سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

قلب عاشق محفل آیینه‌هاست

قلب عاشق محفل آیینه‌هاست | مثنوی حلمی

قلب عاشق محفل آیینه‌هاست
نی سرای انتقام و کینه‌هاست


کودکان کینه‌ای را بنگرید
غرب و شرق هر سوی عالم منترید


در دهان دوزخ و فکر بهشت؟
بِدرود طوفان هر آنکه باد کشت


بی هنر هر کس به راه زور رفت
کور و کر خود پای خود در گور رفت


بشنوم آغاز یک پایان سخت
نور بینم بعد از این توفان سخت


مردم دل در پناه عشق باد
سرسلامت هر که راه عشق باد


از درون دل تمدن‌های ناب
بر شود، نی از سران منگ خواب


این سران با آن سران همدست کین
هر دو سر از یک تن و از یک زمین


لیک این هر دو در تبعید عشق
هر دوشان در هر دمی در دید عشق


تا که خیزد زین تنور خیر و شر
سوی حق عزمی کند شوریده‌سر


این جهان شد آزمون آدمی
تا بخیزد زین تبار دمدمی


دل بداند در درون سینه چیست
جنس قلب عاشق بی‌کینه چیست


تا بداند زندگی رقصیدن است
بهر حق مخلوق را بخشیدن است


عاشقی، این پیشه‌ی مردان حق
مردگی هم شغل این پیران لق


تو دلا در خدمت حق زنده شو
نور شو! خورشید شو! تابنده شو!


حلمی

قلب عاشق محفل آیینه‌هاست | مثنوی حلمی

موسیقی: Jah Khalib - Medina

آتش جهل است این ای نازنین

آتش جهل است این ای نازنین
هیزمش خشم و عتاب و کبر و کین


پای عاشق نیست دام انتقام 
ای بشر! ای سست‌خوی بی‌قوام!


کی شود زنجیر خشمت منفصل؟
کی کجا با عشق گرددی متّصل؟


تا کجا انکار حق، بیدار شو! 
تا کجا بی عشق، سوی یار شو!


ای معطّل در میان فرقه‌ها
نیست این عالم جهان فرقه‌ها


ای بشر تو اشرف عالم نه‌ای
زین که می‌بینم نه تو آدم نه‌ای


فرق تو با دیگران در عشق و بس
ورنه حیوان به ز تو با این هوس


ای خدایان غرورِ استوار
در نهایت این تکبّر نیست یار


این تکبّر سر زند ناغافلی
ناگهان بینی که با سر در گِلی


سرکشان را دلکشان آدم کنند
هر که آدم می‌نشد را کم کنند


سوی انسان این تبار خون و آه
صدهزار از عاشقان از جان ماه


کار دل در حکم کار آتش است
خود بسوزد جان عالم را خوش است


جان عالم جمله جان یار ماست
این چنین یاری که از جان خداست


جسم انسان روح حق را نوش کرد
روح حق این خشم‌ها خاموش کرد


نزد عاشق هر که گوید ز انتقام
خود براند عشق او را سوی دام


مرد عاقل نزد خود بس زیرک است
مرد دل داند که او یار شک است


یار شک از حق نفهمد هیچ بار
کار شک کار سر است این نیست کار


پس شما ای رهروان زندگی
جانتان بادا به جان زندگی


در امان از توف شرّ و مرگ بد
در امان باشید از کبر و حسد


بهرتان حق نغمه‌های تازه کرد
آرزوی وجد بی‌اندازه کرد


جام‌ها در نام حق بالا برید
نام حق زین چرخ لق بالا پرید


حلمی

آتش جهل است این ای نازنین | مثنوی حلمی

مثنوی «جهل دراز»

طفلکی در لفظ ماند و داد زد
از چَه نفرت به خود فریاد زد


لعن خود کرد و ز خود کوتاه شد
دشمن خود گشت و یار آه شد


زین همه نفرت که در این سینه‌ها
خود بسوزند و نه کس زین کینه‌ها


مردمی بی‌موسقی از خصم و خون
حاکمانی از تجمّل پرقشون


جمله‌شان را من نبینم در دویی
هر دوشان یک نفس پست پادویی


این همه خونی که در این خشم‌هاست
زین همه خوابی که در این چشم‌هاست


این همه طفلان بی‌قانون وهم
مست از خودخواهی و مفتون وهم


خشم حق گویند هست این، شرم باد! 
تو چه دانی حق چه باشد، ای گشاد! 


آن شکم‌ها بین ز جهل خلق چاق 
خلق را! تکراربازان چلاق


بذر شر کاری که نیکی بِدرَوی؟
این چنین آیا تو هرگز خوش شوی؟


من مپندارم که این جهل دراز
زود سر آید به خلق حرص و آز


مطربان حق ولیکن جام عشق
برکشند از خانه‌ی بی‌نام عشق


برکت و شور و صفا از جامشان
صلح باد از جان ناآرامشان


نیست در کار عاشق دیر و زود
کار حق باید نمود و گشت دود


یا رب این جان‌ها به راهت سخت باد! 
جمله جان عاشقان خوش‌بخت‌ باد!


حلمی

مثنوی «جهل دراز» | مثنوی معاصر | اشعار حلمی

موسیقی:‌ Gnarls Barkley - Crazy

خانه‌ی دل رونقش از سوختن

خانه‌ی دل رونقش از سوختن
جان به سر شعله‌ی حق دوختن


کلبه‌ی آباد به از کاخ زار
دیر خرابات به از ملک تار


پرچم عشق تو به دل داشتم
جرأت حق کردم و افراشتم


خامشی و مستی و دلدادگی
چیست به از پیرهن سادگی


بار سفر بستم و راهی شدم
از ره درویش به شاهی شدم


آن ره باریک که طاق دل است
خلوت پنهان و اجاق دل است


گفتمش ای جان تو نوایت خوش است
ملک تو و حال و هوایت خوش است


مرحمتی باد که ساکن‌رُوان
خانه کنند این ره بی‌خانمان


محفل ما باد به کویی نشاند
تشنگی جان به سبویی نشاند


سفره‌ی ما نان و پنیر و شراب
چیست به از این سفر مستطاب


بر در این خانه به جان کوفتن
پاسخش این است غمان روفتن


دست‌کشان‌اند رفیقان ز جان
بزم شعف، کوی خدا، ملک آن


آن که تجلّی و خود هستی است
جام و می و ساقی و سرمستی است


خانه‌ی دل برکتش از نام یار
چیست به از نام دلارام یار


حلمی

خانه‌ی دل رونقش از سوختن | مثنوی حلمی

مثنوی راه عشق، راه خلّاقی

عشق ره خدمت و خلّاقی است
خدمت خلّاق ره باقی است


کس نتواند که به تقلید عشق
راه برد روح به تأیید عشق


روح یکی ذرّه‌ی قائم به ذات
روح سر هستی و اصل حیات


این که بگویند برو خود شناس
خودْ خود روح است ورای حواس


چون تو به خود کشف شوی در نهان
ذرّه‌ی خلّاق شوی در بیان


حق بکند کار خود از دست تو
حق بشود مست خود از مست تو


بین تو و حق نه دگر پرده‌ایست
کار حق و کار تو هر دو یکیست


عاقبت از ذکر لب و قیل و قال
ذرّه‌ی خلّاق شوی بی‌مثال


تو شبح توست برو خود بجو
خود تو بجو در ره حق کو به کو


چون که چو خود خاصه بیاید به دست
آنکْ حق و صحبت حق بی‌شکست


خود چو بیاید دگرت بی‌خودی
زان حقی و نفست هدهدی


ورنه تو و این ره تقلیدی‌ات
از ره حق آنچه که نشنیدی‌ات


در ره حق بر سر خود خیمه کن
هر چه ز من ریخت سرت قیمه کن


تا بشوی ذرّه‌ی پاک خدا
عشق ز دستان تو پرّد هوا


عشق شود شغل تو بی‌منّتی
بانگ زند حق که تو بی‌قیمتی


حلمی

مثنوی راه عشق، راه خلّاقی | حلمی

موسیقی: Philip Glass - Metamorphosis

«مثنوی راه آزادی»

ما به خاموشی زبان بگشوده‌ایم
تو مپنداری دمی آسوده‌ایم


فقر ما از ثروت شاهان سر است
عقل خاصان عشق را فرمانبر است


عشق گوید تو بزی یعنی بمیر
عشق گوید رو به بالا، افت زیر


رمز عاشق درنیابد جان خام
آزمونها سخت و هر سو هست دام


عشق گر خوش داردت اشک و غمان
تو مزن آن خنده‌های احمقان


عشق با شادی و غم بیگانه است
او شعف خواهد که آن دردانه است


چیست این خواب و کسادی ای رفیق؟
پس شعف می‌جو نه شادی ای رفیق


چون شعف از جان به خود جوشنده است
شادی و غم لیک دنیابنده است


شادی و غم را بزن بر چوب خشک
آتشش می‌زن که زارد بوی مشک 


عقل گر گوید بگو انکار عشق
عقل را برپای کن بر دار عشق


دام چپ یک سو و هم یک دامْ راست
هر دو را کوتاه گویم: بر هواست


طفل دنیا هر دو پستان را مکید
زهر خورد و زار گشت و زخم دید


تا نهایت آن که پخت از این دویی
سرکشید آن سوی بام بی‌سویی


علم را جویید و ترسش چیره شد
دین بپویید و جهانش تیره شد


فلسفی شد تا بجوید چاره‌ها
چاره‌ها، بیچاره‌ها، خمپاره‌ها


خیر و شر را هر زمان یک رو گرفت
هر زمان او جانب یک سو گرفت


یک زمان خیری بُد و شر می‌ستود
یک زمان شر بود و خیری می‌نمود


عاقبت خود را نمود این طفل زار
در ره خودکامگان عقل پار


در چنین زاریدنی از خیر و شر
عاقبت جان‌سوخته گیرد خبر


عاقبت راهی شود در سوی راه
زائر دل خوانده گردد سوی ماه


از مکان پرّان به سوی لامکان
بشنود از گوش پنهان این اذان:


اندرون آ، حال وقت دیگر است
آن سری بودی و نوبت این سر است


*


این سخن از نای پاک نیستی 
چون شنیدی عزم کن خود کیستی


راه آزادی بجو از خوابها
از نهیب کهنه‌ی محرابها


راه جانان جوی و هم جان وقف کن
در رهش جان را شتابان وقف کن


حلمی

مثنوی | راه آزادی | راه جانان | حلمی

«مثنوی دین‌فروشان»

