چه کنم که از تو گفتن همه کار و بار من شد
سخن تو آفتاب و قمر و عیار من شد
به گزافه نیست این حرف که فلک ز توست رقصان
ز تو جانِ جان سرودن همه افتخار من شد
ز تو جمع دوستداران درِ آسمان گشودند
فلک دلت نگارا همه سو دیار من شد
خبر تو بود اوّل که ز باد منتشر گشت
همه عالم از تو گفتن ز نخست کار من شد
چو به شام آفتابیت سر سفرهات نشستم
به سحر زمین گرفتم وَ فلک ناهار من شد
چه کند دلم که گنج تو به جان خسته دارد
همه رنج عشق بردن ز تو پاسدار من شد
قلم از تو حرف از تو، سینهی تو این دم از تو
همه تو، چه دارم از خود که به جز تو یار من شد؟
ز تو بود هر چه گفتم که جهان به جز تو هیچ است
همه از تو یار گفتن غم آشکار من شد
حلمیا چو راز گفتی ز شکوه حرف و معنا
غزل تو تا جهان هست همه یادگار من شد
در میان برف و طوفان زیستن
نیک باشد با حریفان زیستن
راهْ صعب و پای سنگ و خانه دور
رهرویی شوریده زین سان زیستن
ماه در کف، چشم در جان دوخته
سایه را وا داده، با آن زیستن
بی رفیقان تک به دریای عدم
با غریبانی بِه از جان زیستن
ساز دارد روح با خود راستی
با نوایِ سوزِ پنهان زیستن
باک را بایست در مِی سوختن
تا توان چون شعله رقصان زیستن
با حقیقت خویشتن آراستن
فارغ از شرع زبونان زیستن
خوشخوشان، قانون خود، معنای خود
ماورای حدّ انسان زیستن
بر زمان پتک خموشان کوفتن
بر زمین با مهر جانان زیستن
همچو حلمی آخته از کام عشق
در شبی از نیزه باران زیستن
هوشیاری مرگ است - آن هوشیاری چون این آدمیسیمایان زیستن -، و مستی زندگیست، این چنین مستی در چنین دنیا که گردن سگی در پیشگاه حق در آن از گردن آدمی بینهایت بار افراشتهتر است.
آنکه را قدرت به کام بندگیست
داستانش زیستن بی زندگیست
آدمی از مرگ لرزد، مرگ چیست
هر که را با عشق باشد مرگ نیست
آدم بی عشق را مردار بین
هر چه بالا جمله او را خوار بین
آدم بی عشق را از یاد بر
هر که را بی عشق گو بیداد بر
جمله بچّهخوار و سنّتزادهاند
کودکان وهم و بر سجّادهاند
مجرمانند این سزاواران رحم
مجرمان ایشان و ما باران رحم
نی ولی رحمی که انسان خواهدش
آنچنان رحمی که رحمان خواهدش
این یعنی تو بد کنی پس بد سزات
نوکر نفسی و پس شیطان خدات
تو بکن نیکی بیچشمانتظار
پس ببینی نیکیست در پایت هزار
بس درایتهای بیحد لازم است
تا بداند جان که از جان ملهم است
بس براندم روزها با سوزها
تا بپیوستم به شبافروزها
بی خدا گشتم به صحراهای دل
سرگران از خواب و رویاهای دل
تا خدا در یأس من تنّوره زد
آن من گمگشته را در کوره زد
*
ای زمین همراه من همپای شو
ای زمان در خانهی بیجای شو
ای سپیده روز تو بیروشنیست
ای شبان این گلّههای بهمنیست
ای تو را دست رذیلان کاشته
تو کهای جز خرمنی برداشته؟
شاهدی از ناگهان فریاد زد
سنگ دل بر ساحت بیداد زد
آن سپاه روشنی از دوردست
در ره و این قصّهی جام الست
*
من سخن در خامشی پایان برم
این دم سروی به کام جان برم
پس نگویم بیش از این از دادها
خامشی مانَد به حلق یادها
خامشی؛ بی خامشی دنیا عزاست
خانهی خاموش را بنگر چههاست
بنگر این قوم که بر داوِ فسون خواهد زد
جاننجوییده به دریای جنون خواهد زد
هر که بر لقمهی امروز ندانست سپاس
بی شکی لقمهی آینده به خون خواهد زد
خامشی افزود میراث سخن
اخگری افراشت نور انجمن
همچو زهرآبی که درمانیست خوش
غایبی که حاضران را کشت من
کشتزار صوت و نور روح بین
برکند دل ریشهی شیخ و شمن
کفر گفت و راز گفت و عشق گفت
این همه از برکت بخت و ثمن
بر زمین خشک باید زیستن
تا که از ما بشکفد یاس و چمن
در درونم بنگرم با چشم دل
هست روح و نیست مرد و نیست زن
چون بشویی حیلهی وهم و نقاب
رای شاهد را گزینی؛ هیچ تن
هیچ کس با هیچ کس بسیار شد
این همه با این همه؛ دار و کفن
همچو حلمی باش و در مهتاب خیز
تا که مه خوش بفکند سویت رسن
خالی مباد هرگز جامم ز بادهی نور
بختم چه خوش نوشتی ای روحبان منصور
هر کس به خوابگاهی سر مست میگذارد
من سرگداز هر شب در خوابگاه مستور
بیراه شب نشستم در واحهی سیاهی
بیگاه رخ نمودی بر دیدگان مخمور
این می که میچکانی بر حلق سوز دارد
طعم رموز دارد بر لبّ سرخ ناسور
من شبستیز بنگر در شب عروج دارم
راه خروج دارم تا صبحگاه ماهور
گرچه سحر گریزد تا خلق خویش زاید
من حلق ظلم گیرم به ضّرب تبل و تنبور
حلمی شبانه برخاست تا پاس صبح دارد
تو نیز غمزه بس کن ای پردهدار مغرور
گفت او که رفیق جانی است
ابتدا جمهوری ویرانی است
ابتدا فکر و عقیدت تو به هم
زاری و جنگ و غنیمت هر قدم
تا بسوزد ریشهی هر آرزو
اهرمن کوچه به کوچه رو به رو
تا بپاشد ریشهی مفتیبری
مفتیان خانه به خانه مشتری
تا بریزد مذهب منساخته
عشق صد نقشهها پرداخته
تا عمارتهای نو افراشته
عالمی نو بر خرابی کاشته
*
خاک از نیکی و از زشتی تهیست
آدمی باشد که لوح ابلهیست
آدمی در ماه بیند روی دیو
آدمی این بندهی غول و غریو
آدمی چون شد رفیق حرص و آز
همدم رمل و سِطِرلاب و مجاز
آنگهی غولان برون از غارها
در میان و هر سویی مردارها
دوزخ و فردوس جان آدمیست
هر چه از افغان و شور و خرّمیست
ناسپاسان چون به هم آیند مست
زر شود مسّ و ظفر گردد شکست
*
بایدا این گامها بر گامها
رنجهای نو سر آلامها
"موسقی زهر و اصوات پلید
گوشههای وهم و ارواح شهید
ادّعا در ادّعا نابود باد
جسم و عقل ناسپاسان کود باد"
تا بسوزد این زمان بار کهن
تا بریزد فکّ پر حرف و چکن
تا بپرّد طاعت شیطان ز سر
راست گردد قامت این عبد شر
بس شرار و شعله از اعمال خویش
بر شود تا خوش شود احوال خویش
آنگه از جان بر دمد نور نخست
آنچه از جان بر دمد خود نور تست
*
بس سپاس ای حضرت بودن سپاس
شکر بودن میکنم بس شکر خاص
بس سپاس از این دم بی حدّ نور
شکرت ای جان گدازان در تنور
شکر باید تا که گندم نان شود
شکر باید تا جسد پرجان شود
شکر باید با عمل برخاسته
این چنین شکری به عشق آراسته
این چنین شکری نهایت کارها
راست میگرداند و پندارها
چون سخن با شکر حق آغاز شد
دفتر بس معجزتها باز شد
هم سخن با شکر میباید ببست
تا رسد از شکر برکت دستدست
متّضادّان وجودم در برند
متّضادّان راه در هم میبرند
قهر با لطف و نکویی با شری
روز با شب، کهنگی با نوبری
من ولی بالای این چنگ دوتام
کوی حق در ماورای ماورام
آن که خود دو کرده از یکّ کبیر
خود بگیرد بادهی یک از کثیر
گر بخواهی پاسخ از خاموشمرد
خامشی بگزین به صحرای نبرد
آسمانها پشت هم در جوششاند
مردمان عشق هم با هم خوشاند
عشق را خوانند کوی گمرهی
واعظان و رهروان کوتهی
عشق لیکن آنسوی این انجمن
ماورای دیدهی شیخ و شمن
هست راه و هست ماه و هست شاه
هست آنچه نیست در وهم سیاه
رنجش آید سوی تو چون جوییاش
عقل بیحس گردد از بیسوییاش
چون که بگزیند تو را در همرهی
کیسه خالی گردد و انبان تهی
این سویی گاهی کشد گه آن سویی
تو ندانی تو اویی یا او تویی
تو ندانی فرق خویش از راه را
تو نفهمی ماه را تا ماه را
صدهزاران بگذرد از غیظ و خشم
تا سرآخر بشکنی بین دو چشم
ایستگاه یک، سفر آغاز شد
نوبت ویرانی و پرواز شد
نوبت بیباکی و راه دراز
رقص حیرانی و موسیقی راز
آمدی جانم به قربانت به گاه
آن شب تاریک شد اینگ پگاه
این پگاه سرخ را اینک بجو
تا بیابی خویش را افسانهخو
گر چه تو نه آخری نه اوّلی
ابتدای داستان قالو بلی