سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

ای روح گم در جا بیا

ای روح گم در جا بیا
اینت نشان اینجا بیا


در رود جادویی عشق
ای جان جان بالا بیا


ای درنشسته بی فلک 
بی خود شو و با ما بیا


ای روز بی افروغ سرد
ای شام بی فردا بیا


ای عقل کوته جرم کن
جامی زن و رسوا بیا


ای کودک ترسا بخیز
ای مسلم ای بودا بیا


از نو فلک لطفی نمود
هوراکشان دریا بیا


ای موسی سرگشته هان
ای مریم ای عیسا بیا


عهد فرج شد با که اید
ای ملّت غوغا بیا


مه بعد عصری رخ نمود
مهدیست او حالا بیا


در باغ مهتابی جان
بی حجب و بی پروا بیا


حلمی نقاب از شب فکند
بر پرده ای مولا بیا


۰

آزادی، نه در انسان، که از انسان است

یک درصد از مردم دنیا حاکم نفس نود و نه درصد دیگرند. آن یک درصد چپاولگر و زورگو که سکّان ملّت ها را به دست دارند تجلّی نفسانیات آن نود و نه درصدند. آن یک درصد بذرهای شکوفا و متجلّی شده ی همه ی امیدها و آرزوهای آن دیگران اند. «قدرت، شهرت و ثروت» تمام آن چیزی ست که انسان «آزادی» نام نهاده است و همه ی این سه در دستان آن یک درصد است و همه ی این سه، آرزوی آن نود و نه درصد است. 


بنابراین یک از نود و نه بر می آید و یک از نود و نه و بر نود و نه است و اگر نود و نه گاه بر یک می شورد نه زانکه صحنه ها از عدل و راستی بیاراید، بلکه می شورد تا اگر بخت ِخوش هماهنگ باشد بتواند ناپاکی، دنائت، بی قیدی و فساد را چون آن یک ِبر مسند به کمال تجربه کند و این نیز البته یک وادی تجربه است که انسان بر بلندای یک رأس نوک تیز به کمال آزادی های انسانی و حیوانی را همه با هم یکجا تجربه کند. پس حاکمان از همه در بندترند و آنان که در این هرم انسانی از همه بالاترند از همه مفلوک ترند. چرا که پس از آن بالانشینی لاجرم زمان سرنگونی ست و آنگاه دورانی طولانی از تاوان و زخم و علیلی می آغازد و روح در ظلمتی ژرف و درازنای فرو می رود تا پس از گذر اعصاری چند بتواند استخوانهای شکسته ی خود را از نو جمع کند و این بار در قامت یک انسان معمولی بتواند یک زندگی انسانی معمولی را به سامان دهد و تجربه کند و این بار به گنج های پنهان زندگی در ماورای سه گانه ی اهریمنی و پوشالی «قدرت، ثروت و شهرت» دست یازد. 


پس ای یاران دانا بسیار دیدید و دانستید که این آدمی در حسرت ِقدرت و به تمنّای برآورده شدن بندبند شهوات خفته ی خویش بسیار عربده های عدالت جویانه، صلح طلبانه و آرمان خواهانه می زند و چون قدرت به کف آمد، آنک دوران تنعّم جویی های بی حدّ و حصر فرا می رسد. آنگاه آن نود و نه ِ در زیر در پی باژگونگی آن یک ِبر مسند از نو به تکاپو می افتد و آنگاه باز داستانهای دروغین ِاز فرط تکرار نخ نماییده. و تاریخ پر است از این داستانها. پس شما ای خردمندان روح دانستید که زمین چنین فضایی ست و آدمیزادی را چنین هوایی  مسموم از برای تنفّس است و انسان هیچ چیز جز این نیست و همه ی نامهای عدالت و آزادی و برابری و برادری هیچ نیستند جز شعارهایی  به تمنّای نیل به «قدرت، شهرت و ثروت».


و باری ای یاران دل بسیار دیدید و دانستید که همه ی اشکال حکومت های انسانی پوشالی اند و فناپذیرند و در گذر زمان از شکلی به شکلی دیگر بدل می شوند و در باطن هیچ کدامشان را با هیچ کدامشان توفیری نیست و اگر تفاوتی ست در رنگ و ظاهر و نمادها و نشانه ها و شعارهاست، چنانچه جامه ها با هم چنین متفاوت اند. و اینجا بر زمین همه چیز چون جامگان انسانی به خاک شدنی و فناپذیرند و تنها آنچه فناناپذیر و جاودانه است روح است که سرانجام از پس تجربیات بی شمار در وادی خاک، هویت راستین خود را در مقام فرزند خدا باز خواهد یافت و بال در راه خانه خواهد گشود. 


پس ای بالیدگان روح بدانید که «آزادی، نه در انسان، که از انسان است» و زمین خانه ی روح نیست و خانه ی حقیقی در آسمانها و ماورای ایوان زمانها و مکانهاست و به سخن مالکانه ی آن قدرت طلبان پوچ اندیش که می گویند زمین خانه ی شماست وقعی ننهید. زمین را پاس بدارید، هر آنجا که می زی اید، و خانه هایتان را چنان چون جامه هایتان پاکیزه بدارید و از شرّ دشمنان مصون بدارید، امّا بدانید این خانه ها و این جامه ها از آن شما نیست و اینها چون از خاک اند روزی به خاک باز می گردند و شما نیز چون از آسمان اید به آسمان بازخواهید گشت، اگر عزم کنید و اگر اراده ی خویش در طَبَق اراده ی الهی بگذارید و اخلاص پیشه کنید.


حلمی | کتاب لامکان


۰

شرک یعنی جستن تأیید خلق

شرک یعنی جستن تأیید خلق
خودفروشی در پی تقلید خلق


حقّ فرو بگذاشتن در صد حجاب
خود فرا بردن به صحن دید خلق


شرک یعنی در ظواهر باختن
خودنماییدن پی توحید خلق


حرف حقّ هم بی نصیب از شرک نیست
قاریان بین در پی تمجید خلق

 
آدمی خربنده ی صد هدیه هاست
خوش بمیرد بر سر تمهید خلق

 
گفت حلمی نور حقّ در پرده هاست
باز گوید ابلهی خورشید خلق


۰

قافله ی عشق به جان شماست

قافله ی عشق به جان شماست
آنچه بجویید از آن شماست
نیست برون هیچ به جز سایه ای
نور که خواهید میان شماست
حلمی

قافله ی عشق به جان شماست - حلمی

۰

وضعیت بحرانی؛ روح می خواهد خطر کند

شناخت در وضعیت بحرانی رخ می دهد. آن کس که در مسیر خودشناسی گام بر می دارد مدام در حال مبارزه  با کیفیات منفی وجود خویش است و پیاپی با دامها و تله ها و تهاجمات مواجه می شود. روح در مسیر روشنی در عبور از چاهها و چاله هاست و در جدال با سایه هاست و همه ی اینها چاهها و چاله هایی ست که زمانی خود بهر خود و دیگران کنده است و اینها همه سایه هایی ست که زمانی خود بر زمین انداخته است. 


آدمی یکبار به دنیا نمی آید که یکبار بمیرد. روح هزار بار در میلاد و ممات است. روح به دنیا می آید، امّا نمی میرد، بلکه دائماً از دنیایی به دنیایی در گذر است. چگونه یک مسافر بتواند که بمیرد؟ مرگ، تغییر ایستگاه است. زمان روح، ابدیت است، باری برای آنکه بتواند درسهای بی شمار بگیرد ابدیت را به بی شمار بخش کوچک قسمت  می کند و در هر بخش بازیگر یک داستان می شود.  آن بذر که در یک پرده کاشته می شود در پرده ی دیگر برداشته می شود. آن نقاب که در پرده ای بر چهره است، در پرده ای دیگر افکنده می شود.

  
نور در رحِم تاریکی ست. موسیقی آنجاست که هیچ سخن نیست. بیداری از پس خوابی طولانی ست و هوش آنجاست که بلاهت غلغله می کند. آیین ها و سنّت ها می میرند و زندگی بر فراز عمارتهای کهن شکوفه می زند. روح در بند ماندن نیست، چرا که می خواهد تجربه کند، به آب و آتش زند و تن به مخاطرات در دهد. چرا که زندگی آزاد یک خطر است و روح می خواهد از گوشه های امن آزاد شود و خطر کند. تنها این گونه است که می توان زنده بود. تنها این گونه رشد میسّر است.


حلمی | کتاب لامکان

۰

استادان عشق چنین کنند

آن نظریه پردازان سفله ای که به کام آگاهی جمعی و در حقیقت به کار باد کردن من شخصی خود با «فردیت» ستیز می کنند باید بدانند که با حقیقت روح و خداوند ستیز می کنند. چرا که فردیت، هویت روح است و فردیت بستر خلاقیت روح است و روح، فرد است و هیچ کاریش با آگاهی جمعی نیست. 


خرد الهی حکم می کند که در یک باغ روینده، یک باغبان آگاه، قادر و عادل، نظر به بذرهای شکوفا و دانه های رویان و بالنده کند و آن فردانه های رقصان را یک به یک ستون و سایه شود و روی به خورشید دارد، تا آن لحظه که ایشان هر کدام قد راست دارند و بی نیاز از دایه و ستون و سایه شوند. استادان عشق چنین کنند. 


باری آنچه که یک روح بیدار، یک دانه ی فرد شده و خلاصی یافته از خوشه خوشه غل و زنجیرهای آگاهی جمعی و نیلوفرانه رسته از مرداب آگاهی انسانی می کند همه ی جمعیت ها را به پیش می راند. یک روح بیدار، چنانکه قانون خود بر خود است، ولی و حاکم و قانونگذار پیرامون خویش نیز هست و بی آنکه کسی بویی برد، بر همه ی کسان فرمان می راند.


و این آن لحظه ی شگرف است که چون روح از اغمای اعصار طولانی خویش برمی خیزد و در اقلیم جان خالص به عوالم زیر می نگرد، با خود فروتنانه می گوید: «من در مشت خودم، جهان در مشت من است.»


حلمی | کتاب لامکان


۰

باز ز حکّام نور نامه رسید از شعور

باز ز حکّام نور نامه رسید از شعور
باد بیا گوش کن این جریان حضور
آب بیا رود شو تا اقیانوس عشق
شعله بیا پر بگیر تا فلک بی عبور
حلمی

باز ز حکّام نور نامه رسید از شعور - حلمی


۰

حقیقت، حاضر است

آنها که می گویند حقیقت پنهان شده است در وهمی عمیق سرگردان اند. آنها که دم از غیاب حقیقت می زنند، خود غایب اند. آنها «مردمان کسوف» اند و همه گمشدگان وادی نفس اند. گمشدگان اند، چون از نور دورند و با موسیقی غریبه اند. نور از روی خداست و موسیقی نفس خداست. آنها در این بیابان گم شده اند و تلخ تر آنکه نمی خواهند پیدا شوند. چرا که گوشهای خود را بسته اند و چشمهای خود را پوشیده اند و سر در تلماسه ها فروبرده اند و فریاد می دارند: «حقیقت، پنهان شده است و ما منتظران ظهور حقیقت ایم!»


حقیقت، حاضر است. هیچ دمی غایب نبوده است. تنها از چشمه ساری به چشمه ساری و از شکلی به شکل دیگر در جریان بوده است. تنها جویندگان حقیقی، حقیقت را در می یابند. حقیقت نیز ایشان را در می یابد. باری طلبگان وهم به کار باد کردن من خویشتن اند. اینها بازیگران نفس خواب مرده ی خویش اند. حقیقت را نمی خواهند. چون اگر حقیقت را می خواستند می بایست که برایش تسلیم را می آموختند. پس حقیقت نیز ایشان را نمی خواهد، تا زمانی که خام و خفته اند.


در راه حقیقت، فلسفیدن، عقل بازی و نظریه پردازی نیست که راه می برد که اینها چاههای عقل و حجاب های وهم اند. حقیقت را با دلیران سر نرد باختن است. چون دلیران می دانند حالی که نام حقیقت به میانه است دلبری آزمونهای خونین می آغازد و دلبری «عشق، ایثار و تسلیم» می طلبد. دلیران به سوی دلبران روانه اند.


ناگزیر عاشقان درندگان حجابهایند، چرا که عاشقان صاحبان قلبهای پاک و ساده اند و از سیاهی ها و نقش بازی هاش بیزارند. سادگان خدا بی نقش اند و گره از زلف پیچ پیچ عقل می گشایند و چون هر در خود پیچیده ای در آینه ی ایشان به خود بنگرد بی مجالی فاش شود، چون لعن کند لعن شود و چون شمشیر کشد هزار پاره شود. چرا که حقیقت از غایبان غایب است و ایشان هر چه کنند با خود کنند.  


حلمی | کتاب لامکان

۰

هستی از آن است که عاشق شویم

هستی از آن است که عاشق شویم
نیست از این هست ِخلایق شویم
پیش تر از آن که اجل سر رسد
عقل رها کرده و لایق شویم
حلمی

هستی از آن است که عاشق شویم - حلمی

۰

چه ترنّمی صدایی، چه جهان آشنایی

چه ترنّمی صدایی، چه جهان آشنایی
چه عروج بی نظیری، چه شبی چه ماجرایی


چه عجب که وصل گشتم به ستیغ بی نهایت
عجب این صعود نادر، عجب این دم رهایی


عجب این خروش خاموش که دلم ز سینه برکند
عجب این خدای بی نام که نشسته بی هوایی


چه بدانی از چه گویم، دل خون چشیده داند
که پس هزار قرنی برسد به سرسرایی


دل من مبارکت باد که تو بس ز خویش رستی
تو بسی ز خویش جستی که رسی چنین فضایی


تو برون از این جهانی،‌ تو برون از آن جهانی
تو ورای لامکانی، دل من بگو کجایی


چه شهامتی چه وصلی، چه سعادتی خدایا
عجبا هزار قلّه همه سو به زیر پایی 


به درون معبد عشق که جز آن ستاره ها نیست
چه خوش این ستاره گشتن به شریعت همایی


چه خوش این بهار گشتن به کلام منجی عصر
که غیاب عشق دیدیم و کنون حضور غایی


برو حلمی عاشقی کن که قیام روح کردی
بدرخش و روشنی بخش به طریقت خدایی


۰

من دوش خیال جام کردم

من دوش خیال جام کردم
زان خطّه به جان سلام کردم
 
آیینه شدم به هشت گیتی
تابیدم و جلوه تام کردم
 
سرمایه ی دیده باد دادم
تا آن دل شرزه رام کردم
 
از جادوی دلبرانه ی دوست
جوشیدم و خوش خرام کردم
 
زان چشمه که آب خاص می داد
نوشیدم و قصد عام کردم
 
آن قسمت کهنه بار دادم
نو گشتم و نو کلام کردم
  
حلمی که پیاله وام می برد
در میکده پردوام کردم

من دوش خیال جام کردم - غزلیات حلمی

۰

در قبضه ی یک

در آگاهی الهی ارزش یک از هزار بیش است. یک جمعیت فدای یک تار موی یک عاشق. آن گاه که عشق فرمان راند، عقل دست به سینه نشسته که اجابت کند. گو کوهها بغرّند، زمین سینه بشکافد، زمانه فرو ریزد، جنگها مردمان خواب مانده درو کند و انقلاب ها آن چنان تخت عاقلان در هم کوبد که تا صد سال به خماری بیندیشند که چه شد این شد و به دسیسه گرد هم آیند که تخت باژگونه راست کنند. و ای زهی خیال باطل که کار هیچ باژگونیده ای راست نخواهد داشت. 


آنجا که «یک» حکم می راند، هزار برمی خیزد که فرمان برد. هزار ِخفته در یک آن، یک چشمه از بیداری می چشد و به راه می افتد. آن گاه چون تندباد عشق فرونشست آن هزار با خود می گوید چه شد، ما آن نبودیم. بله شما آن نبودید، شما «یک آن» در اراده ی عشق بودید و در یک لحظه خداوند شما را به کار آن «یک» بی خود کرد. پس خلق نیز چون اراده ی الهی حکم کند، قبض شود و کار خدا کند. حتّی اگر به کسری از ثانیه در بی نهایت. گرچه زودی پس از آن نیز به گمراهی انسانی خویش باز گردد. 


پس با یک خوش باشید، ای یکان. آن یک در درون خویش بیابید و عزم آن یک کنید. چون با یک شوید، هزار با شماست و آنگاه نیز که هزار بیراه شد و هزاره از هم پاشید، شما در راه خانه اید. شما از یک اید، حالی در قبضه ی یک اید و به یک رهسپار. 


حلمی | کتاب لامکان


۰
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی،
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می‌باشد.

بیاریدش، ز ایمانش مپرسید
کشانیدش، ز دامانش مپرسید
به پنهانش منم در هر شب و روز
رسانیدش، ز پنهانش مپرسید

من اینجایم باز،
با ملکوتی که از انگشتانم می‌چکد.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان