سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

سِرِ میخانه‌ی ما را به آسانی نخواهی برد

سِرِ میخانه‌ی ما را به آسانی نخواهی برد
به باد ار سر رود امّا پشیمانی نخواهی برد


درون معبد جانان گِلِ فریاد می‌ورزند
به دل خواهی بجوشانی، به پیشانی نخواهی برد


کلام رمز دوشینه درون جام می‌ریزم
از این پیمانه‌چرخانی پریشانی نخواهی برد


بدین شیخی و خاخامی نمان در خویش و راهی شو
چنین ترکیب دیوانه به دامانی نخواهی برد


به خامشگاه بی‌خویشان بیا و خرقه آتش کن
که ای دردِ سراسیمه تو درمانی نخواهی برد


سخن کوته کن و حلمی به کوی راستمردان زن
چنین با خوی زرتشتی مسلمانی نخواهی برد

کتاب صد غزل
حامی باش

۰

راهِ تو از فرقِ سرم..

هم چهره‌ی سبحان تویی، هم جلو‌ه‌ی قهّار تو
قهرِ تو را بوسیده‌ام ای مهرِ مردمخوار تو


نی مذهبی سوی تو شد، نی عالِم از موی تو شد
عاشق تو را فهمید و بس ای عشق را بیدار تو


نی صوفی و نی فلسفی، نی چرخ‌چرخانِ دفی
نی ثابتی نی منتفی ای حضرت دوّار تو


راهِ تو از فرقِ سرم تا آسمان‌ها فاش شد
تاجِ تو چون کنکاش شد، دیدار تو دیدار تو


از باختر من باختم، مشرق‌زمین را تاختم
هم سوختم هم ساختم، از کارِ من در کار تو


زیباست این دل داشتن، این کاشتن برداشتن
این شیوه‌ی افراشتن از معبدِ زنّار تو 


با ما شفاعت کار نیست، جز درد ما را شار نیست
در خلوتیم و جمع را کاریم و هم همکار تو


حلمی به سوی ماه کن این مردم بدخواب را
همراه کن بی‌تاب را ای حاملِ اسرار تو

راهِ تو از فرقِ سرم تا آسمان‌ها فاش شد | غزل حلمی
۰

پرده‌ها را بکش!

Created from Light: Paintings by Zarina Situmorang
واگذار کن و گوش‌به‌زنگ باش! 
بیدار باش و ببین! 
در رویاها به سایه‌های خویش نظر افکن!
ردّپای خویش در تاریخ پیدا کن و به دنبال خویش راه بیفت! 

راه ساده است. 
کلمات ساده‌اند. 
بایست دید، بایست شنید. 
آنکه می‌بیند و می‌شنود در راه است.

اتاق نورانی، تاریک است. 
پرده‌ها را بکش!
در تاریکی روشنایی‌ست.


حلمی * کتاب روشنا


۰

هر چه به‌جز عشق پشیمانی است

هر چه به‌جز عشق پشیمانی است
هر طلبی جز تو به ویرانی است
نامِ تو از فرقِ فلک ریخته‌ست
آه از این ره که به پیشانی است


حلمی

هر چه به‌جز غشق پیشمانی است | رباعیات حلمی
۰

شب به شب آیند و ..

شب به شب آیند و جانم را به پنهانی برند
حاضران روح را هر شب به مهمانی برند


عاشقان گر گود بنشینند پُربیراه نیست
خاضعان عشق را آخر به چوپانی برند


سایه چون بر طینتش خطّ تباهی می‌کشد
ای بسا هم نوربخشانی که ظلمانی برند


مجلس موسیقی است و میزبانان فلک
هر که پیداتر نشیند را به قربانی برند


آزمون‌ها سخت و ما هم جمله با سر باختیم
بُرده‌ی جام ظفر را هم به قپّانی برند


نو شود امسال و هر سال از شما بیدارها
خفتگان را نیز در بند پریشانی برند


هر چه از پیراهن جان بوده برکندی و حال
حلمی بی‌خانه را هر جا که می‌دانی برند

شب به شب آیند و جانم را به پنهانی برند | غزلیات حلمی
۰

قریب‌الوقوع است..

قریب‌الوقوع است، امّا محال می‌نماید. همین فرداست، امّا گویا هرگز فرا نخواهد رسید. اهریمن آماده است همه‌چیز را به کام آتشین فرو بلعد، امّا فرشتگان‌ به ساعت‌های زمان مقدّر خویش می‌نگرند. 

شب است و سحر خواهد دمید؛
شیطان نخواهد و خدا دبّه کند،
جز این نبوده، 
جز این نخواهد بود.


حلمی * کتاب شاهزاده 

ساعت‌های زمان مقدّر | حلمی | کتاب شاهزاده
۰

سلام بر بیداران..

سلام بر بیداران و سلام بر بیدارشوندگان. 
سلام بر چشمانی که در بیداری نمی‌خوابند و در خواب بیدارند.
سلام بر آنانی که هر لحظه نواند و در هر لحظه در رنج نو شدن‌اند.
سلام بر روح‌های باستانی. باد که دروازه‌های راز بر آماده‌ترینان بگشایند.
خوشا آنان که در حجاب، آفتاب جوییده‌اند و آنان که اگرچه خرقه‌ها برانداخته، از دروازه‌های راز بیرون نتاخته‌اند. خوشا آنان که خوابگزاران و محرم رازهای خویش بوده‌اند و بدا بر ایشان که بی جذبه‌ی یار نهان، عشوه‌ی آگاهی کرده‌اند.


خوشا کافران اگر که به کافری عاشقانه مسلمان بوده‌اند،
و نکبتا بر آنان که مسلمانی به حلقه و خرقه بازیده‌اند.


خوشا آنان که باور هر دقیقه تازه کرده‌اند
و خوشا چون خدا ندیده‌اند از خدا خامه نریسیده‌اند.
خوشا آنان که موسیقی در جانشان برپاست
و ستاره در چشمانشان پیدا.


حلمی *  کتاب روح

سلام بر بیداران.. کتاب روح - حلمی
۰

چه بدانی از چه گویم..

چه ترنّمی صدایی، چه جهان آشنایی
چه عروج بی‌نظیری، چه شبی چه ماجرایی


چه عجب که وصل گشتم به ستیغ بی‌نهایت
عجب این صعود نادر، عجب این دم رهایی


عجب این خروش خاموش که دلم ز سینه برکند
عجب این خدای بی‌نام که نشسته بی هوایی


چه بدانی از چه گویم، دل خون‌چشیده داند
که پسِ هزار قرنی برسد به سرسرایی


دل من مبارکت باد که تو بس ز خویش رستی
تو بسی ز خویش جستی که رسی چنین فضایی


تو برون از این جهانی،‌ تو برون از آن جهانی
تو ورای لامکانی، دل من بگو کجایی


چه شهامتی چه وصلی، چه سعادتی خدایا
عجبا هزار قلّه همه سو به زیر پایی 


به درون معبد عشق که جز آن ستاره‌ها نیست
چه خوش این ستاره گشتن به شریعت همایی


چه خوش این بهار گشتن به کلام منجی عصر
که غیاب عشق دیدیم و کنون حضور غایی


برو حلمی عاشقی کن که قیام روح کردی
بدرخش و روشنی بخش به طریقت خدایی

۰

فارغ از رنج تفاخر زیستن

فارغ از رنج تفاخر زیستن
یک دمی بیرون ز آخور زیستن
کار انسان نیست این، این نیست هیچ
تا که در چرخ تواتر زیستن


یک دمی بیرون ز چرخ هشت و چار
چون روی بینی که این‌ها نیست کار
عالم و آدم چه باشد نزد حق؟
آدمی چون گرد و عالم چون غبار


مرکز خویشی و خویش از تو پَران
خویش را یابی نهایت عمقِ جان
چون ز خود بیرون روی پیدا شوی
تا شوی مفهومِ فهمِ عاشقان


