سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

بیا که حال آن ماست، محال را خدا کند

اگر هوا کند دلم نه از سر هوا کند
جهان به ناز رفت اگر به جام اکتفا کند
 
اگر شراره می زند کلام بی زبان من
میان آتش فراق ببین دگر چه ها کند
 
نصیب عشق گشته ام به کام اژدهای بخت
زمرّد است در کفم فلک اگر وفا کند
 
صف طویل غم ببین ز ابتدا به انتها
پیاله مژده می دهد که خنده ای بها کند
 
شهان مُلک آفتاب فسانه گشته اند و حال
چه باک بنده ای اگر خیال آشنا کند
 
سرود قرن های دور به سحر و راز گفته ام
بیا که حال آن ماست، محال را خدا کند
 
شب است و بارگاه شاه به نور باده می دمد
عجیب نیست ساربان به ماه التجا کند
 
خراب چرخ هشت و چار! بیا که کار کار ماست
مقدّر است روشنی روایت ار قضا کند
 
حریر آفتاب را به جان خسته می تنم
هزار ساله رنج را چو ساغری دوا کند
 
چه گم نشسته ای میان؟ به آستان باده آی
 بیا که حلمی قریب غریب را سزا کند

۰

جملگی در عشق تو قربان شویم

جملگی در عشق تو قربان شویم
جملگی جان داده جانِ جان شویم
هر چه دشواری ز فهم تار ماست
در طریق عشق تو آسان شویم
حلمی

۰

دولت فرزانگان سمت درون است و جان

دولت فرزانگان سمت درون است و جان
سمت برون دولت عقل ببین و گمان


مردم جاوید خواه نی دو سه خلق تباه
رأی برون وانه و رأی درونی بخوان


رأی برون پشم و باد، خلقت گول و گشاد
رأی درون رأی دل، رأی خروش و ژیان


رأی برون التماس، نوکری خلق لاس
رأی درون خاص خاص، رأی سران جهان


رأی برون اختلاف، رأی جمعیاً خلاف
رأی درون صاف صاف، نوبری بی زمان


دولت خرچنگ و بنگ رأی برون است و رنگ
دولت رأی خدا سمت درون است و آن


دولت پایندگی ست، راست خود زندگی ست
دولت مردان حقّ، کوه بر و بی امان


حلمی از این جویبار داد نشان دیار
ساعت بی ساعتی گرد روان لامکان

۰

خدا در عمل

در نهایت این اهمیّتی ندارد که به خدا اعتقاد دارید یا نه. وقتی کارتان را به درستی انجام می دهید، یعنی دارید خدا را به انجام می رسانید. ورنه این گلّه ی مؤمنین و معتقدین که به باور خشک و نیم کردار همه روانه ی دوزخ اند.

حلمی | کتاب لامکان

۰

از خموشی جان خود را سیر کن

از خموشی جان خود را سیر کن
در سکوتی ژرف جان زنجیر کن
حرف را پای طریقت دار زن
قلب را بهر حقیقت شیر کن
حلمی

۰

در انتظار ظهور خویش

آنان که به انتظار ظهورند، در حقیقت به انتظار ظهور روح در خویش اند. ایشان در انتظار بیدار شدن اند و بیداری نیز در انتظار ایشان است. روح می خواهد خود را ملاقات کند و بر خود فاش شود. روح در حجاب آگاهی انسانی تشنه ی برخاستن است. لیکن این حجاب است که باید برخیزد. 


حلمی | کتاب لامکان

۰

تو پریشان نیستی جان نیستی

تو پریشان نیستی جان نیستی
تشنه همچون خاک عریان نیستی
ناله هایت تا نلرزاند فلک
لایق لبخند جانان نیستی
حلمی

۰

خطّ پنهان چون بخوانی خطّ‌ پیدا هم بخوان

خطّ پنهان چون بخوانی خطّ‌ پیدا هم بخوان
چون درون آواز داری بر شو اینجا هم بخوان


درسهای عشق را باید بگیری ماه ماه
راه می گوید بیا ای روح این را هم بخوان 


صحبت خلقان دگر کوتاه کن، با ماه شو
ترک کن خود را، خطر کن، خطّ دریا هم بخوان


هر دمی ابلیس گوید نه مرو بیرون مرو
عشق گوید سوی من آ! آه این «آ» هم بخوان


حقّه های عقل را حلمی به عشقت فاش کرد
چون به خود خواندی سخن حالی تو با ما هم بخوان

۰

روح در چنگ و راه در خویش

آرامش در میان باد و طوفان، و لبخند در میانه ی کارزار جان. هیچ آسوده نیست دل، با این همه با درد مونس، با خویش عریان. و روزها همه آتش، و شبان همه بر خاکستر روزها نشستن و چون ققنوس از مرگ شبانه ی خویش برخاستن. 


در عشق باید زیست و با مردمان عشق. دور باید بود از خویش و با مردمان دور باید زیست. در نور باید زیست، با موسیقی باید نفس کشید، در کلمه باید جان داد و در کلمه باید زبانه کشید. 


روح در چنگ و راه در خویش. 
آسمانی نو در پیش. 
این کرانه چیست؟
عشق را باید تا بی کرانه کشید. 


حلمی | کتاب لامکان

۰

رعدافکن و برق آسا ناگه به میان آمد

رعدافکن و برق آسا ناگه به میان آمد
آن رود که در جان بود ناگه به جهان آمد


در کام که می چرخید آن حرف به خاموشی
چون پرده بر آتش شد بر خطّ زبان آمد


اقیانس رحمت شد پروانه ی چشمانش
پروانه ز پنهانش ناگه به عیان آمد


دیریست که می گویم جز عشق نباید گفت
جز عشق نگفتم تا این قصّه به جان آمد


در خود بطلب ای جان تا دوست میان گیرد
در خود چو طلب کردی آن دوست روان آمد


امروز غرامت ده هر آنچه که بستانند
خالی چو شدی از خویش، بینی به نشان آمد


دیدار چو می خواهی جانا به درون سر کش
چون شعله چو برجستی هر آینه آن آمد


حلمی سر آن دارد تا وصل تو بخشاید
این عزم رهانیدم، شاید به زمان آمد

۰

چه سخن که رازدارم

چه سخن که رازدارم، ز سکوت ساز دارم
چو جهان به پام افتد سر و جان فراز دارم
همه را ز خویش دانم، همه را به خویش خوانم
به دمی ز خویش رانم همه را که ناز دارم
حلمی

۰

چیزی که از آن بدتان می آید..

چیزی که از آن بدتان می آید برای رشد معنویتان ضروریست. پنهانش کنید، آشکار می شود. آشکارش کنید، پنهان می گردد. با آن دشمنی کنید، بزرگتر می شود. با آن دوستی کنید، به زیرتان می کشد. 


آن را به حال خود رها کنید،
به حال خود رهایتان می کند.


در جهان تنها شمایید که باید تغییر کنید. تنها با نفس خویش است که باید جنگید و بر آن فاتح شد. نفس نیز دشمنی ست که از بین نمی رود، مغلوب می شود و در حال غلبه نیز باید همواره هوشیار بود. 


چون در جهان درون خویش فاتح شدید، در جهان بیرون نیز فاتح خواهید بود. همه چیز ابتدا در درون رخ می دهد.


حلمی | کتاب لامکان

۰
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی،
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می‌باشد.

بیاریدش، ز ایمانش مپرسید
کشانیدش، ز دامانش مپرسید
به پنهانش منم در هر شب و روز
رسانیدش، ز پنهانش مپرسید

من اینجایم باز،
با ملکوتی که از انگشتانم می‌چکد.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان