سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

خطابم با تو باشد روح مسکین

خطابم با تو باشد روح مسکین
خیالت بر نشان در خویش و بنشین


ندای جان شنو از صوت پنهان
ببین صد جلوه ی دنیای رنگین


چو وعظ از عشق شد هم بی ثمر شد
کلام دوستداری نیست سنگین


دو جامی سر کش و بی خویش طی کن
طریق نور و اصوات بلورین


کجا گفت آن شه خوشنام روزی
که دوری از صراط عشق بگزین


که عشق آن آفتاب بی دلیل  است
رها از هر چه زهد و عقل و آئین


کجا بی عشق بازی می توان رفت
که مس از عشق بازی گشت زرّین


به تن ها عشق جادو و جلا داد
وگرنه تن چه باشد جز گل چین


هر آن ارزان به دل نگرست جان داد
و پر زد آن که گشت از عشق آذین


دعای حلمی عاشق چنین است
که چشم بد به دور از عشق، آمین


۰

خلق آزادی گریز نازجو

خلق آزادی گریز نازجو
رو از اینجا خانه ای ناساز جو
رو که خود را بازیابی گوشه ای
لیک بر خود همرهی همراز جو
حلمی

۰

برای خدمت به زندگی

 برای خدمت به زندگی، آن چنان که هست، نه این چنین که می نماید، باید آن چنان باشیم که هستیم، نه این چنین که می نماییم.
 حلمی

خدمت به زندگی
۰

نور دل

آنکس که نوری ندارد مجبور است تاریکی ها را ببیند. هر چند غافل است که آن تاریکی ها که می بیند تاریکی های خود اوست. 


امّا آن که نوری دارد، گرچه تاریکی ها را می بیند و عیان می سازد، امّا نور می پراکند و در پیرامون روشنی می بخشد. چرا که این نور، نور دل اوست.


حلمی | کتاب لامکان

۰

خود را ببین

خود را ببین

۰

عصر نو

عصر نویی ست. 
خجسته باد که روزگاران صداست.
سینه ی آسمان شکافت و دیدم جشن بالاییان را امروز ستاره باران خداست.
حلمی

عصر نو

۰

مسافر روح

مسافر روح، هیچ چیز حتّی فضای خالی را با خود نگه نمی دارد. دست خالی به پیش می راند به فتح آسمانهای نو. تنها قلب از شوق پر است و گوش از موسیقی های بهشتی. آن را نیز نگه نمی دارد.
حلمی

مسافر روح | حلمی، کتاب لامکان

۰

عشق یعنی صحبت آن جان پاک

عشق یعنی صحبت آن جان پاک
خوب و بد را سوخته، میزان پاک


عشق یعنی فارغ از هم این هم آن
آرزوها کشته در میدان پاک


هر چه از دیروز مانده دور ریز
بخت نو؛ هم خانه و هم خوان پاک


راه فردا راه بس پر خون و سوز
مِی طلب دارد تو را ایمان پاک


قلّه ها و تاج ها، معراج ها
توشه ی این ره بدان یاران پاک


خاک هم گوهر ز تو پنهان کند
تا نداری در نهانت کان پاک


گرچه با اخلاق و نیکوسیرتی
این بلی خواهد ولی کو آن پاک؟


بر سر این نکته ها ای سرگران
سالها اندیشه کن با نان پاک


حلمی و اسرار جان و ساز دل
صبحگاه و باده و ایوان پاک

عشق یعنی صحبت آن جان پاک - حلمی

۰

تو میان شب ز کُهسار آمدی

تو یکی از آسمانی در کنار 
تو رفیق راهی و دستی ز یار
تو میان شب ز کُهسار آمدی
برکتت باد ای ندیم روزگار

حلمی

تو یکی از آسمانی در کنار - حلمی

۰

هم اوّل تاریخ تو، هم آخر تاریخ تو

هم اوّل تاریخ تو، هم آخر تاریخ تو 
محفل به محفل دم به دم بر منبر تاریخ تو


هم سجده ی محراب تو، هم چرخش مضراب تو 
هر صحنه ای هر گوشه ای بازیگر تاریخ تو


آن مغرب خودخواه تو، این مشرق گمراه تو
هر چشمه ی خون گشته بر خاکستر تاریخ تو


در روح چون برخاستم دیگر زبانم کور شد 
چون دود من بر آسمان، در مجمر تاریخ تو


با من ز راز عشق گو، فردا مرا در کار نیست 
در رفته از ادوار من، در هر سر تاریخ تو


بی مرز در هر آسمان، از قلب حقّ تا بر زمین 
هم این ور تاریخ تو، هم آن ور تاریخ تو


آن خنده هایت، مرحبا! دیوانه ام، دیوانه ها! 
حرف از زبانم پر کشید، ای کافر تاریخ تو


وه این شب بی انتها، معراج ما، معراج ها! 
حلمی سخن را خواب کن، بگشا در تاریخ تو


۰

تو دریاب چشم بیدار کجاست

پندار بر این است که شادی در لذّت است. عاشقان می دانند که شادی در رنج است. پندار بر این است که نور در روشنی ست. عاشقان می دانند که نور در خاموشی ست. پندار بر این است که صلح در تنعّم است. عاشقان می دانند که صلح در جنگ و سلحشوری ست. پندار یک چیز است، خیال یک چیز. مباد این دو، یکی کنی. پندار خود ظلمات است و خیال نور خداست.


آن کس که به راه خیال گام می نهد به زودی در می یابد که چه جنگ ها در پیش است تا بتوان بدان صلح الهی رسید. از چه خرابه های نهان و عیان باید گذشت تا خانه ی جان آباد کرد. یکی چو بر روی زمین دم از صلح می زند همه دیوانگان عاقل نما غریو شادی می کشند. زمین کجا و صلح کجا. باری تعالی زمین را کابینه ی جنگ بنهاد، چنان که روح قوای معنوی خویش به هزار درد و اندوه بازشناسد.


عجیب نیست که زمین آمال کلّاشان باشد. عجیب نیست که عقل واعظ تن پروری ست. عجیب نیست که هلهله گران زمین را دوست می دارند، چرا که تنها خاک پست شنوای هلهله ی ایشان است. فرشتگان به سکوت قلب ها نظر دارند و نه به هلهله ی عقل ها. 


همه انسان اند، آدمیّت غنیمت است. از آدمیّت نیز باید گذشت. تو ببین کار کجاست.
جهان در سلطه ی تاریکی ست. تو دریاب چشم بیدار کجاست.


هر کسی شایسته ی این دم نشد
هر جنابی عشق را محرم نشد
بشنوید ای مهربان یاران من
هر که انسان زاده شد آدم نشد


حلمی | کتاب روح


۰

تو یکی از آسمانی در کنار

تو یکی از آسمانی در کنار 
تو رفیق راهی و دستی ز یار
تو میان شب ز کُهسار آمدی
برکتت باد ای ندیم روزگار


حلمی

Painting: A friend of order, by Rene Magritte


۰
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی،
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می‌باشد.

بیاریدش، ز ایمانش مپرسید
کشانیدش، ز دامانش مپرسید
به پنهانش منم در هر شب و روز
رسانیدش، ز پنهانش مپرسید

من اینجایم باز،
با ملکوتی که از انگشتانم می‌چکد.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان