شاهزاده از کوه پایین آمد. دمخور عشق و همدم آتش. آنچه بود گذشته بود. جلال و شکوه، ستیغ و خروش. حال تاریکی محض، و مشعلی بر فراز در میان مردگان.
هوا سخت، خاک چسبنده و امید از هر سو بیچراغ.
شاهزاده از کوه پایین آمد.
با زمزمهای بر لب:
"ای روشنی بیحد!
راهبانم باش."
حلمی * کتاب شاهزاده
گذرگاهی که رهپویی ندارد
مگر از راه دل سویی ندارد
مپرس از رفتگان راه دشوار
که این چوگانسرا گویی ندارد
من اینجا ساعتی بیخود نشستم
به بستانی که کوکویی ندارد
یکی ساعت که در وقت ابد بود
هزاران تا و یک تویی ندارد
سخن رمزینه شد، چون گفتِ معنا
چو دیگر حرفها خویی ندارد
جسوران گنج پنهانی سزایند
ره گنجینه ترسویی ندارد
شکستن فرّ یزدانی بزاید
ظفر در نزد ما رویی ندارد
به حلمی جمله مهر خویش بنمود
شهی که برج و بارویی ندارد
از همه بی خودترم، بار خدا میبرم
چشم چو بندم دمی آنِ دگر میپرم
روحم و بالاترم از سبلان و سهند
روحم و از صد خم این فلک آنسوترم
یک نفسم تا دمشق، یک نفسم تا حلب
جامهی غوغاییان بر تنشان میدرم
یک نفسم کربلا، یک نفسم تا منا
طاقت خونخواهی قوم وفا میخرم
یک نفسی از تبت مست ز جان میشوم
تا نفسی از هرات عطرفشان بگذرم
یک نفسم قندهار، یک نفسم تا خجند
تا شب اهریمنان در شط تَش بنگرم
یک نفس از جان رشت جام کشم اصفهان
سنّت بیچاره را تا به شرر بسپرم
آه چه حالم از این در همه سو پر زدن
آه چه دیوانهام، آه چه بلواگرم
صعده و صنعا روم سوی دیار سبا
آه صبا را خدا تا به سبا میبرم
عقل بیا کور شو، چرخ برو لال میر
از گوهر پارسی تاج سخن بر سرم
حلمی از این خوابگه خدمت مهتاب کرد
بر سر وی قد کشید تاج هزارانپرم
این داستان که گفتم از آستان جان بود
ای دوستان شنیدید نامی که در نهان بود
هر شب چو هیچ گشتم در خوابگاه هستی
دیدم که آسمانی دیگر مرا میان بود
چشمیست در میانی کان راه روح باشد
سالک چو رفت دانست کاین خطّه خونفشان بود
گفتند این چه حالیست؟ گفتیم بیسؤالیست
زنهار تا مپرسی این چون و آن چه سان بود
ما مستِ ماه و ایشان از نام وی پریشان
صوفی ز مه چه دانست، تا بوده در گمان بود
در خواب دیده بودم چشم تو چلچراغ است
آواز چشمهساران در گوش جان وزان بود
حلمی به جمع یاران از حقّ زنده بسرود
بس آشکار سرّی پنهان سر زبان بود
به صد هزار آینه مرا به صد هزاره بین
طلوع عاشقانه را تو صدهزار باره بین
تو جسم خاک بینیام، منم عنان آفتاب
نهان صدا بزن مرا، شبانه آشکاره بین
سرود باده میزنم به زخمهی پیالهها
به شب چو مست میروی مرا به جان ستاره بین
مرا خراب بینی و سفیر بیکرانهها
چه ماندهای به ناکجا؟ بیا مرا دوباره بین
الا تو روح مستطاب به جان خفته در حجاب
به روشنی بیحساب بیا مرا نظاره بین
به حرف تام و صوت و نام بیا بگیرمت ز دام
بگو سلام و عشق را تو صدهزار کاره بین
به خاک حلمی قریب گذر چو میکنی دمی
فرشتگان عشق را به سجدهی هماره بین