سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

شایسته ی عشق بی نهایت باشی

شایسته ی عشق بی نهایت باشی
گر در ره دوست در غرامت باشی
جام تو پر از شراب بالا گردد
گر صاحب قلب پرشهامت باشی
حلمی

۰

با زبونان بی زبانی کار بالا کردن است

تیغ اخباری اگرچه گردن لقّ می زند
تیغ عاشق نی به هر گستاخ احمق می زند
با زبونان بی زبانی کار بالا کردن است
ورنه هر وامانده ای هم لاف از حقّ می زند
حلمی

۰

تجربه، خداست!

در راه عشق، تجربه چنان مهمّ است که می توان گفت: تجربه، خداست!
حلمی

۰

در آستانه ی آسمان نو؛ دیوانه وار

در آستانه ی آسمان نو، که دیگر جان راه نمی برد، چشم نمی بیند و گوش جز همهمه ای مهیب نمی شنود -گویی که هیچ در هیچ تابیده  و گویی که هرگز هیچ راهی نیامده ام- صدایی مهیب که می دانم جز عشق نیست  و عشق همین است، می گوید: برخیز و قدم در راه نو بگذار و تمام دیروز را به فراموشی بسپار!


و من نمی دانم که چه در پیش است و به چه سان تمام آنچه با ذرّه ذرّه ی خون و استخوان خویش کاشته ام و با روح برآورده ام تا روزی بار شادی و آزادی دهد، به خود رها کنم. و هنوز من سر پنجه می اندازم و پا پس می کشم و به جان نعره می دارم. به فلک خون می پاشم و خداوندگارم می خندد. در خود می پیچم و در زلف کائنات از ابدیتی تا ابدیتی تاب می خورم. و من نمی دانم که این منم، این یار است و یا خداست! پس فروتنانه می گویم: ای سلطان لامکان! این تویی و همه چیز تنها تویی و از آن توست. این خسته در خویش ببلع، و همه کاشته ها و داشته ها از او بگیر. چرا که جز تو سرمنزل نیست و همه ی آن گام ها، جز برای به منزل تو رسیدن نبود.  


پس خویش رها می کنم و همه ی آنچه که بوده ام، و همه ی آنچه که کرده ام و جان به منزل و راه و زبان نو می گشایم. دروازه گشوده می شود و من از آستان می گذرم. و دیگر نمی دانم دروازه چیست، آستان کدام است و خداوندگار مرا به چه خوانده است و بر من چه خواهد راند. عبور می کنم و حتّی عبور نیز واژه ای بی معناست. چرا که در می یابم من خود راه بوده ام و من خود عبورم و همه چیز  در من بوده است و حالی همه چیز در من می گذرد. 


وامی رهم، وامی رهم از هر چه بوده ام، از سرزمینم، از مردمانم، از رویاهایم، از تمام قاره ها و آبها، از ضربات غول افکن شمشیرم در نبردهای خاموشم، از سپر برافراشتن های لرزه افکنم و از رقص زخمه و مضرابهایم در بیغوله های بی موسیقی  و از تمام حماسه های آسمانی ام و  هر چه مرا بر خویش زنجیر کرده وا می رهم. و آزادی را نیز به خود وا می نهم و شعف را نیز به خود وا می نهم، و یار را و دم را و همه ی سرمایه ی عدم را نیز به خود وا می نهم. زمان رفتن است و خود را بر همه ی آنچه که به سویم در هجوم است - پیش از آنکه ویرانم کند و بندبند وجودم بر باد دهد- دیوانه وار می افکنم. 
 
حلمی | کتاب لامکان

۰

من بنده ی آزادی ام، من خادم شعف ام.

دیگر تنها شعف است که مشعل هدایت من است. دیگر تنها آزادگی ست که جانم را به پیش می راند. آزادی در جانم می لولد و به بیرون می ریزد. من بنده ی آزادی ام، من خادم شعف ام. آزادی، سکّان هدایت من و شعف، دریای من و لنگر من است.


به پیش می رانم و همه چیز را به فراموشی می سپارم. خاک را، آب را، باد را و باران را و مردمان را و همه ی کسانی را که دوست داشته ام و همه ی آنان که مرا دوست می دارند. از همه چیز می گذرم و تنها به آن قلّه می نگرم که تخت پادشاهی مرا بر آن نهاده اند.

 
نشانها را دیر زمانی ست به خود وارهانده ام، و چنین رویاهایم را و چنان اسفار روح را. دیگر نه نشان مرا نشان است و نه رویا مرا پیغامرسان است و نه در روح مرا سیر و سیاحتی ست. از قبا و کلاه همه چیز بالا پریده ام. دیگر تنها شعف ام، خود نور و موسیقی ام. این تویی و این منم که مرا به پیش می راند. ای خدا مرا به سرمنزل خود برسان. 


حلمی | کتاب لامکان

۰

در جهانم دوستان نامحرمند

در جهانم دوستان نامحرمند
دشمنان هم بنده ی هیچ و همند


هر که بینم خفته در صد خوابها
هر چه گویم کوهها هم می رمند


هر کجا گردم در این هشت آسمان
مردمانش مرده ی نام و نمند 


خوابها دیگر مرا بیدار نیست
آن سفرها هم دگر جان را کمند


روزها دیگر مرا بی روشناست
این شبان هم خاصه بی چمّ و خمند


سوزها باید بگیرد دل ز نو
سوزها تنها ز جنس آدمند


من بجنگم بهتر از صلح کبود
جنگهایم عاشقان را مرهمند


عقل های خفته ی اوباش را
من بسوزانم که اینها از غمند


حلمیا آتش بگردان، دست خوش!
شعله هایت بخت گردان شبند

۰

کلام: حلمی | موسیقی: ایوان تورنت - افسانه ها هرگز نمی میرند

لینک آپارات
لینک تلگرام 

۰

هشدار معنوی: به سرعت آدم شوید.

اگر اصولگرای مذهبی آدم نشود و دست از تحجّر و خودشیفتگی و مداخله در کار مردم برندارد و افسادطلب منافق دین باز به سزای اعمالش نرسد، این سرزمین هر آینه که ویران گردد. ناگهان خداوند نظر برخواهد گرفت - که هر آنچه امروز هستید نیز به همان یک نظر است - و دستی بالا خواهد رفت و  ملّتی در خاک و خون خود خواهد تپید تا بار دیگر از پس سه تهاجم بزرگ - اسکندر، اعراب، مغول - برای بار چهارم در طول تاریخ جمعیّتی که نتوانسته دست از آداب و رسوم جاهلانه اش بکشد و از چنگال رخوت و ابتذال و تکبّر خود را رهایی بخشد، و در آگاهی حیوانی سخت زنجیر شده، توسط نیروی شیاطین زمینی این بار نیز به دستان غرب تنبیه گردد و دیگر به فرمان آخر - آنگاه که دیگر از تمام فرمانها سرپیچی شد - نه چنان به روال سابق که در اندازه کوچکتر شود، که این بار هزار تکّه گردد و در هر تکّه صد سال و هزار سال با خویش و بیگانه بستیزد. چرا که آن زمان که در اقلیمی شعله های شرارت از هر سو زبانه گرفت و هیچ خیری را عزم و نیّت خواباندن آن شعله ها در میان نشد، پس شرّی اعظم از بیرون وارد شود و کارها یکسره کند. چرا که این دعوتی از درون به شرّ اعظم است و این حکمت همه ی تسخیرهای بزرگ تاریخ است. 


بی شکّ اتّحادی درنخواهد گرفت، پیش از آنکه خائنین به دار مجازات آویخته شوند و بی شکّ مفسد از میان نخواهد رفت و ملّتی آرام نخواهد گرفت و دشمنان به خود نخواهند لرزید پیش از آن که خبیثان به سردخانه ی تقدیر افکنده شوند. به دست چه کسان؟ به دست ایشانی که لااقل به اندازه ی سر انگشتی از ایشان پاک باقی مانده است. ورنه پیروزی آن همه جنگ ها به یاری حقّ و حضور خاموش و بی امان نیروهای الهی در صحنه های نبرد - بی آنکه شما هیچ نام و ذکری از ایشان بدانید و هیچ رخی از ایشان بر شما فاش باشد- به لحظه ای به باد خواهد رفت. چرا که مردمانی نیز باید با فساد ناراستی و نامدارایی کنند و آنجا که ناشکری از حدّ گذشت و خاک امن پس از آن قدری از زمان که برای آن تعیین شده است بستر آزادی - این عطیه الهی- نگشت، همان بهتر که نه آزادی باشد و نه امنیّت.


هیچ چیز نزد حقّ زبون تر و ناراست تر از این نیست که فردی و ملّتی بر خود قانونی سازد و آن دیگر خود از آن سرپیچی کند و از خطّی که خود به پا کرده بیرون شود. پس بر زمین به چه ماند؟ زیباست؟ خوش می رقصد؟ خوش ساز می زند؟ خوش صداست؟ ورزشکار است؟ هنرمند است؟ آزاد است؟ با اخلاق است؟ عدالت را برپا داشته؟ جهان را به علم خویش مزّین کرده؟ به چه ماند؟ که در غرب و شرق فساد کند؟ که انگل وار با تظاهر و دسیسه و خودپرستی گذران کند؟ که عبث بگردد و کار نکند و ارتشا و اختلاس و احتکار کند؟ خدا را، خدا را، محض رضای خدا، هر خدایی که می پرستید - هر چند انگاری که هیچ شما و خدا را با هم میانه نیست - بگویید پس بر زمین بهر چه ماند؟ 


پس تا نسیمی از آزادی وزیده نشود و پرچمی از عدالت به اهتزار در نیاید محال اندر محال که نجاتی در کار باشد. وگرنه حقّ همان که بیگانه به هزار پاره تان کند، که آن زمان که دست نگهدار حقّ‌ از آسمان شما به کنار رود، از آستین بیگانه به چماق تنبیه به بیرون خواهد آمد. 


دو صد پیغمبر و صد عارف از عشق
میان آمد که گوید راست باشید
چنان گر با ریا میراث دارید
دگر آنگونه که حقّ خواست باشید 

جاری باد اراده ی پروردگار متعال در این زمانه که از تاریکی سیاه تر است و این آزمونی ست برای نوردیدگان و بر پادارندگان موسیقی خدا. 


سید نوید حلمی
🔺#هشدار_معنوی
🔺#وضعیت_فوق_قرمز
🔺#خطر_از_رگ_گردن_به_ایران_نزدیکتر_است
🔺#قانون_را_بر_پا_دارید
🔺#به_یاد_آورید:  #استقلال + #آزادی 
🔺#وقت_تنگ_است
🔺#نظر_الهی_ابدی_نیست
🔺#به_سرعت_آدم_شوید

۰

پنج تن در یک تن اینجا مخفی است

پنج تن در یک تن اینجا مخفی است
آن یکی می جو که در ما مخفی است
آن یکی روح است و ما اینجا غلاف
آن یکی بی جاست در جا مخفی است
حلمی

۰

نرخ ها گر برون گران شده است

نرخ ها گر برون گران شده است
ابتدا در درون چنان شده است
 
باز کن پیرهن و مقصّر بین
در درون تو نهان شده است
 
تو به خود رحم چون نمی کردی
حال ظلم تو عیان شده است
 
خواب هات خواب های ظلمانی
هر چه لعن کردی همان شده است
 
چون اشارت به این و آن کردی؟
این و آن از تو این و آن شده است
 
کو کجا گوش که پند بنیوشد
خلقتی برده ی زبان شده است
 
حلمی از راه چشم بیرون شد
سوی خلق آسمان شده است 

۰

و چنین است جانبازی عاشقان خدا.

تنها جایی که مردمان حریص نمی توانند دست از بخشیدن بکشند در گور است. آنجا که مار و موران با اشتها از جسد ایشان تناول می کنند. این یعنی انسان در وضعیت جنازگی نیز می تواند بخشاینده باشد. 


بخورید ای مار و موران عزیز! ای برادران حلقه ی خاک! بخورید و از این جسمهای لذید بهره ها برید! آن روز نیز می رسد که این جنازه ی نحیف در روح بر خویشتن حقیقی خویش آگاه می شود و از نورش افلاک در رقص خواهند آمد. 


آن که از خاک آگاه است باید خاک را پاس بدارد و تن سپاری کند. آن که از جان آگاه است دیگرش هیچ گریز نیست جز این که در هر لحظه بر سینه ی عشق جان بسپارد و در هر لحظه از نو میلادی دیگر یابد. و چنین است جانبازی عاشقان خدا.


حلمی | کتاب لامکان 

۰

ای دل من چیست این ترس از خدا

ای دل من چیست این ترس از خدا
ترس دارد این منی و این هوا


ترس دارد حقّ که پرتو افکن است؟
ترس دارد موسقی و روشنا؟


یا رب این بیراهگی بر ما ببخش
تا کجا سوی تو لرزان از خطا


بی طرب در درّه ها دیوان ببین
دست افشان عاشقان بر قلّه ها


این نوا بشنو که آید از فلک
چون تو بشنیدی نوا جاء الشفا


در درون چشم ها کنکاش کن
چشمه های روشن نور و صدا


ذبح دل در پای سر؛ کار دَدان
قتل غم با موسقی؛ فتوای ما


دل! بتاز از گوشه ها بر گوشه ها
جان! بزن زان ضربه های روحسا


زان سفر چون تازه شد پیمان عشق
حلمیا از کوه خاموشی بیا

۰
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی،
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می‌باشد.

بیاریدش، ز ایمانش مپرسید
کشانیدش، ز دامانش مپرسید
به پنهانش منم در هر شب و روز
رسانیدش، ز پنهانش مپرسید

من اینجایم باز،
با ملکوتی که از انگشتانم می‌چکد.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان