از دشت غبارآلود یک اسب چموش آمد
آن روز به پایان شد، این شام خموش آمد
از هیچ که میریزد یک هیچ دم رفتن
یک هیچ دگر بیزد کز لحظهی جوش آمد
با این همه تن تنها، بی تن منِ جانآوا
بی من منِ جانفرسا در عشق به هوش آمد
یک ثانیه غفلت شد، یک عمر پشیمانی
آیینه چو بشکستی آدینهفروش آمد
زین چلّه ولیکن خوش جان سوخت به کام حق
جان خام بُد و اینک خوش پخته به کوش آمد
حلمی به خط شنگرف بنوشت کلام دل
زین مصحف نورانی هم باده به نوش آمد
تقدیر آسه رفتن شیرینی وصال است
آنجا که عشق آید بیهودگی محال است
چون عقل سایهپرداز از خویش وارهانی
پرواز، رسم روح و آرایش خیال است
وصلی نکو به سر شد، وصلی نکوتر آمد
از خیر و شر چو رستی هر وصل خود کمال است
سامان دیده یار است، بی یار دیده تار است
بی یار عالمی را شوریدگی چه حال است؟
یک شب که مست بودی از کوی ما گذر کن
شاید که قرعه افتد پیمانهای که قال است
تقدیر خویشتن کن مستی و بیهشی را
کژ میرو پیچوتابان کاین راه اشتعال است
حلمی خطابه بس کن، کو مست چون تو هشیار؟
شرح و بیان ساقی خارج از این مقال است
کودکان پُربهانه نگر، مرغکان دام و دانه نگر
واعظان حجب و حیای در صف خرابخانه نگر
دختری به شیخ میخندد، یک شبح به خویش میبازد
بهجتی طلسم میریزد، شام عارفانه نگر!
من شبی به خواب میدیدم این همه که خار چشمان است
من شبی خراب میدیدم، تو کنون خوشانه نگر
آسمان ستاره میبارد، جان من خراج بگذارد
ای زمین که خوب خاموشی امشب این سمانه نگر
از عمامه جهل میپاشد، از عبا فتن سرازیر است
الّهت به جبن میخواندی، اهرمن به خانه نگر
ای دل از خروش رحمانی بر تو این خرابه رقصانی
زلفک خیال میبند و آن جهان روانه نگر
کاوهات ز خویش میخیزد، نامهی ضحاک میپیچد
حلمیا به ساعت جام چرخش زمانه نگر
دل به سان قبلهنماست، سوی تو نشانه میگیرد
آدمی غریبه مییابد، در تو آشیانه میگیرد
ای دریغ روزگارانی که نماز عقل میخواندم
حالیا به مذهب عشق دل ره ترانه میگیرد
ای جهان ببین که چشمانم سوی عالمی دگر دارند
جان من ز بهر اسبابت نی دگر میانه میگیرد
ای زمین ز چرخ دیرینت رستم و به روح برجستم
ای زمان ببین که پروازم سمت بیکرانه میگیرد
با تو مردم زمانه کجاست ای دل خدایگونهی من
تو برو رهاییات خوش باد، مردمت بهانه میگیرد
حلمیا ز چرخ ویرانی دل کن از طریق پیشانی
پشت سر جهان روحانی با تو راه خانه میگیرد
در شب تاریک جانش استواست
کم نگویم زو که از جان خداست
عالمی سرگشته در دنبال او
ای گُمان این اوست دنبال شماست
موسیقی: Sahalé - Tortuous Maze
هم گفته شد ناگفتهها، هم مُهر شد آن گفتهها
هم سوخت زندان من و هم من رها شد از شما
ماهی بیدریای دم، از موج و طوفان عدم
پرواز کرد و بیقدم آمد ثریّای نوا
این موسقی از ناکجاست، آن سوی این گفت و صداست
در آسمان بیهواست این پر کشیدنهای ما
مطرب چو از غم ساز کرد، چون بی هنر آواز کرد
بی راز جان افراز کرد، فاشش مکن این خانه را
بیمکتب آید سوی ما، پخته بداند کوی ما
دلجوی ما بیسوی ما شر سوزد و یابد سزا
بی دین و ایمان خوشنشین بهتر ز اوباش حزین
ملحد به یک جام برین از عشق میگیرد شفا
رویای شبهای ازل! ای زیر دستانت اجل!
فرماندهی چرخ دغل! این چرخ را بِکّن ز جا
حقّ تو نی خیر و شر است، نی بند شاه و لشکر است
دو میزند یک میبرد این راستمرد آشنا
بنگر به راه و ماه بین، استاد دل را راه بین
ای گمشده در چاه تن! ای بیخبر! ای قلّهسا!
حلمی صلای جام داد، دل رهن بود و وام داد
این قسط را بی نام داد بر خطّ دیرین وفا
موسیقی: Karl Jenkins - Palladio
عشق شدهست کار ما، جوخه و کارزار ما
هر که بگفت عاشقیم هیج ندید یار ما
دوش کنار بسترم یار چه جلوه مینمود
گفت چه ماندهای دلا؟ باز بیا کنار ما
باز کرانه رفتم از کران بیکرانهها
صوت به غرّشی مرا برد بدان دیار ما
من که ز وصل ماندهام روی زمین به سالها
در همه آسمان او شهره شدهست کار ما
هر چه بخواست را بگفت از قلم و زبان من
ماهوش خیال ما، ساقی گلعذار ما
شاهد فصل و خوابها باز به وصل میرسد
خوابرُوان کجاستید؟ باز رسد بهار ما
صبح نخست دیدهایم حال شب پسین چه باک
نیست شویم و پارپار از مه هستپار ما
حلمی از این پیالهها باز به عاشقان رسان
روح غزل دمیده شد ازدم مُشکسار ما