سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

من بروم از طرفی، جمعیت از راه دگر

من بروم از طرفی، جمعیت از راه دگر
هر که به هر که برود من سر جایم به خبر


روح به کس رو نکند جز به خدامرد زمان
آه چه کس فهمد از این حرف مفاهیم قَدَر


هیچ کس از حرف من و راه من آگاه نشد
حرف ورا گفتم و او هست مرا همچو پدر


من پسر حقّم و در راه پدر خون بخورم
در ره مجنونی و مستیم سراپای خطر


در ره بیرون ببرم جمعیتی سوی یکی
آن دگر جمعیتی می کشم از سوی دگر


خرقه ی مردم ببرم دوش یکی مرد خَلَف
آن دگر آن خَلَف از راه برم سوی شرر


خوابره چشم تو را می روم و کس نکند
شکّ که چه شرّ بارد از این راه شرربار قمر


رزم تو و بزم تو را هر دو بجستیم و عجب
هر دو یکی مانَد و زین هر دو یکی زان دو بتر!


ای سخن از دست بشد حلمی از این راه بیا
تا به خرابی نبری حرف و سخن را به هدر


۰

باید آزاد شود این زنجیری..

آن که بادی بتواند بجنباندش، طوفانش چه می کند؟ آن که در صد پرده حجاب گم است، چون پرده ها کنار رفت چگونه پیدا شود؟ چون تیغ آفتاب حقیقت، سره از ناسره واگشود، چون یاقوت از گِل و خواب از بیداری، آن خواب مُرده ی تقوازده ی بی حقیقت چه کند؟ این بی تقوایان ِاز رمق ِخاک افتاده چه کنند؟ عابدان آیین و سالکان کین و واعظان اندوه چین چه کنند؟


اینان که در خواب مرده اند، در بیداری چه می کنند؟ ایشان که در جسم پوکیده اند، در روح چه می ببیند و به کجا پر می کشند؟ این اجساد متحرک در رژه ی مدام از رحم به گور، از گور به رحم، در میانه ی ما اندکان بیدار، با خود چه می کنند و از ما چه سخن می گویند؟ از ما چه سخن می گویند این چپ ماندگان ِدر رحم ناراستی؟ در گورها بنگر! دهانهاشان می جنبد و خاک بالا می آورد: این فرزندان گور بر چلیپای ابرحیوان. بنگرشان در تابوت مسخ، این خودکشندگان ژولیده مغز. و گوش بسپار به یورش ارابگان اثیری در حلقه های وهم و مدح و ثنا.


باید آزاد شود این زنجیری و از سرگرانی خویش نجات یابد. باید از حلقه ها بیرون شود، از حجاب ها برخیزد، از چارپایی عبور کند و در راست قامتی متناسخ گردد..«باید» که بر خاک تف اندازد و قد راست کند. باید آزاد شود این خواب مانده، که زمان شوریده و او هنوز در گاهواره ی خویش در فکر نام و ناز و نعمت است. باید آزاد شود، آیین رزم بیاموزد و جامگان حیات در بر کند. باید برخیزد، کمر صاف کند و در مداری نو قامت بیاراید. آری باید بت ها را فروریخت و زنجیرها را واگشود، چرا که وقت تنگ است و چنگال خاک سخت فروکشنده.


حلمی | کتاب لامکان


۰

بی قبا و بی عبا و بی کلاه

بی قبا و بی عبا و بی کلاه
عزم باید کرد تا ابروی ماه


بی جهت باید شدن از قبله ها
تا ببینی هر سویی آن راه ِراه


بی نماز ِعافیت اندیش ِعقل
فارغ از چنگال اوهام سیاه


ره سپردن باید از آیین خاک 
تا به درگاهی که جز تو نیست شاه


بردگان عید و آیین و عزا!
کی شوید آزاد زین چرخ تباه؟


کی شوید از خویشتن تا روح، راست؟
یک زمانی عزم باید کرد، هاه!


نو شدن رسمی ورای روزهاست
نو شود سالک به درسی ماه ماه


وصل باید گشت و باید وارهید
تا ابد زین کِل کشان چرخ ِپر آه


گفت حلمی حرف حقّ را دم به دم
تا رسد در گوش خلق ِگاه گاه 

بی قبا و بی عبا و بی کلاه - غزلیات حلمی

۰

عشق یعنی گفتگو با نور دوست

عشق یعنی گفتگو با نور دوست
صحبتی بی خویشتن در طور دوست
عشق یعنی گم شدن از شهر خلق
در نهانی تا شدن مشهور دوست
حلمی

عشق یعنی گفتگو با نور دوست - حلمی

۰

حال، پیروز است

آیا آزادی طلب کردنی ست؟ آزادی گرفتنی ست؟ نه، آزادی ساختنی ست. آزادی، بافتنی ست. آنجا که آزادی باشد آن را نتوان دزدید، آن را نتوان محو کرد، مگر آن سایه ای بی رمق باشد.  آری ای دوست، آزادی ساختنی ست و بی مایگانی که آزادی خویش از دست رفته می دانند، نمی دانند که هیچ گاه آزاد نبوده اند. آن آزادی که بتوان ربود، آن حقّ که بتوان بالا کشید و مصادره کرد، دروغی زشت و جعلی نارواست. باید هر چه بتوان دزدیده شود، دزدیده شود، هر سایه ی کوتاه محو شود و هر بنای فروریختنی فرو ریخته شود. و آن گاه که همه چیز ویران شد، کودک به گذشته می نگرد و به این ویرانه ها می نگرد و به آن پستانها و دستها و آغوشهای که از کف رفت، آه، کودک من! تو امروز در حال بالیدنی، آن از پستان آویختن ها آزادی نبود، آن ضرورتی به هنگام بود و حال که وقت برپایی توست، تویی و دستان تو و آزادی، چنانی که دوست می داری. 


آری بر فراز ویرانه ها، آزادی ساختنی ست و دیروز هرگز بازنخواهد گشت، چنانچه که درخت بذر نخواهد شد و کودک نوپا، نطفه ای در زهدان. دیروز مرده است و خاطرات و عناصر سایه گرچه چون اهریمنان در هجوم اند، باری در این نبرد «حال» پیروز است و انگشتان سحر تا نیمروز مقدّر پرده ها کنار خواهد زد. 


حلمی | کتاب لامکان


۰

ای جان چو ز من این سخن تازه شنیدی

ای جان چو ز من این سخن تازه شنیدی
از کهنه بریدی و بدین تازه رسیدی


آن کهنه چه ات جز که تو را سر بدواند
بس سر که دواندت و ز سرها نبریدی


این عقل کلک توز چه حاصل به تو افزود
صد بار کشیدی و دو صد بار چریدی


این حرف حق از فاصله ها تازه رسیده
آیا که بها کردی و آیا که خریدی؟


دیروز تو را هیچ به منزل نرساند
هر چند که حق باشد و زان قصّه پزیدی


از عقل چه خواهی که چو کشتی شکسته ست
تو روحی و خود پادشه بخت سپیدی


از خلق پریش و دم این مردم نادان
هر لحظه شنیدی چه سخن های پلیدی


چون حلمی دیوانه زبان در کش و سر کش
سرکش شو چو پروانه که این شعله چشیدی


۰

نگارا هر چه جز حقّ دود فرما

نگارا هر چه جز حقّ دود فرما
دل ما در رهت چون رود فرما
به حکم نو شدن در وادی عشق
هر آنچه کهنه را نابود فرما
حلمی

نگارا هر چه جز حقّ دود فرما - حلمی

۰

مادی گرایی حیوانی، متافیزیک انسانی و قسم سوّم

مادی گرایی بر دو قسم است: غیر مذهبی و مذهبی.


مادی گرایان غیر مذهبی طبیعتاً خداناباور، انسان گرا - در حقیقت حیوان گرا- و تابع اصل لذّت اند و چون حیوانات به اندیشه ی بقای فیزیکی اند. اخلاق برایشان یک امر اجتماعی ست و آن را برای مردمان در کتب قوانین مادی خود در راستای اصل بهره بری اجتماعی و نفع مادی تببین کرده اند. ایشان مقیمان قلمروی فیزیکی هستند و تایع قواعد علم محض اند. در این قلمرو دانش، قدرت است و هدف وسیله را توجیه می کند و نسبی گرایی اخلاقی راه را بر شرارت هموار می سازد. اصلاً ایشان به شرّ اعتقادی ندارند، چون خود شرّند و بازیگران قلمروی تاریکی اند که در آن همه چیز نورانی به نظر می رسد. 


مادی گرایان مذهبی طبیعتاً خداباور، به درستی انسان گرا و باز هم تابع اصل لذّت اند و تبیعت از اصل لذّت اینجا در پوششی متافیزیکی به نام پرهیز قرار می گیرد. واقف به دوگانگی و قطبین عالم هستی یعنی خیر و شرّند و عمل پرهیز از شرّ را به قصد پاداش خیر که همانا لذاید بهشتی می باشد به انجام می رسانند. در این قلمرو به بقای فیزیکی مولفه ی اعتقادی افزون می گردد و انسان علاوه بر جنبه ی حیوانی خود رنگی باورمند به خود می گیرد و اعمالش بعدی عاطفی می یابند. بنابراین ایشان در قلمروی عواطف قرار می گیرند و عواطف برای ایشان امری پسندیده و یک مولفه ی خیر محسوب می گردد. 


مذهبیون مادی گرا خود را الهی می پندارند و انسان گرایی را مذموم می دارند،‌حال آنکه به واقع ایشان انسان گرا هستند و آن انسان گرایان علم محض در حقیقت حیوان گرا می باشند. در حقیقت در این مرتبه ی توأمان ِمادی گرایی مذهبی و غیرمذهبی، هیچ کدام به درستی نمی دانند که دقیقاً چه هستند و چه کار می کنند. چرا که هر دو از لحاظ معنوی کور و با فاصله ای به شدّت باورنکردنی به دور از اقلیم روح و مناطق معنوی قرار دارند. تنها برتری که اخلاقیات مادی گرایان مذهبی بر اخلاقیات نسبیتی ِتوجیه گر و قدرت طلب مادی گرایان غیرمذهبی دارد این است که عنصر تقوا و پرهیز از تولید مقادیر عظیم شرّ  جلوگیری می کند و همچون پیله ای روح را در این مرتبه، از کلاف سازی های منفی پیچیده که می تواند او را دوباره به مرتبه ی مادی گرایی غیرمذهبی بازگرداند حفظ می کند. هر چند این نیز روشی موقّت و بازگشت پذیر است، تا آن زمان که روح عنصر عشق را در خود کشف کند و به وادی تجربه گرایی معنوی وارد شود.


و امّا در عالم هستی علاوه بر این دو قسم، قسم سوّمی هم وجود دارد و آن قسم قلیلان بیدار، ماجراجویان عشق، روح سواران و خدانوردان اند، آن رقصندگان و قاصدان خطّ سوّم، که این دو خطّ را به زیر ید قدرت خویش دارند و هر گاه اراده ی الهی حکم کند این خطوط به هم می بافند و از هم می گشایند. ایشان از شرّ و دوزخ هایش و خیر و بهشت هایش هزاره هاست که صعود کرده اند و از اقالیم خالص روح و ارتفاعات دست نایافتنی خدا، به جهان و مردمانش نظر می کنند و در خوابها و بیداری هاشان حکم می رانند. 