دین‌فروشان یک زمان صوفی شدند
یک زمان روی دگر کوفی شدند


این دکان و آن دکان هر دو یکی‌ست
خشکی فکر و زبان هر دو یکی‌ست


هر دوشان را قبله سوی مشتریست
هر دوشان را قبله‌ی خیر و شریست


حرف بازار و فروش است ای عزیز
این یکی با لطف و آن یک با ستیز


حرف حق بازار خلق‌الله نیست
در حریم شه به اینها راه نیست


صوفی و کوفی دوشان را یک ببین
جنگ بازار است و کالا چیست؟ دین


آن یکی آوازه‌جوی خوش‌زبان
این یکی زاریده‌ی فتوی‌پران


هر دوشان را کوری و جهل و ریا
بردگان این من دارالهوا 


راستی چون بنگری هر دو چپ‌اند
لقمه‌ی هم را ز هم هی می‌قپند


دم‌زنان از خلق و بی‌حق هر سویی
یا به الله‌الله و یا هوهویی


بشنو از شوریده‌ای این مختصر
سوی حق آزاد شو زین هر دو خر


حلمی

مثنوی دین‌فروشان | حلمی

ای تو را خوش یافتن نایافتن | مثنوی

ای تو را خوش یافتن نایافتن
خاطرت با زلف پنهان بافتن


تو مرو از دل مرو از خوابها
تو مرو از منظر بی‌تابها


خوش نشین بر طاقهای روح‌وش
در دل بی‌خوابهای نوح‌وش


تو درون منزلی صد سالها
ما برون از منزلیم از قالها


ما درون گشتیم و دنیا هیچ شد
نزد ما دیروز و فردا هیچ شد


منزل حال آمدیم از گورها
مرده بودیم و کنون در سورها


سال و ماه و روز و ساعت پوک شد
عقل پروایی بتی مفلوک شد


قبله‌ی ما خاک بود و حال دل
خانه‌ی ما مسجد و امسال دل


آنچه در کوی کلیسا کال بود
در تو یابیدیم و روح حال بود


ادّعای هندوان بشنید دل
حق ولی در نزد تو یابید دل


ای رها از غربها و شرقها
در میان ای شاه رعد و برقها


تو بمان با دل که دل از توست پاک
از تو این حرف و سخن خاموشناک


حلمی

ای تو را خوش یافتن نایافتن |‌ مثنوی حلمی

ای دل خوندیده جان‌افراز شو | مثنوی

ای دل خوندیده جان‌افراز شو
روح عریانی، حجاب‌انداز شو


خلق اوهامی به قعر چاه بین
مردم بیراه را خودخواه بین


مردم حق را بگو بیدار باش
هر زمان آماده‌ی پیکار باش


غفلت و جهل است هر سو، تیز کن
این بهار کبر را پائیز کن 


خامشان شاهد معراج‌وش!
بر شوید ای رهروان کاج‌وش


کو به کو این قاره نورانی کنید
این ره شب را چراغانی کنید


سالکان راه بی روی و ریا!
بر شوید ای پاسبانان خدا


ظلمت کوران اگر برجاست این
چون تو بنشستی ز دل، برخاست این


تو بخیز ای دل که از برخاستن
شعله پرسو می‌شود از کاستن


تو بخیز از خویش و از حق نور ده
آتشی بر هیزم مغرور ده


صلح خواهی جنگ‌ها بی‌باک رو
در پی حق رزم‌های پاک رو


شاهدند آنان که با دل خاستند
از میان شعله کامل خاستند


شاهدند آنان که بی‌دل تاختند
بهر خود از شعله دوزخ ساختند


بی‌دلان را این وحوش کور بین
تو برو با دل خروش نور بین


حلمی

ای دل خوندیده جان‌افراز شو | مثنوی | حلمی

موسیقی:‌ Balmorhea - Remembrance

گفت عاقل نان ز آزادی به است | مثنوی

گفت عاقل نان ز آزادی به است
گندم اندوه از شادی به است


بهر بوفان ظلمت شب نعمت است
در خرابی بهرشان صد شوکت است


خلق پندارد که عاقل فکر اوست
خلق با عقل است و این عقلش عدوست


عشق گوید خلق! آزادی بجو
ای گرسنه رشته‌ی شادی بجو


نان رود از کف چو آزادی رود
غم بیاید نان برد شادی رود 


این فکوران بنده‌ی نام‌اند و کام
دلقکان عقل در کوی ظلام


بی‌خردمردان کاهل هر سویند
هر که مستی را دهانش می‌بویند


هر چه بدبختی ز عقل ناقص است
ظلمت عالم ز عقل ناکس است


هر حجابی را که بر سر کرد عقل
خلقتی را ساده منتر کرد عقل


ای خلایق عقل را سنگش زنید
کاسه‌ی پوکِ سر آونگش زنید


تخت و تاجش بر سرش ویران کنید
این شه عریانه را عریان کنید


این خران خاک آزادی‌ستیز
این شرورعقلان آبادی‌ستیز


این زبان‌بازان خوار بی‌سخن
خلق‌خواران، سایه‌بازان کهن


یک تن و در هر دو هیکل چپّ و راست
یک تن‌اند و یک لجن بی کمّ و کاست


گفت عاشق حرف حق: شادی بجو
نان بخواهی هم تو آزادی بجو

حلمی

مثنوی آزادی | حلمی

موسیقی:‌ Adrian von Ziegler - Prophecy

مثنوی آتش

چه باشد زهد جز ایمان‌فروشی؟ 
به جای جانسپاری جان‌فروشی


به صحن دیده‌ها افتی و خیزی
نه با نفس ریایی می‌ستیزی


خوشا ای روسپی تن می‌فروشی
نه چون زاهد برهمن می‌فروشی


تو را این بندگی در صحن خلق است
که نان و خانمانت رهن خلق است


تو نه حق بهر حق گم می‌پرستی 
تو ای پوسیده مردم می‌پرستی


سر سجاده‌های خودنمایی
به کوی خلق حیران هوایی


تو را در بند خود ابلیس دارد
چو تو بس بنده دامن‌خیس دارد


مجیز عقل گفتی مرد ترسان
که عقلت دست گیرد کوی رحمان


ولیکن عقل بردت کوی شیطان
و شیطان گفت ایشان را بسوزان


بسوز ای روسپی خودنمایی
که آتش داد پیغام رهایی


بسوز ای خفته روزی سر برآری
بسوزی تا بدانی چیست یاری


حلمی

مثنوی آتش | حلمی

موسیقی: تانیا صالح - طریق الحب

مثنوی «اندرز ماه»

مثنوی «اندرز ماه» | اشعار حلمی

پیر خوشان آمد و اندرز داد
جان به می روح‌‌پزان ورز داد

گفت بنوشید و برقصید خوش
عشق بریزید و بورزید خوش

غم مکند راه به دلها زند
دل مکند از ره می جا زند

غم چو رسد گردن او بشکنید
کلّه‌ی پر دغدغه‌اش بکّنید

ذکر شعف بر لب و ساغر به دست
فارغ از این عالم آهن‌پرست

فارغ از این مردم کبر و نما
فارغ از آسایش جمع هوا 

ای مَلِکان روحِ هنر پرورید
گوهر پنهانِ سحر پرورید

فرد شوید از همگان وا شوید
نیک عرق‌ریز زوایا شوید 

خانقهی! آن طرفی راه نیست
تکیه‌نشین! ماه لب چاه نیست

صوفی از آن راه به صحرا نشست
کوفی از آن شیوه‌ی پروا نشست

پیله‌ی پندار همه بدّرید
در سر و پر یکسره آتش زنید

باور و شک هر دو ز راه دق است
هر که یقین کرد به حق عاشق است

هر که به تسلیم دمادم پرید 
صحبت پیمانه دمادم شنید

عهد خوشان را به دمی نگسلید
هر چه که هست از عمل عشق دید

حکم نهان را همه انجام داد
مزد نبستاند و فقط کام داد

او به ره خاشع سلطانی است
خادم بی‌منّت جانانی است

ای دمران راه میان است و بس
بی‌خبران خانه به جان است و بس

قبله یکی آن به درون دل است
قبله کجا قبله‌ی آب و گل است

نامه‌ی یاری که به هر ماهْ خوش
شاهِ برون هست و درون شاهْ خوش 

هم به درون هم به برون ره برید
تا به نهایت نظر شه برید

گفت و سخن را به قوافل رساند
کشتی رقصنده به ساحل رساند

رفت و سخن را به سر جان زدم
آمدم و باده‌ی پیمان زدم

حلمی

وبلاگ رسمی سید نوید حلمی، عارف سخن‌سرای معاصر.
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می باشد. خوش آمدید.
Official Blog of Seyed Navid Helmi, Contemporary Persian Mystic Poet
!Welcome
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان