سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

ای جان من از کناره بیرون برخیز

تابلوی استدعای دین شناسان اثر ولفگانگ لتل

ای جان من از کناره بیرون برخیز
از جلوه ی آشکاره بیرون برخیز


چون شعله به کام سرخ هیزم بنشین
از این تن بدقواره بیرون برخیز


آنجا که خمار عشق دامن گیر است
باز آ و به یک اشاره بیرون برخیز


این جمعیت عقل به خون خواهد خاست
پیش از شرر قداره بیرون برخیز


آلاله ی روح کوی دیگر روید
یک بار شد و دوباره بیرون برخیز


حلمی خبر از پیاله ها بشنیدی
از خویش به فکر چاره بیرون برخیز


تابلو: استدعای دین شناسان، اثر ولفگانگ لتل


موسیقی: "روح رقصان" از دریس المعلومی | عودنوازی
۰

هیچ گفتن و هیچ شنیدن

آیا یک کم است و هزار زیاد است؟
نه یک بسیار است و هزار هیچ است.


آیا خواب خواب است و بیداری بیداری ست؟
نه این بیداری ها خواب است و آن خواب ها بیداری ست.


آیا پاداش خوش است و مکافات بیچارگی ست؟
نه مکافات آزادی ست و پاداش زنجیر است.


آیا جمع خوش است و تنهایی فسردگی ست؟
نه تنهایی انبساط است و جمعیت فسردگی ست.


آیا مردمان شایستگان اند و تنهایان طرد شده اند؟
نه مردمان طرد شدگان اند و تنهایان فراخوانده شده اند.


آیا روز روز است و شب شب است؟
نه روز شب است و شب روز است.


آیا فقر نکبت است و ثروت شادی ست؟
نه ثروت قید است و فقر شادکامی ست. 


آیا باید امید داشت و با آرزو زیست؟
نه باید رویا دید و به تحقّق کوشید. 


آیا انسان والاست و حیوان پست است؟
نه چه بسا که حیوان معلّم است و انسان شاگرد.


آیا روزگار بد است و آدمیان جفا دیده اند؟ 
نه روزگار مفلوک است و آدمیان جفاکاران اند. 


آیا مسئولین بی کفایت اند و مردمان قربانی اند؟
نه مردمان مسئولین اند و مسئولین قربانی اند. 


آیا کسی قربانی شرایط است و جبر حکم می راند؟
نه شرایط ساخته ی آدمی ست و انسان برده ی مختار است. 


آیا زمستان سرد است و تابستان گرم است؟
نه به واقع که زمستان بسیار گرم است و تابستان همه چاییدن است! 


آیا تو همه پاسخ ها را می دانی و از حقیقت آزرده ای؟
نه به واقع که تو هیچ نمی دانی و حقیقت از تو آزرده ست.


آیا من حرف حق می زنم و بر آنم روشنایی ببخشم؟
نه به واقع که من هیچ نمی گویم و هیچ کس هم هیچ چیز نمی شنود! 


حلمی | کتاب لامکان

۰

زیباست آواز خدا، باید به گوش جان شنید

زیباست آواز خدا، باید به گوش جان شنید
بهر چنین بشنیدنی ویران شد و ویران شنید


این موسقی این روشنا از جان آتش خاسته
از خود بباید رست و شب در حجله ی طوفان شنید


از راه پنهان آمدی در محضر دیوانگان
دیوانه باید گشت و پس این پند از دیوان شنید


ای جان بخیز از یکّ و دو، در بند این طفلان مشو
این حرف حقّ و حرف حق باید ز ما طفلان شنید


این ریسمان و لنگرت، این کشتی و این کشورت
این پرده های احمرت گوش از ره طغیان شنید


"بر مرزها برخاستن! آن بهترین ها خواستن!
از خویش و خویشان کاستن!" هیزم ز آتشدان شنید


حلمی چه شد اینها شنید، از دام ناسازان رهید
بهر چنین بشنیدنی ویران شد و ویران شنید


خواندن غزلیات حلمی در کتابخانۀ دلبرگ؛ اینجا.

زیباست آواز خدا، باید به گوش جان شنید | غزلیات حلمی

موسیقی: سمفونی شماره ۴۰ موتزارت

۰

هنر؛ امر الهی

آنچه عیار معنوی بودن را برملا می سازد، نه دیدارهای درونی، نه تجربیات معنوی، نه مکاشفات و نه وصلها، بلکه قوای درک هنر است، و سپس قوای خلق هنر. همه ی آنها برای این مقصود است. 


سرانجام سالکان باید دست به کار شوند تا حکمت دست یافته را به کار گیرند و آن روح را در قالب ماده فرو ریزند. این گونه خود و جوامع خود را شکوفا می سازند. هنر، بالاترین خدمت است و بالاترین تجلّی معنوی بر زمین است. موسیقی، نقّاشی، معماری، کلام و رقص همه شاخه های الهیات اند. 


همه رویاها و سفرها و همه ماجراهای روح به این مقصود است که روزی یک سالک دست به کار شود و قوای خلّاق روح را در یکی از شاخه های الهیات به کار گیرد و به بیرون بریزد. هنر، برترین کوشش و بالاترین وقف است، وقف روح الهی برای همگان بر مبنای استعداد درونی. 


پس همه ی تجربیات درونی برای این است که سالک در نهایت خود را بشناسد، و استعداد خود را بشناسد، و قبل از آن که شایسته ی استقرار در جان خدا شود و رسالت نهایی خود را به دوش بگیرد، به خدمت او از تمام ذرّات استعداد درونی خویش برای بشریت بهره ببرد. 


ابتدا گوشها باید بشنوند و چشمها باید ببینند، چه در درون و چه در بیرون، و سپس دستها باید به کار شوند و جان باید تمام قوای خود را به کار اندازد تا دریافت درونی حاصل بیرونی دهد. نان خاصی که خداوند به سالکان بخشیده باید در قالب هنر وقف عام شود. آنگاه دوباره روزی می رسد که حکیمان هنرمندان اند و الهیون موسیقیدانان اند و معماران خردمندان اند و آنها چون گوهر فردیت را در درون خویش یافته اند و در بیرون به بار آورده اند، پیرامونشان نیز رخشان، زیبا و پرآوا و الهی خواهد گشت. 


هر آن کس که هنر را در خود نپرورده پایین خواهد افتاد تا به این امر الهی جان بسپارد. واصلان بالا پایین خواهند افتاد، نیمه استادان باز خواهند گشت و سالکان خبره گسیل خواهند شد تا در خشکزارها هنر را در خویش بیابند و رواج دهند. چرا که گوشها باید بشنوند و چشمها باید ببینند و جانها باید به رقص درآیند، همین جا بر زمین. خداوند چنین امر فرموده است. 


حلمی | کتاب لامکان

هنر؛ امر الهی

۱

امروز ز چه ستاره اندوخته ام

با ذکر مدام تو نفس دوخته ام
در حلقه هزاری ست که جان سوخته ام
آن روز که استاد شبم نام نهاد
امروز ز چه ستاره اندوخته ام


حلمی
خواندن دوبیتی های حلمی در کتابخانۀ دلبرگ، اینجا.

با ذکر مدام تو نفس دوخته ام | رباعیات حلمی

موسیقی:‌ Zhaoze - Yesternight Yes Tonight | 2015 album 

۰

یادآوری معنوی

حال میلیونها سال گذشته است. عقلا و فلاسفه طفلان نوپای خلقت اند، و سالکان عشق گامهای بلند خویش برمی دارند. بر سالکان عشق نیز هنوز بسیار گامها و چرخه هاست، لیکن چون نام عشق بر زبان می رانند و جام عشق می نوشند، به جرگه ی نجات یافتگان و سعادتمندان راه ابدی راه یافته اند. سالکان عشق، این خوانده شدگان، سرانجام از دام بیرون خواهند جست. 


حال میلیونها سال گذشته است. همه چیز به یاد آورده می شود و همه چیز باید از خاطر زدوده شود. کان در گیاه متولّد می شود، گیاه در حیوان، حیوان در انسان، و انسان در روح. همه چیز بالا می خیزد. کار را آن می کند که در گام بلند خویش استوار بماند. حرف از یاد خواهد رفت، زبان فراموش خواهد شد، خاطرات رنگ خواهند باخت و جسم اصلیت خویش را خواهد بازید، چرا که آن را اصلیتی نیست و اصلیت تنها از آن روح است. خاموشی خواهد وزید و سخن از رحم خاموشی بیرون خواهد خزید. 


نقطه ای بر انتهای یک تکامل و کلمه ای بر سر سطر. پلّکان تا بی نهایت بالا می رود و هرگز هیچ پایانی نخواهد بود تا آن روز که طومار پیچیده شود. آنجا نیز پایانی نخواهد بود، چرا که جایی نخواهد بود و زمانی، و آنجا را که جا و زمان نیست، پایانی نیز نیست. آنجا تنها جان است، جان را پایان نیست. آری عشق جاودانه است. میلیونها سال گذشته است، میلیونها نیز خواهد گذشت. به پایان خواهد رسید و آغاز خواهد شد. تنها عاشق از چرخ رسته است. 


خاموش باش، تعجیل مکن، مَسِتا! خود را مفریب و برده ی هیچ راه مباش. رهرو باش! باز از نو از پس هزاره ها بشنو: خود را بشناس! همه چیز را به عزم چیز بالاتر پشت سر بگذار. اگر عالِمی، بالا بیا، دینداری، بالا بیا، فیلسوفی، بالا بیا! عاشقی، بالا بیا، بالاتر! حرکت مکن، بجنب! راه را پیدا کن، راه بشناس. در راه خودت را وقف کن. تنها یک کار کن، چه بهتر که آن یک کار شناخت تو باشد. دنیا را بشناس و آنگاه فراموش کن. فراموشش کن تا در خاطر خدا به یاد آورده شوی. 


به یاد آر:
تو روحی،
فرزند خدا.


حلمی | کتاب لامکان

۰

جان ما از نو طرب آلود شد

جان ما از نو طرب آلود شد
عاقلی مرد و فضایل دود شد
عاشقی آمد فضای جان گرفت
ماورای خیر و شر این سود شد


حلمی


,Our existence has become joyous again
.The sanity died and all virtues turned into ashes
,Love arrived and took the space of soul
.This yielded beyond good and evil  

 

Helmi
Painting by Agostino Arrivabene

جان ما از نو طرب آلود شد | رباعیات حلمی
موسیقی: "پرواز درونی" از استاس تُن | گیتارنوازی
۰

ای فتنه انگیز تفرقه کار

غزل ۴۶۳.

ای فتنه انگیز تفرقه کار
باده ی تفریق بیار بیار


عقل و عشق را بر آتش زن
عشق بمانَد و عقل بسوزد زار


عاقلان بمیرند به گور فلک
عاشقان بمانند تا ابد به قرار


عاقلان منافقان رهند
صد هزارشان به فدای نگار


عاشقان مقرّبان شهند
هر که شان هزار جان به نثار


عقل و عشق را وصال نبُوَد
عشق باز است و عقل چون سگ هار


رسم عاشقی یکی جویی ست
ای رفیقان یکی شوید این بار


عزم کار عشق باید کرد
بر عقاب روح یکّه سوار


حلمی از آتش برین بسرود
نیست دوزخ بلکه آتش یار

منبع: غزلیات حلمی
برای خواندن غزلیات حلمی در کتابخانۀ دلبرگ، روی آن کلیک کنید.

ای فتنه انگیز تفرقه کار | غزلیات حلمی

موسیقی: اشتراوس - رعد و آذرخش

۰

چه حلقه های بی ثمر تو را به دار می کشد

غزل ۲۲۳.


چه حلقه های بی ثمر تو را به دار می کشد
بیا به حلقه ی خدای که دست یار می کشد


نه رهگذار عشق که بیا و جان عشق باش
بیا که حقّ حی تو را بدان دیار می کشد


تو حرف دیگران زنی به دیگران و سایه ای
حریف حرفه ای نه ای که از تو کار می کشد


قلم شکست و جان گرفت، قلمروی بیان گرفت
عنان کشید و خوان گرفت، خوشم به دار می کشد


رسید وصل تازه ای، درون یکی برون یکی 
بکشت جان و جان نو به روزگار می کشد


زمانه ای غریب نیست، غریب حال آدمی ست
که بر درخت روحسار نشسته قار می کشد


به خانه ام رسید و خفت امام جمعه مست مست
خوش است حال عاشقی که انتظار می کشد


زبان عشق بسته است مگر به اذن دوست که 
گدای خودفروش را به بند و دار می کشد


اگر چه مدّعی بسی ست، یکی ست قطب عشق و بس
هم او که چشم وحشی اش ز جان دمار می کشد


جهات عشق مشکل است، کسی رسد که جان دهد
وگرنه کار او ز نو به هشت و چار می کشد


خموش حلمیا! خموش! پیاله ای بگیر و نوش
که کار خامشان روح به اشتهار می کشد

چه حلقه های بی ثمر تو را به دار می کشد | غزلیات حلمی

خواندن غزلیات حلمی در کتابخانۀ دلبرگ؛ اینجا.

۰

بگریزد از تو ماتم چو تو از میان بخیزی

بگریزد از تو ماتم چو تو از میان بخیزی
شب از آستین بیفتد چو به آسمان بخیزی
حسد از طَبَق بریزد چو ره خیال گیری
طمع از کساد میرد چو به راه جان بخیز


حلمی
خواندن دوبیتی های حلمی در کتابخانۀ دلبرگ. اینجا.

بگریزد از تو ماتم چو تو از میان بخیزی | اشعار حلمی

۰

تو چون روزی و شب انگشتر توست

تو چون روزی و شب انگشتر توست
تو روح جانی و دل دختر توست
تو خورشیدی و من ظلمت نشینم
عروج عاشقان از معبر توست
حلمی

تو چون روزی و شب انگشتر توست | رباعیات حلمی
موسیقی: "گاهان" از یاسمین شاه حسینی | عودنوازی

۰

سرآغازی تو که آغاز از تو

سرآغازی تو که آغاز از تو
سرود سرو و رقص ساز از تو
خموشی در قرنهای سرد آواز
و اینک شورش صد ساز از تو
حلمی

سرآغازی تو که آغاز از تو | رباعیات حلمی

موسیقی:‌ [Manu Chao - Malegria [Latin alternative

۰
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی،
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می‌باشد.

بیاریدش، ز ایمانش مپرسید
کشانیدش، ز دامانش مپرسید
به پنهانش منم در هر شب و روز
رسانیدش، ز پنهانش مپرسید

من اینجایم باز،
با ملکوتی که از انگشتانم می‌چکد.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان