مرد حقیقت نیست. چرا که تنها برآورده شدن آمال و آرزوهای خود را می خواهد و از حقیقت آنچه را که در ذهن خود پرداخته دوست می دارد. آدمی، تصاویر خودساخته و اوهامی اش را دوست می دارد. او بازی فلسفه را دوست می دارد، که عقلش را ارضا می دارد و بازی مذهب را دوست می دارد که از تملّک و مادیات به او وعده می دهد. آدمی از حقیقت بیزار است. او «من» را دوست می دارد و در دعاها و نجواها و طلبهایش دامن من را گرفته و نام حقّ بر آن گذارده است و اینها همه پرده پرده های پر نقش و نمای منیّت و نفسانیات اوست. حقیقت را با این ملولان کاری نیست. حقیقت با ملوانان دریاهای طوفانی نرد می بازد.
حلمی | کتاب لامکان
با عقل نباید هم شأن و هم شانه شد و آن را نباید بر دیوار آویخت. از روبرو نباید بدان نگریست و از کنار نباید با آن ایستاد و از پشت و از روبرو نباید با آن هم جهت شد. تنها باید عقل را فرش کرد و به زیر پا انداخت. جایش همانجاست. لیکن نظر بدان نباید افکند و به کار آن نباید شد و آن پیچیدگی ها و در هم تنیدگی ها را باید گره به گره به حال خود وانهاد. آنها همه روزی گشوده خواهند شد.
ابتدا باید نظر بر آسمان دوخت، و چنان باید به درازا نظر بر آسمان دوخت تا آسمان نیز نظر بر شما اندازد. و آنگاه که بالهای روح گشوده شد باید بر آسمان پرید و آنقدر باید در آسمان پرواز کرد تا در نهایت تبدیل به آسمان شد.
حلمی | کتاب لامکان
قماشی از عقل گرایان با نظریات پیچیده ی علمی و فلسفی ثابت کرده اند روح وجود ندارد. سخن ایشان در مورد خودشان صحّت دارد. روح در تاریکی خودش را نمی بیند.
حلمی
ای رهرو در انتخاب راهت
مستی نشود حجاب راهت
کم نوش و همیشه نوش ای جان
در گوش کن این خطاب راهت
حلمی
پر ز خطا گشته ام تا تو صوابم دهی
بعد دو صد قرن ها جام مذابم دهی
نیک بر آتش کشان این تنک ناکسان
آنک بیا در میان تا که جوابم دهی
هیچ مجنبان زبان، ذکر نهانم بخوان
این من و این آسمان، بر شو سحابم دهی
خاطره ای بود و رفت هر چه ز من بود تفت
بر خرک هشت و هفت نیک عذابم دهی
اوج بگیرم ز روح، با دو سه جامی صبوح
صبر نمودم چو نوح تا که شهابم دهی
جعد ز دل باز کن، تیز سرانداز کن
موسقی ات ساز کن شور و شرابم دهی
تار و سه تارم مزن، زار و نزارم مکن
چنگ زن و ونگ زن یا که ربابم دهی
حلمی از این خوابگاه پر کش و بین ماهشاه
هیچ مجنبم ز راه تا که خطابم دهی
ای حال خوش کجایی؟ ما را سرایتی ده
در بزم دوردستان، یک شام، دعوتی ده
چندیست بی نوایم، در خویش نیست جایم
حالی تو ای خدایم جانم تلاوتی ده
آن دم که می بریدم از خویش و خویشدستان
فریاد من شنیدی: دل را شهامتی ده!
دل را شهامتی شد تا اوج روح خیزد
تا اوج دیگر از نو این سینه حالتی ده
از تخت چار جستم، بر پنج و شش نشستم
از هفت چون برستم گفتم قساوتی ده
دانسته بودم آری زین پس به خون نشینم
در خون چو ساعتی شد گفتم اشارتی ده
چون هشت تیز ببرید از حقّ اشارتی شد:
ای نُه چه مانده ای تو؟! برشو سعادتی ده!
باید گذشت زین هم باید گذشتن آری
بهر چنین گذشتن ناداده رحمتی ده
با موج غارت عشق حالی چنانه مستم
کو داد می ستاند از من که قامتی ده
حلمی برو بسوزان هر کو حریف عشقست
آنگه چو سوخت جانش ناخوانده برکتی ده
ماورای خوابها منزل کنی
خوب و بد واداده، دل را دل کنی
از پس دوری خوش و سیری عظیم
عاقبت بیداریَت حاصل کنی
حلمی
انسان حالی ندارد. زمانهایی که او در آن به سر می برد، گذشته ی استمراری و آینده ی احتمالی است. ایمان و عمل امروز او در گذشته ریشه دارد، و پس آینده ی او نیز همان گذشته ی به طول انجامیده است. بنابراین انسان یک موجود درگذشته است!
روح امّا در حال ِمدام است.
حلمی
کتاب لامکان