سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

هم چهره ی سبحان تویی هم جلوه ی قهّار تو

هم چهره ی سبحان تویی هم جلوه ی قهّار تو
قهر تو را بوسیده ام ای مهر مردمخوار تو


نی مذهبی سوی تو شد نی عالِم از موی تو شد
عاشق تو را فهمید و بس ای عشق را بیدار تو


نی صوفی و نی فلسفی نی چرخ چرخان دفی
نی ثابتی نی منتفی ای حضرت دوّار تو


راه تو از فرق سرم تا آسمانها فاش شد
تاج تو چون کنکاش شد دیدار تو دیدار تو


از باختر من باختم مشرق زمین را تاختم
هم سوختم هم ساختم از کار من در کار تو


زیباست این دل داشتن این کاشتن برداشتن
این شیوه ی افراشتن از معبد زنّار تو 


با ما شفاعت کار نیست جز درد ما را شار نیست
در خلوتیم و جمع را کاریم و هم همکار تو


حلمی به سوی ماه کن این مردم بدخواب را
همراه کن بی تاب را ای حامل اسرار تو

۰

همین باشد سزای عشق بازی

چرا این گونه ای، ای دل! خموشی
ز خود کم گشته ای چون خودفروشی
همین باشد سزای عشق بازی
سر و جان باختن ناگه به نوشی
حلمی

۰

چه سرد از آتشی؟ ای جان بسوزی

چه سرد از آتشی؟ ای جان بسوزی
گهی پیدا و گه پنهان بسوزی
ورای دانش و دین اوج گیری
رها از کفر و از ایمان بسوزی
حلمی

۰

یک حیوان خوب باشید

کار وابستگی و فساد به آنجا می رسد که سرانجام شما باید برخیزید و بگویید: آقا لازم نیست شما مسلمان باشید! حتّی لازم نیست آدم باشید. یک حیوان خوب و بی آزار باشید که با عشق از قلمروی خویش مراقبت می کند،‌ نه یک حیوان خائن. 


حلمی | کتاب لامکان
نقاشی: الموت، متی کلاروین

۰

این گونه به قبای آتشین معلّمی..

هر گاه مخاطب کلامی شدید که تمام و کمال شما را خوش آمد، بدانید آن دروغ است، شیّادی ست. در آستان هنر و کلام حقّ، سالکی به قصد آموختن باید، با قلبی گشوده، چشمانی باز، گوشهایی بی پروا. اگر تلخ وش است تلخی بکشید، اگر دردناک است از درد بمیرید و اگر سوزان است بسوزید و جان بدهید. تنها در صورت سوختن است که روشن خواهید شد و روشنایی خواهید بخشید. این گونه به قبای آتشین معلّمی مفتخر خواهید شد.


فرزندان خود را از معلّمان نازپرورده و تعلیم دهندگان سستی و موفّقیت های آسان دور کنید و از مدرک پرستان کناره بگیرید و از آنها که علم را تنها در دانشگاهها و آموزشگاههای دانش کُش و نزد مال دزدان دانش نما می جویند تا از زندگی بدزدند و به آدمیان فخر بفروشند دوری کنید. پس از معلّمان فاسد و آموزشگاههای تباهی دوری کنید که اینها تبهکاران خوش آب و رنگ و طوطیان و طاووسان بی خرد جوامع شمایند و فرزندانتان از دام-ان ایشان جز در قامت دزدان، رشوه بازان، رباخواران و متجاوزانی قهّار بیرون نخواهند آمد. خود بخوانید و خود بیاموزید و در خود بپرورید و از خود جوانه زنید. با زندگی، زندگی کنید.

حلمی |‌کتاب لامکان

۰

هر چه ناممکن تر..

هر چه ناممکن تر، به حقیقت نزدیک تر.
هر چه تلخ تر، حقیقی تر.
در قلب عاشق، ناممکن، ممکن است.
در دهان عاشق، تلخ، شیرین است.
حلمی

۰

ناگهانی صبح در جانم دمید

ناگهانی صبح در جانم دمید
ناگهانی خنده زد صبح سعید


ناگهانی این شب هجران زده
در خروش مهلک نور سفید


ناگهانی کهنه بی مقدار شد
ناگهانی روزگار نو رسید


آن همه پروا که می ریسید عقل
در حضور حضرت بالا پرید


ناگهانی خلق خودبین رام شد
روح ِدر آدینه مانده وارهید


ناگهانی خنده زد یار نهان
صدهزاران پرده ی غیبت درید


رقص رقصان شعله ی شمع ظهور 
آتشی بر حجله ی خامان کشید


عقل با دل چون حدیث خواب گفت
خون ز دل جوشید و عاقل شد شهید


عصر، نو شد، راه، نو شد، ماه، نو
باد نو از جانب مشرق وزید


گفت با حلمی به خنده ساربان
مست باشد هر که این هنگامه دید 

۰

اسباب به اندازه

شادی که با اسباب بسیار فراهم شود تالاب غم است. این شیّادان راهزن موفّقیتی، این برگزارکنندگان آزمونهای دانشگاهی، این به پا کنندگان تالارهای فصل و عزا، این شیطان پرستان، اسباب سازان غم و اندوه بی نهایت اند. 


به اندازه باید، به ضرورت و به نیل هدفی والا. 
هرچه پیش از اندازه، هیزم آتش است.


حلمی | کتاب لامکان

۰

ستاره شدن

چون بذر که سر از خاک بیرون می کند و نخستین پرتوی آفتاب بر تن نازکش فرو می نشیند و در خود می پیچد، مترس! مترس! از آفتاب مترس، ای به تاریکی خو کرده! خوابهای تاریکی به سر شده، اینک مترس، از آسمان مترس، از روشنی مترس. بپیچ و بتاب تا اوج مقدّر سرو و همه ی این راه طولانی را تاب آر، ای سر از سهمناکی بهمن بیرون کرده و تا مرداد رهسپار! ای نورسیده  بر سر زلف مطوّل عشق! از آواز، از نور، از موسیقی و از رقص ستارگان در شب بی انتها مترس، که در این آستانه، تقدیر، ستاره شدن است.


حلمی | کتاب لامکان
نقّاشی از: ولادیمیر کوش

۰

حماقت_عقل______و_____عشق

دو چیز با عقل جور در نمی آید: حماقت بشری و عشق.
احمق ها باید بروند دروس عقل را بیاموزند و سرانجام عاقل و در نهایت فیلسوف شوند. و آنها که افقشان عشق است باید بروند دروس عشق بیاموزند و در نهایت عاشق شوند. 


و آن گاه عشق که با هیچ چیز جور در نمی آید. نه با حماقت بشری، نا با عقل فلسفیده و نا با آن راهی که افقش عشق است!


حلمی | کتاب لامکان

۰

بیدار که روز دیگری تابیده ست

بیدار که روز دیگری تابیده ست
شهزاده ی عشق خواب دیگر دیده ست
زان سوی فلک که مردمانش سازند
موسیقی رب العالمین باریده ست
حلمی

۰

عشق، عشق است.

کودکان، به راه درنیامدگان و غیرواصلان به خدامردان القاب می چسبانند و نام  بزرگان را با پسوند و پیشوند چون خود کوچک می سازند.


عشق، عشق است. حضرت و باریتعالی و رحمت الله و علیه السلام به آن نمی چسبد. این القاب برای دور از دسترس کردن و عقیم کردن اثر روح الهی و خاموش کردن شعله ی کلمات حقّ  است. چرا که چسبانندگان القاب خود عقیم و ابتر و خالی از عشق و بی خداوندند. 


پس از اغراق کنندگان دوری کنید و  از برچسب زنندگان دوری کنید و از ایشان که نام خدامردان را چنان می آلایند که از خدا تهی شود و از ایشان که پرچم ها و کتیبه ها می آرایند و علم ها برمی افرازند تا به زیر آن فساد کنند دوری کنید.


و از ایشان که فریاد مرگ سر می دهند، حال آنکه پیش از آن شیطان معامله ی خود را با ایشان کرده است و از ایشان که تنها سخن از حقّ می گویند و تنها از بزرگان به نیکی یاد می کنند و از عمل و عدالت و بزرگی تهی اند دوری کنید. 


کوچک باشید و زشت باشید و ناپسند باشید، فقیر باشید و بازنده و به گوشه ی خیابان افتاده و مطرود و رانده شده و بی همه چیز باشید، امّا خودتان باشید، که خداوند زشت رویان بی ریا را از زیبارویان ریاکار دوست تر می دارد.


خداوند خداناباوران یکرنگ را از صدرنگان خداباور دوست تر می دارد، چرا که خدا را به باورهاتان نیازی نیست و آنچه شما را نزد خداوند گرامی می سازد ایمان های به عمل درآمده و عمل های شایسته ی پنهانی ست. 


حلمی | کتاب لامکان

۰
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی،
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می‌باشد.

بیاریدش، ز ایمانش مپرسید
کشانیدش، ز دامانش مپرسید
به پنهانش منم در هر شب و روز
رسانیدش، ز پنهانش مپرسید

من اینجایم باز،
با ملکوتی که از انگشتانم می‌چکد.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان