عشق باشد خدمت آن ماه سرخ
رقص در آغوش آن همراه سرخ
عشق باشد رفتنی بیبازگشت
تا سرای خامش آن شاه سرخ
عشق باشد خدمت آن ماه سرخ
رقص در آغوش آن همراه سرخ
عشق باشد رفتنی بیبازگشت
تا سرای خامش آن شاه سرخ
زندگی نو شد به دست پاک عشق
ای خوش این نو گشتن افلاک عشق
ما خوشان را هر دمی دیدار خوش
در نهان با مردم بیباک عشق
چو به دست هست باده
چه رود ز دست باده
تو مگو منوش یک شب
همه شب خوشست باده
ز دمی که روت دیدم
به دلم نشست باده
تو مرا به دست دادی
ز دم الست باده
تو مگو نمیر یک شب
که دمیدنست باده
همه رهگشاست حلمی
به ضمیر مست باده
تو بنوش و دل مرنجان
که ز تو برست باده
رهروی انسان مشو آن روح نیست
در دل بیرحم ایشان روح نیست
در دل مردان عاشق خانه کن
جز درون قلب شادان روح نیست
موسیقی: ETHNO MUSIC - Love Secret
از روح خرد خیزد، از عقل حسد خیزد
هر چه تو برانگیزی از جان سبد خیزد
از شر چو بپرهیزی شر از سر خیر آید
با خیر چو آمیزی خیر از سر بد خیزد
از خیر و شرت وا شو تا ذرّهی دل باشی
چون ذرّهی دل رقصان از رقص صمد خیزد
این سنّ و عدد هیچ است، تو گرد زمان گردی
از دوش زمانگردان این سنّ و عدد خیزد
خواندند تو را جایی، لیکن تو نمیآیی
از روح گریزانی پس از تو جسد خیزد
تو خاک بلاخیزی، عزمی که سوا خیزی
از عزم سواخیزان دل کوی ابد خیزد
حلمی ز میان پاشید تا ضرب خوشان بشنید
تو بزم خوشان میجو تا از تو لحد خیزد
ای رمز تو آسمان گرفته
راه تو سپاه جان گرفته
نور تو زمان ستانده از خود
موسیقی تو جهان گرفته
راه تو رهی ز آسمان است
بر روی زمین کران گرفته
اسم تو بزیستیم و خوش بود
این زیستن امان گرفته
هر کس ز تو گفت کار خود کرد
وه زین شب گفتمان گرفته
من گفتم و این تو بود در من
در هم ز تو گفتِ مان گرفته
ای اهل ادب چه گویی از ما؟
ای جمله خران نان گرفته!
حلمی چو قلم ز ماه بگرفت
عشق از نو خط بیان گرفته
موسیقی: Sleep Dealer - The Way Home
ای دل خوندیده جانافراز شو
روح عریانی، حجابانداز شو
خلق اوهامی به قعر چاه بین
مردم بیراه را خودخواه بین
مردم حق را بگو بیدار باش
هر زمان آمادهی پیکار باش
غفلت و جهل است هر سو، تیز کن
این بهار کبر را پائیز کن
خامشان شاهد معراجوش!
بر شوید ای رهروان کاجوش
کو به کو این قاره نورانی کنید
این ره شب را چراغانی کنید
سالکان راه بی روی و ریا!
بر شوید ای پاسبانان خدا
ظلمت کوران اگر برجاست این
چون تو بنشستی ز دل، برخاست این
تو بخیز ای دل که از برخاستن
شعله پرسو میشود از کاستن
تو بخیز از خویش و از حق نور ده
آتشی بر هیزم مغرور ده
صلح خواهی جنگها بیباک رو
در پی حق رزمهای پاک رو
شاهدند آنان که با دل خاستند
از میان شعله کامل خاستند
شاهدند آنان که بیدل تاختند
بهر خود از شعله دوزخ ساختند
بیدلان را این وحوش کور بین
تو برو با دل خروش نور بین
موسیقی: Balmorhea - Remembrance
به دو خطبهی طربناک چو کشید باده از تاک
به ترانه گفت با دل که بخیز چست و چالاک
سر غم قمار میکن به شعف نثار میکن
سپهاش غبار میکن به فَرَش بتاز بیباک
سر غم گرفتم آن دم به دو ضربهی مصمم
کمرش به باد دادم کت و کول کهنه بر خاک
پدرش سیاهجامه سوی من سحر روان شد
قد و شانه همچو رستم دک و پوزه همچو ضحّاک
کمر پدر گرفتم که سوی پسر فرستم
غم و خصم هر دو خوشتر ته گور سرد نمناک
قمرم بگفت حلمی به سر سجادهی می
سحری دعای مستان برسد به گوش افلاک
«دل غم هلاک بادا! شه غصّه خاک بادا!
همه باغ تاک بادا! همه دمْ دمِ فرحناک!»
کبوتر هنوز باور نکرده کبوتر است، پروازش کوتاه است، خوراکش دان است و اسیر دام و نام و غرور و افتخار است. کبوتر هنوز نمیداند صلحش جنگ است و جنگش بازی کودکان است. کبوتر خود را انسان نام نهاده و هنوز ندانسته انسان هیچ نیست جز غشایی ضخیم و خرقهای تاریک بر روح.
کبوتر هنوز باور نکرده روح است و هنوز ندانسته عقاب است، عقابی در غشای کبوتر، و چون باور کند این غشا فرو میسوزد و خاکستر میشود و عقاب از میانهاش پر میکشد. عقاب هستی حقیقی اوست و چون او از کبوتری دست کشد آزاد خواهد شد و در ارتفاعات بیانتهای خدا بال خواهد گشود.
حلمی | کتاب لامکان
ای جان پاک چنگزن، شوریدهی نیرنگزن
این خوابها را هیچ کن، این شیشهها بر سنگ زن
بیرنگ ناب دلربا، ای تاب بیتابینما
ای سازهی ناسازها، زان رازها آهنگ زن
شد برملا اسرار ما، شد بر هوا هر کار ما
افسار ما شد دار ما، این نبض و این آونگ زن
قبض است جانها باز کن، خاموشیات آواز کن
بر خانهمان پرواز کن، در سینههامان چنگ زن
آن شعلهی حق بر کشان، بیبالها را پر کشان
بیراهها را در کشان، بیعشقها را زنگ زن
ای ماه در بازار شو، ای سینه در پیکار شو
ای دست حق از ناکجا بر کلّههای منگ زن
حلمی به طبل نور زد، بیخود بُد و پرشور زد
حالی تو ای شوخ خدا زان نغمههای شنگ زن