{به طور خلاصه آنچه روح را به وادی سوّم نزدیک می کند و دریچه های اسرارآمیز آگاهی معنوی را بر او می گشاید، کیفیت عنصر عشق و عمل معنوی بی چشمداشت است که ارواح راههای زیر را به وادی مردمان بالا ارتقاء می دهد و روح را در مسیر سیر و سلوک معنوی خود، در نهایت، ماورای اقالیم زمان و مکان و فراتر از چنگالهای چسبنده ی ماده و ابرهای کدر نفسانیات ذهنی قرار می دهد و او را برای همیشه از کیفیت دوگانه ی جهانهای تحتانی که خیر و شرّ در آنها دست در چاک و گریبان هم دارند رهایی می بخشد و در وادی روح و در نَفَس توحید ذاتی و در مسیر سیر و عمل در یگانگی مقام متعال قرار می دهد.}


در چشم ارواح بیدار همه ی عوالم پایین و تمام بهشت ها و دوزخ ها در گستره ی عوالم مادی اند و صدهزار مرتبه بالاتر از زمین و پاک ترین بهشت ها نیز که هنوز از چنگال چسبناک ماده رهایی نیافته اند و در قباله ی پاداش و عذاب و بهشت و دوزخ اند به ارزنی نمی ارزند. ایشان مقیمان خطّه ی دیدار و حضورند و از سطور جهانهای تحتانی هر آن که را - در دوزخ یا بهشت خویش-  که با کلمه نرد پنهانی می بازد و هوای دیدار در دل می پرورد راه می گشایند و به خویش می خوانند و از خویش تا خدا بالا می کشند.  


بامذهب و لامذهب هر دو پسر کفرند 
در چشم خدابازان ایشان بشر کفرند
فردوس چنان دوزخ، دوزخ همه چون فردوس
این دوزخ و این فردوس چوب دو سر کفرند


حلمی | کتاب لامکان


۰

بامذهب و لامذهب هر دو پسر کفرند

بامذهب و لامذهب هر دو پسر کفرند
در چشم خدابازان ایشان بشر کفرند
فردوس چونان دوزخ، دوزخ همه چون فردوس
این دوزخ و این فردوس چوب دو سر کفرند
حلمی

بامذهب و لامذهب هر دو پسر کفرند - حلمی

۰

مرگ، بهشت و خداوند

ممکن است بسیاری پس از مرگ به بهشت بروند، امّا کسی با مرگ به ملاقات خدا نخواهد رفت. چرا که خداوند بسیار آنسوتر از بهشت ساکن است.
حلمی

مرگ، بهشت و خداوند - کوتاه نوشت | حلمی

۰

بشنو این قصّه که با فریاد رفت

بشنو این قصّه که با فریاد رفت
بس که شیرین بود با فرهاد رفت


داستان عشق ما را باد گفت
پس بسان بادها بر باد رفت


بس که جسمانی بدید این چشمها
جان روحانی دگر از یاد رفت


تو میان اسم ها ای روح گرد
آن بخوان با جان که بر لب شاد رفت


نام وی را زیستن خود زندگی ست
هر که با وی دوست شد آزاد رفت


نهی کرد از عقل و بر مِی حکم داد
دل چنین با پیر ِخوش ارشاد رفت


هر که با وی ساخت خوش بیراه شد
هر که بر وی تاخت بی بنیاد رفت


گفته شد هر کس که بر حقّ راه زد
عاقبت بی هوده همچون عاد رفت


در ره عشق تو حلمی راست شد
همچو شاگردی که خود استاد رفت


۰

سفر روح؛ از خاک به لامکان

از "آنچه که به نظر می رسد" تا به "آنچه که هست".
تمام «سفر روح» همین است؛ عزیمت از ظاهر به باطن، از سطح به عمق، از حرف به معنا، از انسان به روح. 


می توان ادامه داد: از آیین به آیینه، از خواب به بیداری، از من به خود، از خود به خدا. از مرگ به زندگی، از ذهن به جان، از زمین به آسمان، از خاک به لامکان.  


از آنچه که به نظر می رسد هست
تا به آنچه که به راستی هست. 


حلمی | کتاب لامکان
نقّاشی: پرنده ی آسمان، اثر رنه ماگریت

نقّاشی پرنده ی آسمان | اثر رنه ماگریت

۰
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی،
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می‌باشد.

بیاریدش، ز ایمانش مپرسید
کشانیدش، ز دامانش مپرسید
به پنهانش منم در هر شب و روز
رسانیدش، ز پنهانش مپرسید

من اینجایم باز،
با ملکوتی که از انگشتانم می‌چکد.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان