بی گمان باید که در ارّابهی طوفان شدن
درگذشتن ز آب و نان و سوی جانِ جان شدن
زیر بار حرف مردم ای دل تنها مرو
چون که تنهایی بِه از همرنگ نااهلان شدن
قلب باید ریشهی نااستواری بر کَنَد
نی که چون افلیجعقلان کوچهی لنگان شدن
روز باید شیرهی شبها ز خود جاری کند
با نسیم خوابها باید که همسکّان شدن
روح باید تاج و تخت عقل را در هم زند
بی زمان باید که سربازیدهی جانان شدن
هر که از هر جا رسد در کعبهی پنهان خوش است
تا چنین پیدا شدن خوش باد این پنهان شدن
در سحر وصلش نکو باشد ولی نیکوتر این
عصر غیبت این چنین پیمانهی ایشان شدن
هر زمان فوّارهی عشّاق را سرچشمهایست
ابر باید گشت و تا سرچشمه چون باران شدن
رازهای عشق را حلمی به کنج سینه دوخت
زخمهای باستانی راستی درمان شدن؟
یا آنکه رنج راه را به تمامی در مییابد یا که به تمامی فرو میریزد. یا بی سرشت بر مرزها چنبره میزند، بلعیدهی دیو و فضلهخوار غریو - اُف! - یا سرشت باز مییابد و خاموش و دلآوا ترانهی ظفر سر میدهد.
عشق دمی صامت است، میوزدت هیچوار
در شب طوفانیات ساده کن این کار و بار
شعلهکشان مستِ مست، نیست شو زان هستِ هست
ریشه بسوزان برو خاک شو زان خاکسار
عشق شفا میدهد زین همه دیوانگیت
رنج فنا میشود از دم آن مشکبار
قلک آگاهی خاک و فلک در شکن
روح شو پرواز کن زین خرک مرگبار
راحت جانان طلب، غیب شو پنهان طلب
هو بزن و نعره کش، گنج شهانی بیار
رحمت حق میرسد، نور فلق میرسد
عاشق و دیوانهوار بذر جهانی بکار
خمره بیار و ببر سکّه و گنج شراب
نوش کن و جام زن، یک نه هزاران هزار
حلمی عاشق برو مست شو هر روز و شب
از سر خود وارهان زحمت چرخ نزار
فرمود: وحی مقدّس خویش با خاطر مردمان آلوده مکن! ذات قدسی سخن حق با سرشت پلید حرف مردمان قاطی مدار! بیرون مرو! سخن مگو! رخ منما! با غیر منشین! حاصل تخمیر خویش جز در شراب کلام من مینداز و حجاب برمدار و با انسان معاش مکن! دخلت من و خرجت من و معاشت و آب و نان و آشت من!
آری؛
کهام که چنینها کنم!
حلمی | کتاب آزادی
با ما سر ناسزای عریان داری
ای عشق عجب جلوه پریشان داری
از مردم بیگانه به خود ره بستم
تا خلق نداند چه قریبان داری
من تلخدهن قند نمیدانم چیست
بی مزه تو ما گسان به پنهان داری
تو شاه شکر، تلخزبانی با ما
خوش معاملهای که با شریکان داری
این دست و کمر به رقص خواهد برخاست
امشب اگر آن شراب سوزان داری
دیدم چو حضور جان به بالا میرفت
صد چشمه می زنده به غلیان داری
حلمی به شبان حروف رقصان گیرد
بس صید غزل که با رفیقان داری
عشق چه بالا و بلند سخن میگویی، و چه خاموش. عشق چنان سخن میگویی که قلبهای آشوب را بیارامد و قلبهای آرام را برآشوبد. عشق سخن متّضاد میگویی و بیعاران را به مبارزه میطلبی و مبارزان را مرهم بر زخم میزنی. من نیز نمیدانم چه میکنی. مرا لب و دهان خویش کردهای و هر چه میخواهی میگویی و هیچ نمیاندیشی آدمیان اینها سخن من میدانند.
بگو عشق، خوش میگویی.
من خویش نمیدانم، این قصّه نمیخوانم.
تو را میدانم و زهر و شکرت با هم دوست میدارم.
بگو عشق، خوش میگویی.
حلمی | کتاب آزادی
طبع سنّتشکنم دوش به غوغا برخاست
آن سوی نه فلکش یکتنه از جا برخاست
قالب صورت و اسماء و صفت را بشکست
کار دیدار خدا بود و چه زیبا برخاست
موسیقی: Vitas - Soul
تو ای نسیم روحوز وزان شو در خیالها
به خوابها و رنگها، بدین عبور سالها
به چشمهای رشکسار، به یادهای مشکبار
به عشقها و اشکها، به دستها و بالها
قطار وهم میرسد، روان شو پیشتر دمی
مرا بگیر زین غمان به زلف باد و یالها
سلام من روانه کن به واصلان دوردست
که دور باد و دور باد ز جانشان زوالها
به نام جاودان عشق که نام راستین توست
جدا مباد عشقها ز لامها و دالها
جهان چو خواب میرود به مردمان خوابرو
من و تو روح میشویم به سوی گنج و مالها
به کُل چو بنگری نماست نقوش آن جمال مست
به جزء بنگر و ببین فصاحت کمالها
چه شورشیست در جهان ز صوت و نور آستان
تو حلمیا غزل بخوان به قصّه و مثالها