دوبیتی ۹۶۵.
روال این است و آن کن ای دل من
چنین اند و چنان کن ای دل من
هواخواهی تن سودی نبخشد
هوای روح و جان کن ای دل من

منبع: دوبیتی های حلمی [کتابخانۀ دلبرگ]
دوبیتی ۹۶۵.
روال این است و آن کن ای دل من
چنین اند و چنان کن ای دل من
هواخواهی تن سودی نبخشد
هوای روح و جان کن ای دل من

منبع: دوبیتی های حلمی [کتابخانۀ دلبرگ]
آنکس که بیرون از مرزهای خود می زید، او آزاده است. آنکس که مرزها را انکار نمی کند، بل بر سر آنها برمی خیزد و با روح در روح سخن می گوید، او عاشق است. او عاشق است، او آزاده است. عشق و آزادی یکی ست.
او که خُردی آدمی می بیند و نمی رنجد و پتک ابتذال ایشان بر سر ایشان فرو نمی کوبد، بلکه دامن کنار می کشد و در خود می ریزد و از خود پُر می شود و از خود پَر می گیرد، و چنین آدمیان را نیز با خود بالا می کشد، او تواناست، او داناست، او مشفق است، که دانایی و توانایی و شفقّت یکی ست.
آنکس که بر متکبّران و گستاخان و فاسدان حکم دل می کند و گریبانشان می چاکد، نه از سر بیزاری و انتقام، که از آن حکم هستی که در او جاریست، و با کوتاهان و کنارافتادگان می خندد و دست می گیرد و راه می برد، او عادل است، او رازدان است، او پادشاست،که عدالت و رازدانی و پادشاهی یکی ست.
حلمی | کتاب لامکان
دوبیتی ۷۰۴.
ای رها از جان خود، او را بخوان
حرف او را گو و او از خود بدان
کار او را کن برو از راه او
جام او زن گرچه باشد شوکران
منبع: دوبیتی های حلمی [کتابخانۀ دلبرگ]
غزل ۴۶۲.
شنو آواز پیمانه چه بشکن بشکنی دارد
دل مخمور دیوانه چه بشکن بشکنی دارد
شب هجرست و لیکن غم ز دست باده رقصانست
غم عشق پریشانه چه بشکن بشکنی دارد
سخن نو گشت و بیماران دوای کهنه می جویند
ستون و تخت ویرانه چه بشکن بشکنی دارد
حدیث عقل می خوانَد فقیهی در سرای ما
صراط مهر و پیشانه چه بشکن بشکنی دارد
حدیث عشق می گویم مگر بشنید و یاری دید
که در این کنج میخانه چه بشکن بشکنی دارد
یقین دارم که روزی دل ز چنگ دیو بردارد
ببیند روح مستانه چه بشکن بشکنی دارد
به حلمی گفت و رقصان شد به گرد خویش جانانه
عجب این یار دردانه چه بشکن بشکنی دارد
منبع: غزلیات حلمی [کتابخانۀ دلبرگ]
دوبیتی ۸۸۷.
عرش جویان را زمین بنگاه نیست
منزل عشّاق در این راه نیست
عزم دل چون می کنی هشیار باش
چون خروج از راه دل دلخواه نیست

منبع: دوبیتی های حلمی [کتابخانۀ دلبرگ]
هیچ چیز به اندازه ی خیال به حقیقت نزدیک نیست.
حلمی

از این اجرای الهی لذّت ببرید: [HAUSER - Adagio [Albinoni
غزل ۲۳۵.
حال سوزان من و عشق به پایان نشود
آب از سر بشد و کار به قرآن نشود
گله ام کشت که با خلق چرا قصّه کنی
خاطر عشق که فرخنده به میدان نشود
عقل جادو زده ی حیله گر حلقه فروش
دید جان من و فهمید پریشان نشود
رحمت خاص تو جز مرهم مجروحان نیست
ورنه با هر گده ای صحبت جانان نشود
رمز گفتیم و کسی قفل سخن را نگشود
گرچه از سوختگان راز تو پنهان نشود
چند روزی که به جاروکشی معبد زرّین تو رفت
کس ندیدم ز نوازشگری مهر تو گریان نشود
دل دیوانه که از صد خم معراج گذشت
دگر آن کودک پیش از دم طوفان نشود
حکم عشّاق قصاص است و قصاص است و قصاص
جان چو صد بار ز تن در نرود جان نشود
شغل ما خوابروان عقل گمانی نبرد
تا که چون حلمی از این سلسله جنبان نشود
روح برای سفر نیازی به روادید ندارد. هر جا بخواهد، همانجاست.
حلمی
منبع: کتاب روح delbarg.ir/helmi/rooh
عمیقاً مجنون، عمیقاً متعادل. چنانکه کلاه شب از سر افکنده و مزرعه ی پرخورشید خرد بر سر رویانیده. او که در قلب نشیمن گرفته و بر فراز افلاک برخاسته است. عاشق این چنین است.
آفتابش آفتاب خدا، نه آفتاب این خورشید زار. رخ نادیده اش رخشان تر از هزار هزار خورشید، نه این خورشید تار، آری آری آن خورشید بیدار. عاشق را می گویم.
در مرکز نشسته، چون سرو، و بر همه پیرامون سایه افکنده. نه این سایه ی تاریک، بل آن سایه ی خاموش پرکار. از دیده ها پنهان، بر همه دیده ها تابیده. معنای عشق، آیینه ی خرد، خود زندگی، تمام حقیقت. آری آری از عاشق سخن می گویم.
پس دیگر از چه سخن می توانم گفت؟
پس جز عشق از چه دیگر می توان سخن گفت؟
چون سخن از عشق است، عشق از خود سخن می گوید.
حلمی | کتاب لامکان
شد ز نو فصل سخن باطنی
موعد آن است صُوَر بشکنی
باز زبانم سر بتها برید
وقت حقیقت شد و حرف غنی
روح تویی هیکل خاکی نه ای
پس چه بر این خاک به خود می تنی
مذهب عشّاق ز خود جستن است
مذهب جهّال سراسر منی
ای دل خوش مشعل حکمت فروز
تا ز تو گیرد دو جهان روشنی
عقل شه عصر ظلام است و بس
خوش که سر این شه شر بکّنی
نیمه شبان بانگ به حلمی رسید:
شد ز نو فصل سخن باطنی
موسیقی: Le Trio Joubran - More Than Once
موسیقی خداست این
مایل جان ماست این
روح شو و نگاه کن
بارقه ی لقاست این
هر چه که گوش می کنم
صحبت آشناست این
دوش به خواب دیدمش
مالک خوابهاست این
صبح ندیدمش دگر
باز که را کجاست این؟
از دم اوست جان ما
مقدم و مبتداست این
انا الیه راجعون
مأخر و منتهاست این
دوش مرا نهیب زد
از تو کجا جداست این؟
روح اگر ز جام او
طرف برد به جاست این
سالک اگر ز باده اش
نوش کند رواست این
حلمی اگر ثناش گفت
خدمت بی ریاست این