سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

گشودن کتاب قلب

این همه رساله برای عقل نوشته اند، کو رساله ی عشق؟ این همه راه تاریکی نموده اند، کو راه روشن؟ عاشقان که چارستون جهان های خدایند از کدامین ره و معبر درگذرند که عاقلان نتوانندشان دید؟ آن ها از معبر قلب ها در گذرند و ردّ و نشانشان بر قلب هاست.


روزی به این مدرسه ی خاک روانه ات کردند. اگر همه ی درس ها را گرفته ای آماده باش که عشق درس آخر است و آزمون عشق آزمون بیداری توست. اگر زبان قلب دانستی رستی، ورنه هنوز کارها دارد این عقل جوینده ی ناجور تو را.


عاشق هر چه تاس اندازد جفت آید. او جور است، جانش جفت عشق است، هم آهنگ است با جان خویش، رهاست، قانون خویش است، عشق است. اگر این عظمت خواهی دیگر قصّه ی عقل گوش مده و از راه های پاخورده مگذر. یک روز گاه بستن همه ی کتاب هایت فرا می رسد تا که کتاب قلب خویش بگشایی.


عشق است چنین خموش و پرآوازه
عشق است کلید هر در و دروازه
عشق است که عاقلان نمی یابندش
چون ساده و نازک است بی اندازه


حلمی | کتاب روح [دانلود]

دانلود کتاب روح [ادبیات عرفانی معاصر]

دریافت

کتاب روح

عصر نو

عصر نویی ست. 
خجسته باد که روزگاران صداست.
سینه ی آسمان شکافت و دیدم جشن بالاییان را امروز ستاره باران خداست.
حلمی

عصر نو

تو دریاب چشم بیدار کجاست

پندار بر این است که شادی در لذّت است. عاشقان می دانند که شادی در رنج است. پندار بر این است که نور در روشنی ست. عاشقان می دانند که نور در خاموشی ست. پندار بر این است که صلح در تنعّم است. عاشقان می دانند که صلح در جنگ و سلحشوری ست. پندار یک چیز است، خیال یک چیز. مباد این دو، یکی کنی. پندار خود ظلمات است و خیال نور خداست.


آن کس که به راه خیال گام می نهد به زودی در می یابد که چه جنگ ها در پیش است تا بتوان بدان صلح الهی رسید. از چه خرابه های نهان و عیان باید گذشت تا خانه ی جان آباد کرد. یکی چو بر روی زمین دم از صلح می زند همه دیوانگان عاقل نما غریو شادی می کشند. زمین کجا و صلح کجا. باری تعالی زمین را کابینه ی جنگ بنهاد، چنان که روح قوای معنوی خویش به هزار درد و اندوه بازشناسد.


عجیب نیست که زمین آمال کلّاشان باشد. عجیب نیست که عقل واعظ تن پروری ست. عجیب نیست که هلهله گران زمین را دوست می دارند، چرا که تنها خاک پست شنوای هلهله ی ایشان است. فرشتگان به سکوت قلب ها نظر دارند و نه به هلهله ی عقل ها. 


همه انسان اند، آدمیّت غنیمت است. از آدمیّت نیز باید گذشت. تو ببین کار کجاست.
جهان در سلطه ی تاریکی ست. تو دریاب چشم بیدار کجاست.


هر کسی شایسته ی این دم نشد
هر جنابی عشق را محرم نشد
بشنوید ای مهربان یاران من
هر که انسان زاده شد آدم نشد


حلمی | کتاب روح


نهیب برآمد بنویس

چون عارف سالک از بلندنای روح خود آواز عشق سر می کند جهان به هستی خویش ادامه می دهد، می تپد و در خروشی خاموش از چشم نااهلان و نامحرمان اسرار الهی پیچیده در قبای آن سرّ اعظم پیش می رود.


به خود گفتم منویسم و میالایم قلم خویش به نثر که جز شعر نیست کلام حقّ. نهیب برآمد بنویس که نه این تو که می نویسی که منم سراپا حقّ.  


از خویش غایب شدم، خاموش بودم، روشن شدم، تنها بودم، همراه شدم، راه شدم، نور شدم، صدا شدم، دوست شدم و دوست نوشت و داستان آغاز شد.


پیش از این غوغای پنهان داشتم
هر چه بودم آه سامان داشتم
بعد از این جان من و جان شما
کی کجا من جز شما جان داشتم


حلمی |‌ کتاب روح

A Gilbert Williams Visionary Painting


این موسیقی ها بشنو

در پرده پریان سرودخوانند. عالم از آواها پر است. این آوازها گوش کن. این موسیقی ها بشنو.
حلمی | کتاب روح

این موسیقی ها بشنو - حلمی

نشان بی نشان عارفان حقّ بجو

نشان بی نشان عارفان حقّ بجو:
 
یکم، نمایش تواضع نمی دهند و خود را هیچ نمی خوانند.
دوّم، از ذکر و تسبیح حقّ، خلق نمی فریبند و به نام خدمت و محبّت، گدایی عوام نمی کنند.
سوّم، بر طالب حقیقی بر پرده ی درون ظاهر می شوند.
چهارم، وصل کننده ی سالک به نور و موسیقی خداوندند.
پنجم، مبارزان حقیقت و جنگجویان خاموش طریق روشنی اند.
ششم، مجاری خالص عمل بی مزد و منّت الهی اند.


حلمی | کتاب روح


عشق، بودن ماست..

هر چه هم گفته شود هر زمان، باری هر بار می آیم کلامی بجویم که قدر سپاس مرا به دوستانم بازگو کند نمی یابم، نمی توانم. هر کجا که باشید، هر که اید، ندیده و نشناخته، همین کافی ست که بگویم دوستتان دارم.

عشق، بودن ماست در این لحظه. عشق میراث خداست بر زمین، نه از این رو که زمین را آباد کند. نه از این رو که کابوس ها را پایان بخشد و جنگ ها را تمام کند. وگرنه این همان بهشتی می شد که نخست روح در آن جا بی زحمتی می آسود و تن پرورانه در خدمت خویش بود. عشق هست از این رو که قلب ها را بگشاید. قلب که گشوده شد می بیند که خانه اینجا نیست. قلب که گشوده شد حقّ را در هر خراب آبادی می بیند و از جامش می نوشد. آن گاه می بیند که این خرابه، آباد است.

روح باید بداند که بر زمین هیچ چیز ناحقّ نیست. نه بر زمین و نه هیچ جای دیگر. هیچ چیز حتی ذرّه ای، ذرّه ای ناعادلانه نیست. هر که به پیمان خود است. حتّی گیاهی که به شکم چارپایی فرو می شود و آن چارپایی که به مسلخ می برند که به شکم آدمی فرو شود. هر کدام بر سر پیمان خویشند. این وقف های بزرگ را هر کدام برای شکوفایی خویش از پیش پذیرفته اند.

بی احترامی بزرگی ست به قانون معنوی حیات اگر که تصوّر کنیم چیزی خطا رخ می دهد. همه چیز همان گونه است که باید باشد. وگرنه نبود. عشق چون حکمی نادیده در پس هر اراده ای جاری ست. تو عاشقانه ببین و همه چیز را همین گونه که هست بپذیر. آن گاه تغییر آغاز خواهد شد.

حلمی | کتاب روح

Official Blog of Seyed Navid Helmi, Contemporary Iranian Mystic Poet.
!Welcome
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی، عارف سخن سرای معاصر ایرانی.
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می باشد. خوش آمدید.
Contact: snhelmi@yahoo.com
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان