سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

برهنه‌رقصیدن

با رفتن کمر جاده نمی‌شکند و با مردن زندگی از زادن باز نمی‌ایستد. با شکست و فروافتادن، قلّه سر خم نمی‌کند و با غریبانه در آسمان عزیمت به تیر ضحّاکان زمان غبار شدن، آسمان از بلندای خویش فرو نمی‌غلتد و به قامت پستان تن در نمی‌دهد. 

با خفتن روح چشمان بیداری نمی‌بندد، 
و آنگاه که نیستی پرده می‌پیچد
هستی جز برهنه‌رقصیدن نمی‌داند.

همه رفتگان به آهنگ خودند و همه آمدگان؛
پس بر آن که خود آهنگ رفتن کرده گریستن خطاست،
و بر آن که خود ترانه‌ی بازآمدن خوانده شادمانی بی‌اندازه.

حلمی - کتاب اخگران
برهنه‌رقصیدن | کتاب اخگران | حلمی
۰

تو هیچ مگو

هوشیاری مرگ است - آن هوشیاری چون این آدمی‌سیمایان زیستن -، و مستی زندگی‌ست، این چنین مستی در چنین دنیا  که گردن سگی در پیشگاه حق در آن از گردن آدمی بی‌نهایت بار افراشته‌‌تر است. 


سپیده‌دم سخن در تلخ‌ترین هنگامه‌ی نظاره؛ تن سست که جز کود نخواهد شد به جستجوی سود است و روح ناپدید که جز عود نیست بر این همه می‌نگرد،‌ می‌خندد و هیچ نمی‌گوید. 


تو هیچ مگو ای سفینه‌ی کتمان،
من می‌نشینم و لب می‌بندم؛
سخن می‌شرّد و بیکرانه می‌گیرد. 
نه کس سخن گفته، نه سخن کس شنفته. 


حلمی - کتاب اخگران
تو هیچ مگو | کتاب اخگران | حلمی
۰

تو را بنویسم

همه چیز را مجموع می‌کنم که به این نقطه برسم. سفر می‌کنم، سر به درون می‌کنم، سر از اعماق بیرون می‌کشم، دوستی می‌کنم با اندکان و از بسیاران دامن می‌کشم، ملات می‌گدازم و باده می‌کشم، به تک در تک‌ترین اوقات شبانگاهی می‌نشینم و به مغاک اوهامی‌ترین آبها می‌زنم و از ستیغ نامکشوف‌ترین قلّه‌ها روح زخمی بالا می‌کشم؛ تا بنویسم، تا تن برهنه‌ی به‌دست‌نامده‌ترین کلمه را در آغوش کشم و تو را بنویسم ای محالِ مبادای به کلمه درنامده.

خلقت بر آتش می‌زنم و از نو می‌سازم،
تا هر بار
تو را باز جویم
تو را باز گویم،
و از تو ظلمت بی‌ستاره منوّر کنم. 

حلمی - کتاب اخگران
تو را بنویسم | کتاب اخگران | حلمی
۰

جامی که مغانه سر می‌کشم

پنجره‌ی اشراق خود را بگشایم و از بالاترین آسمان، تازه‌ترین هوای عدم را استشمام کنم. آن دونان را از یاد برم و دفترهای سیاه اعمالشان را ببندم و تحویل اربابانشان دهم. آنها که‌اند که بتوانند دمی خاطر آفتابی مشوّش دارند. 

نه خطّی و نه نشانی. اینجا نه انفجاری که آغازی را رقم زند و نه آفرینشی که در خود خم شود و به پایان رسد.

 تنها صدا، 
اخگرانی در میان و گرداگرد،
و جامی که مغانه سر می‌کشم.

حلمی - کتاب اخگران
جامی که مغانه سر می‌کشم | کتاب اخگران | حلمی
۰

بر کجا گام می‌نهند..

: بر کجا گام می‌نهند زشت‌سیرستان؟
: شن داغ ریا.

حلمی - کتاب اخگران
بر کجا گام می‌نهند.. | کتاب اخگران | حلمی
۰

خاموشی و تماشا

عبور از عمیق‌ترین راهروی تاریکی در پست‌ترین نشیب شب، به مشعلی فروزان از فرازناک‌ترین شعله‌ی سحرگاه. 


با تمام جان فریاد می‌دارم: ظلمت! ظلمت بیشتر! حالیا با تمام قوا! بتازید به سویم ای فرزندان تاریکی و از هیچ سلاح و سپاه کوتاهی نکنید!


از میان خیر و شر، هماره شر؛ چرا که آن خیرِ مماس نیز روزی شر است. 
از میان شر و شرتر، هماره شرتر؛ چرا که شروران هم‌آوایند. 
وانگاه والاترین انتخاب - هماره،‌ هر زمان، از ازل تا ابدالآباد عشق - :
بنشستن بر سر جای خویش، خاموشی و تماشا. 


که گفت خاموشی برترینِ نیکویی‌هاست،
که گفت تماشا والاترینِ کارهاست. 


حلمی - کتاب اخگران

خاموشی و تماشا | کتاب اخگران | حلمی

۰

آفتاب خروش

یا آنکه رنج راه را به تمامی در می‌یابد یا که به تمامی فرو می‌ریزد. یا بی‌ سرشت بر مرزها چنبره می‌زند، بلعیده‌ی دیو و فضله‌خوار غریو - اُف! - یا سرشت باز می‌یابد و خاموش و دل‌‌آوا ترانه‌ی ظفر سر می‌دهد. 


یا به خانه بازمی‌گردد، 
یا در زمین سوخته 
به زبان الکن و آوای حزین
بر برکت بی‌شکرانه کف‌رفته می‌زارد.


ستاره‌ی سروش، و آسمانی که بر کرانه‌های ناپدید سینه می‌گشاید. آفتاب خروش، آنگاه که وحوش در میانه و زمین را طاقت این همه نیست.


سر فراز کن! 
اخگران را بنگر!
از سینه‌کش نامنتهای عدم
می‌آیند ناتمامی تمام کنند‌.


حلمی - کتاب اخگران

آفتاب خروش | کتاب اخگران | حلمی

۰

به هزاران رنگ خلق..

به هزاران رنگ خلق درآمدن،
یک ثانیه.
هیچ شدن،
هزار قرن. 


حلمی - کتاب اخگران

به هزاران رنگ خلق.. | کتاب اخگران | حلمی

۰

سخن از کجاست؟

سخن از کجاست؟
از طبیعت است که سنگ می‌روید، 
از خداست که روح می‌زاید.


سخن از کجاست؟
از آسمان عدم، 
و از آفتابی‌ترین نقطه‌ی دم.


سخن از کجاست؟
از دختران بهار، 
و از آنان که ناگشوده عریان‌اند. 


حلمی  - کتاب اخگران

سخن از کجاست؟ | کتاب اخگران | حلمی

۰

گفت و سکوت

: گفته شد آنچه که نباید.
: پس سکوت آنچنان که باید.


حلمی - کتاب اخگران

گفت و سکوت | کتاب اخگران | حلمی

۰

عشق..

عشق؛
به پاکیزه‌ترین،
به سخت‌ترین شکل ممکن.


حلمی - کتاب اخگران

عشق.. | کتاب اخگران | حلمی

۰

باید کاشته شود..

باید کاشته شود در قلب،
بذر بی‌بازگشت روشنی.
در اهتزار،
هماره عشق.


حلمی - کتاب اخگران

باید کاشته شود.. | کتاب اخگران | حلمی

۰
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی،
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می‌باشد.

بیاریدش، ز ایمانش مپرسید
کشانیدش، ز دامانش مپرسید
به پنهانش منم در هر شب و روز
رسانیدش، ز پنهانش مپرسید

من اینجایم باز،
با ملکوتی که از انگشتانم می‌چکد.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان