ای که قیاس می کنی کار تو زار می شود
علم تو شور می زند، عقل تو تار می شود
ای که مطیع باده ای جان به خدای داده ای
درد تو باد می برد، کار تو کار می شود
ای که قیاس می کنی کار تو زار می شود
علم تو شور می زند، عقل تو تار می شود
ای که مطیع باده ای جان به خدای داده ای
درد تو باد می برد، کار تو کار می شود
اگر همه چیز در یک مجموعه درست همانجوری که بود باقی بماند، یعنی آن یک مجموعه ی مرده است. همه چیز با زمان عوض می شود. اساس اگر عشق است و بنیان اگر حقیقت است، تغییر جزئیات و ظواهر نباید ترسی ایجاد کند.
اگر اساستان عشق نیست، یک بادی که بوزد همه ی هستی تان را از شما می گیرد. اگر بنیادتان بر ترس استوار است، ترس از دست رفتن، ترس فروریختن، پس از دست می روید و فرو می ریزید.
شکل ها فرو می ریزند. با بادها همنوا شوید، امّا ریسمان زرّین عشق را رها مکنید. با رودها بروید و رهسپار اقیانوس ها شوید. خودتان تغییر کنید، پیش از آن که به میل دیگران تغییر داده شوید.
این حجاب های سست بردارید.
حلمی | کتاب لامکان
موسیقی: "مینیاتورهای ارمنی" از گروه کومیتاس کوآرتت [آلبوم ویولن]
بر زمین، تمام داستان این است:
داشتن، و نتوانستن
نداشتن، و توانستن.
روح در طیفی بالاتر از حدّ شنوایی و فهم آگاهی انسانی سخن می گوید؛ نه به این امید که روزی انسان پیام را دریافت کند، بلکه به این خاطر که روزی انسان به سطح دریافت پیام برسد.

کتاب لامکان را می توانید در اینجا بخوانید.
من کجایم؟ نیستم، پنهانی ام
در درون در کارگاه جانی ام
هم میان بنشسته بیرون از جهان
هم روان در هر سویی می خوانی ام
تمام کار دنیا درباره ی عشق است. آنجا که علم و صنعت هم رشد می کند از عشق است و هر جا که نمی کند از نبود عشق است. همه ویرانی ها و ورشکستگی ها از حرص است، همه از خودخواهی ست. آنجا که عشق نیست، خودنمایی ست، تن آسایی است، گریختن است. حریص حتی دنیوی هم نیست، چون دنیوی به فکر دنیاست، به کار دنیاست و دنیا را می سازد. حریص تنها به فکر خویش است، فکر خویش جان را بند می زند و خوار و ذلیل می سازد، و چنین است که او بیچاره است.
همه چیز درباره ی عشق است. کار معنا عشق است، کار دنیا هم عشق است. خداباور بی عشق، آزمند است. خداناباور عاشق، از خویش ایثار می کند و کار خدا می کند و جهان پیرامون خویش را می سازد. باورِ صرف پشیزی نمی ارزد. هر کس می گوید می ارزد به پیرامون خویش بنگرد. باور بی عشق و بی حرکت، از سر حرص است. باور بی عشق، خودِ بی باوری، نفاق و غارت است.
هر جا عشق هست ایمان بار می دهد، هر جا بی مزدی ست برکت است. هر جا عشق است، کار بی وقفه است. هر جا عشق است، بیداری ست، بخشندگی ست، جنبندگی ست، بی قراری ست. بی عشق، بهشت جهنّم می شود و با عشق هر جهنّم عاقبت بهشت است. همه چیز درباره ی عشق است.
در نهایت به حریصان باید گفت دیگر لازم نیست بخواهید معنوی باشید که از شما برنیاید، این چه حرصی ست که می خواهید معنوی باشید؟ لیکن دنیوی باشید، به شیوه ای درست. دنیا را دوست بدارید و برای دنیا کار کنید، با تمام قلب و با تمام عشق و ایمان خویش. در کار دنیا نیز می توان معنوی بود، که هر که با عشق چیزی ساخت کار معنا کرده است و عاقبت از دنیا بالا می خیزد. پس بدانید که برای معنوی بودن باید ابتدا به درستی دنیوی بود.
حلمی | کتاب لامکان
موسیقی: Komitas - Cloudy Sky
یک زمان چیزی بگوید یک زمان چیزی دگر
ما مطیعانیم و ما را این اطاعت گنج و زر
هر چه گوید حرف حق باشد، چه جای ما و من
مِنّ و مِن این ما و من، این ما و من باز آ ببر
شاد باشیم و ثناگو جانب درگاه عشق
مطلق ما شکّر است، از شکّر نسبت حذر!
شاهدانیم و نگهبانان اسرار خدای
کی رسد عقل پریشان سوی درگاه نظر
ظاهر و باطن اگرچه نیست یکسان، دور نیست
باختر هم می رسد پیغام از شرق خطر
بارالها قسمت ما را به گردون تباهی وامنه
قسمت ما بی چرایان دور از گردون شر!
آدمیزادی چو از گنج خدایان دور گشت
عنصر خود کرده جولانگاه اشباح شرر
حلمیا افسانه ات خوانند بر هفت آسمان
حالیا برخیز و رخت خویش تا میخانه بر
نبرد، نه آن زمان که دیگری بر تو می شورد، که آن خاک بازی و جنگ کودکان، که آن زمان که تو بر تو می شوری. گرچه نه تو، ذهن تو، ابردشمن تو در نهاد تو، و تو چه قرنها که تسلیمی و به تسلیمی شادمانی.
و باری تسلیم حقیقی، نه این آرمیدن در آغوش دشمن خویش، که در روح به پا خاستن و شوریدن، نه این چنین خوش باشی با سنگ کوه و پیچ شکم، که تسلیم در دستان یار، تسلیم در آغوش حقیقت. و آن تو را به مبارزه ها و نبردها فرا می خواند.
تسلیم یعنی هر دم به تلاطم راندن، بر امواج شوریده آویختن، پشت باخته بر پیش تاخته، بادبان و عرشه بی لنگر انداخته. تسلیم یعنی عمل، بی پاداش عمل. پاداشت، امواج سهمگین تر، و آنچه از خود وامی نهی، و یورش سبکبارتر. در عشق سکنایی نیست و عشق تو را برمی گزیند که مسافر بی خانه ی افلاک شوی.
پس ای سالک، ای جنگجوی خدا، خود را بشناس به نبردهای تسلیم، و خود را بشناس، به همه ی آن چیزها که از تو کم خواهد شد و تو سربلندتر به جا خواهی ماند، که تو، نه چیزهایت، که تو بی چیز، تو در مقام تو خوشی؛ روح، ذرّه ی خدا.
ای کوهبار انسان، فرو بریز!
کوچک شو! کودک شو!
ناچیز شو! ذرّه شو!
آنگاه نه دعاهایت، که خود تو اجابت گشته ای.
حلمی | کتاب لامکان
آدمی از خاک و عاشق از فلک
عاشق آمد تا کند عالم الک
عاشق آمد از گلستان خدا
بی تمنّا، بی تضرّع، بی کلک

دوبیتی های حلمی را می توانید در اینجا بخوانید.
و می گویم تنها باید تسلیم بود و بس.
به پیشگاه یار چنین باید رفت:
سرنگون، بی قبا و عبا و کلاه و سرپیچ عقل.
سر باید سپرد، نه بر زمین، بلکه بر آسمان.
کُله کَلّه باید فکنده شود، نه بر چوب رخت هوا، بلکه در گور عزا.
باید خون عقل بر آسمان پاشید و شتافت.
در مذهب عشق، اینت خیرالعمل.
حلمی | کتاب روح
کتاب روح را می توانید در اینجا بخوانید.
سوی من گرفت جانی، سر وقت بی زمانی
به زبان مستتر گفت که خدا نگاهدارت
به خروج ناگهانی، سر خان بیکرانی
به حروف معتبر گفت که خدا نگاهدارت
به دو چشم لامکانی، به کلام آسمانی
به لبان شعله ور گفت که خدا نگاهدارت
به سواد بی نشانی، به سرود نیستانی
به طریق بی نظر گفت که خدا نگاهدارت
سر خون فشاندنم بود، سوی خانه راندنم بود
به صغیرِ دربدر گفت که خدا نگاهدارت
زدمش که جاودانی، تو خوشی و آنِ آنی
به دمی پر از شکر گفت که خدا نگاهدارت
"طلبی عظیم دارم، بُکُشی نه بیم دارم"
به حواله ی خطر گفت که خدا نگاهدارت
"نظر خدای بنما، نه نظر، خدای بنما"
به دو ضرب پرده در گفت که خدا نگاهدارت
"منما به خسته حِلمی، بِکِش و به کار مندیش"
به دو چشم شور و شر گفت که خدا نگاهدارت

غزلیات حلمی را می توانید در کتابخانۀ دلبرگ بخوانید؛ اینجا.
آیا معنوی تر از این که دیگران تصوّر کنند معنوی نیستیم؟ آیا شیرین تر از این باخت که تمام هستی خویش تقدیم خدا کرده ایم و باز در طلب باختن ایم؟ آیا بیدارتر از این که دانسته ایم تمام انسان خواب است و ما روحیم بر فراز آدمی اوج گرفته؟ آیا آزادتر از این که در آغوش نامنتهای خدا آماده ی نبردهای بزرگ زندگی شده ایم؟
رنگ باخته، این هیبت نیرنگ باخته، دل باخته، این حادثه ی گل باخته، مال باخته و سال باخته و دبدبه ی امیال باخته، گذشته سوخته و آینده باخته، تو بگو حتّی حال باخته، آیا سبکبارتر، دلبازتر، ساده تر، آماده تر از این؟ آماده ی گذر از تنگناهای سخت و باریکی های بی عبور.
تو برو ای من، برو ای آدمی، ای مردگی! من تو را نمی خواهم. من نیستم که تو را بخواهم، من نیستم که با تو صنم کنم. مرا جنم از تو گذشتن بود و خدام از تو ربود. برو با من غمزه و قلّاشی مکن. برو کلّاشی مکن، که من تو از خود تراشیده ام. من در خدا پاشیده ام.
دست خدا بگرفته ام، جام خدا نوشیده ام
نادیده ها را دیده ام، ناگفته ها بشنیده ام
با شعله ها پیچیده ام، در شعله ها رقصیده ام
سر در خدا بازیده ام، من در خدا پاشیده ام
حلمی | کتاب لامکان

کتاب لامکان را می توانید در کتابخانۀ دلبرگ بخوانید؛ اینجا.