گشته‌ام دور فلک را هفت بار
نیست دل را در جهان جز هفت کار
عشقِ بی‌شرط و چو بشمارم دگر
یار یار و یار یار و یار یار


روزنی در هستی تاریک جو
در نهان آن معبر باریک جو
نیمه‌شب برخیز از آن راه پاک
چهره‌ی جانان به جان نیک جو


در جهان گشتیم و ای جان هیچ بود
کوه و دشت و باغ و بستان هیچ بود
هم فلک در چرخ دوران هیچ بود
هم زمین با فخر انسان هیچ بود


بر سرِ تاریک و روشن خاستن
یک شبی بر فرق این من خاستن
گفت: با ما می‌کنی عزم عدم؟ 
آنِ دیگر چون تهمتن خاستن!


حلمی


۰

عشق، بازی نیست..

عشق رزمی‌ست، و عاشقی همه فنون رزمندگی. سکون ناآرام شنیده‌ای؟ عشق، خروش سکوت است به گوش‌هایی که گشوده‌اند، به قلب‌هایی که پاره‌پاره‌اند، و به چشم‌هایی که اگرچه فروبسته می‌شوند امّا دمی نمی‌خوابند.

عشق اگرچه به یکباره رخ می‌دهد، امّا به یکباره نیست. چون شعله‌ای‌ست آرام‌سوز، چون نسیمی‌ست که در بطن خود بذرهای طوفان می‌پرورد و بر جان‌های آماده می‌پاشد.

عشق، شعر نیست که از بر کنی، و اگر شعر است شعر آگاهی‌ست. عشق، بازی نیست که تماشا کنی، و اگر بازی‌ست بازی مرگ و زندگی‌ست. عشق، کتاب نیست که بخوانی، و اگر کتاب است کتاب مبارزات است.


حلمی * کتاب روح
فصلِ مبارزات

عشق رزمی‌ست | کتاب روح | حلمی
۰

ای آنکه دانی می‌روی..

ای آنکه دانی می‌روی، در بی‌نشانی می‌روی
بر هیچ‌چیزی بسته‌ای، در بی‌کرانی می‌روی


اسباب را وقعی منه! این خواب‌ها را وارهان!
برجَسته بر دوش جهان در بی‌زمانی می‌روی


چون‌ می‌فشانی رُسته‌ای، چون می‌‌نمایی جُسته‌ای
چون می‌رهانی می‌رهی، چون می‌رسانی می‌روی


بس حق‌گزاران سال‌ها گمگشته‌ی تمثال‌ها
تو خاصه در بی‌صورتی چون بی‌گمانی می‌روی


بتراش روی یارها ای از همه بیزارها
این کار، کارِ کارها را چون بدانی می‌روی


بنواز صوتِ مست را تا بشکند بن‌بست را
جانِ فرازوپست‌ را چون‌ می‌کشانی می‌روی


این کودکان گِردِ تو خوش از لای‌لایی خفته‌اند
بیدار را پندارکُش چون می‌درانی می‌روی


زیر و زِبَر چون بنگری هر دو به چشم آذری
هر دو یکی‌اند و به جان‌ چون‌ نیک خوانی می‌روی


حلمی به دِیر اخگران در بزمگاه لامکان
چون پاره‌ها از جان خود بس برجهانی می‌روی

ای آنکه دانی می‌روی، در بی‌نشانی می‌روی | غزلیات حلمی

۱

به خدا که بی‌خدایی به از این خدانمایی

به خدا که بی‌خدایی به از این خدانمایی
به خدا که کفر بهتر ز مذاهب هوایی
سر آن اگر نداری که ز خواب مرگ خیزی
دم آن گرفته این دل که ز مرگ خود در آیی

حلمی

به خدا که بی‌خدایی بِه از این خدانمایی | رباعیات حلمی

۰
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی،
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می‌باشد.

بیاریدش، ز ایمانش مپرسید
کشانیدش، ز دامانش مپرسید
به پنهانش منم در هر شب و روز
رسانیدش، ز پنهانش مپرسید

من اینجایم باز،
با ملکوتی که از انگشتانم می‌چکد.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان