سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

امروز بر آنیم که بتوانیم

دیروز نتوانستم، امروز بر آنم که بتوانم. عاشق را جز عاشقی کار نیست. دیروز مقام حجاب بود، امروز بی مقام عشق به جا می‌آریم. دیروز نام حجاب بود، امروز بی نام عشق به جا می‌آریم. دیروز نتوانستیم، امروز بر آنیم که بتوانیم.

عجیب است این بار چه آسان زندگی آغوش گشوده. آن دیروز چه سخت بود. هر چند از دیروز تا امروز، هزار کهکشان سوخته است و هزار کهکشان زاییده.

مطرب پرسه‌زن در سرزمین‌های پریشان، امروز آرام گرفته است، در سرزمین جان. شاید دیگر هرگز نخواهم هیچ جا بروم. شاید بخواهم همین جا بمانم تا بمیرم. گر وصال دست دهد، این وصال نایاب، آن قدر خواهم ماند تا وقت رفتن شود.

حلمی | کتاب آزادی

امروز برآنیم که بتوانیم | کتاب آزادی | حلمی

موسیقی: Yanni - Into the Deep Blue

۰

آواره سرانجام رسید

تخت و بخت خویش از استواری کنده‌ام و بر گسل سکنا گزیده‌ام. به لحظه‌ی مقدّس «هیچ چیز را نمی‌دانم» رسیده‌ام. به درگاه چنین لحظه‌ی محال تمام جامه‌ها از خویش می‌کنم و برهنه و خاص و خراب خود را به آغوش خدا می‌افکنم.


خداوندم!
من اینجایم.
آواره سرانجام رسید.


حلمی | کتاب آزادی

آواره سرانجام رسید | کتاب آزادی | حلمی

۰

دمدمان صبح..

دمدمان صبح در راهروهای معبد عشق پرسه‌ زدن
و چنین خطر کردن که بیرون و درون را لبالب هم مماس گذاشتن.


ایستگاههای ابدیت
مرزهای آتشین وصال
آنجاها که خدا را با معشوق خویشْ روح دیدار است
آنجاها که روح را با معشوق خویشْ خدا دیدار است
و هیچ کس نمی‌داند عاشق کیست و معشوق کدام است. 


در چنین مرزهای آتشین
که راز باید به جان نگاه داشته شود
پرسه می‌زنم
و بر بلندترین پرتگاههای حضور
خطر را به ناب‌ترین آوایش می‌رقصم
و به یقین می‌دانم
که از این بند باریک شعله‌ور به سلامت خواهم گذشت. 


حلمی | کتاب آزادی

دمدمان صبح.. | کتاب آزادی | حلمی

۰

آزاد منم

تلاشِ ناکامِ ناموزونِ سنّت، مگر به چنگم گیرد و به زمینم افکند. نه! من با تو وصال نمی‎خواهم، من با تو حتّی حال نمی‌خواهم. من با تو آغوش نمی‌گیرم، با تو نمی‌زایم، با تو نمی‌میرم.

آنکه آزادی را به دمی زیسته، باز هم اسارت می‌خواهد و سر به اسارت فرو می‌آرد. آه، آن باز به ایاصوفیه و ایاکوفیه سرکوفتن می‌خواهد. ای آزادی! تو بر زمین به هدری، انسان تو را نمی‌خواهد، که اسارت خویش دوست‌تر می‌دارد.

آزاد منم
که هیچکس‌ام را توان دست یازیدن نیست
در خدا.

حلمی | کتاب آزادی
آزاد منم | کتاب آزادی | حلمی
۰

کار بین این کار سخت انتقال

کار بین این کار سخت انتقال
کار عاشق هست انجام محال
این همه آتش به هر سو می‌زند
تا که بگشاید به جان راه وصال

حلمی

کار بین این کار سخت انتقال | رباعیات حلمی

۰

هدیه‌های فراق

از دردها، عمیق‌ترین‌هاشان را دوست می‌دارم. از رنج‌ها، آن‌هاشان را که چنان جان بسوزانند و از نو برآورند. از تلخی‌ها، غمّازترین‌هاشان را، پرآزترین‌هاشان، آن‌ها که تا خاک نکنند شعف پاک از اعماق روح بیرون نریزند.


وصل نمی‌جویم. فراق می‌جویم، فراقی که جان آتش زند. چرا که در آن فراق آتش وصل‌هاست و در میان آن شعله‌ها، جان می‌بیند، می‌شنود و هست، و هست خویش تمرین می‌کند و در آن هستِ پرزبانه‌ی نیستی، جان از خدا هدیه‌ها می‌ستاند و روانه‌ی عالم می‌کند.


هرچند با خلق شادمانه می‌رقصم و سخن از شعف می‌گویم، امّا این شادمانی‌ها و رقص‌ها آسان به کف نیاورده‌ام. این زایش‌های آفتابی به تاب شبهای طولانی از رقص درد در تار و پود جان فروپاشیده‌ام به کف آورده‌ام. هزار بار فرو پاشیدم، تا هزار بار فرا پاشم. 


لبان سرخ آزادی را از پس هزار نبرد بی‌انتها بوسیده‌ام، و جان سپید موج‌موج‌اش از قعر هزار اقیانوس بی‌کف به جان آورده‌ام و به آغوش کشیده‌ام.


حلمی | کتاب آزادی
هدیه‌های فراق، زایش‌های آفتابی | کتاب آزادی | حلمی
۰

از راه هیچ نرفته‌ام..

از راه هیچ نرفته‌ام، هنوز بسیار در برابر روست. چنان از راه در برابر روست که می‌توانم بگویم هرگز هیچ نرفته‌ام. می‌توانم بگویم، به قلبی مالامال نور و موسیقی، که هرگز هیچ چیز ندانسته‌ام و جز شاگردی حقیقت، این بالابلند گردنکش بی‌مروّت، هرگز هیچ کار نکرد‌ه‌ام و نخواهم کرد، تا ابد.


کوتاه می‌شوم، کوتاه‌تر از همیشه، و چون شعله‌ای رو به خاموشی سر فرو می‌کشم، و آنگاه به دمی دیگر برتاخته از عدم، در شعله‌ای بالاتر سر می‌کشم، و به عزمی تناور، در تمام هیچ هیکل گسترده، در تمام خدا، بی‌مرگ بی‌محابا به پیش می‌تازم و در همه سو می‌گسترم.


تمام وصلها در پیش رو می‌نهم، همه را باز می‌گردانم، همه‌ی آنها که در برابر روست را نیز بازمی‌گردانم؛ به تو، به زندگی. من اینها را نمی‌خواهم. من تنها تو را می‌خواهم؛ خود تو را،‌ خود خود سوزناک دیوانه‌وار بی‌بازگشت تو را. و همه چیز را در این راه، تن و وطن و تمام سرزمین‌های پیش رو را به سویت در خواهم نوردید.


حلمی |‌ هنر و معنویت

از راه هیچ نرفته‌ام | هنر و معنویت | حلمی

۰

این عشق؛ رها نمی‌کند

آیا این عشق مرا هرگز رها می‌کند؟ نه مرا رها نمی‌کند. می‌گذارد تا آزادی را تا به تمامی بزی‌ام. می‌گذارد تا خود را پوچ کنم در هر دو دست - دست عقل و دست عشق - و تنها دیگران را ببینم و تنها تو را در دیگران ببینم، و عشوه‌های تو را در پیچ‌و‌تاب‌های دیگران. 


این عشق مرا رها نمی‌کند. می‌نوشم رها کند، وصل دگر می‌بخشد. هوشیاری پیشه می‌کنم رها کند، وصل دیگر می‌بخشد. تقوا پیشه می‌کنم، وصل دگر می‌بخشد. توبه می‌شکنم رها کند، وصل دگر می‌بخشد.


 من این وصل‌ها چگونه قدر بدانم؟
 من این عشق‌ها چگونه سپاس گویم؟
 من اینها را هیچ نمی‌دانم. 


حلمی | هنر و معنویت

این عشق |‌ هنر و معنویت | حلمی

موسیقی: Lévon Minassian - Doudouk

۰

سوی تو آوارگان در هر جهانی کو‌به‌‌کو

سوی تو آوارگان در هر جهانی کو‌به‌‌کو
مردمان آفتابی در پی‌ات دیدارجو
سازهای روح را بر بی‌کسان بنواز خوش
وصلهای عشق را بر خاضعان برپای گو

حلمی

سوی تو آوارگان در هر جهانی کو به کو | رباعیات حلمی

۰

چنین وصلی دل شوریده خواهد

چنین وصلی دل شوریده خواهد
چنین صبحی شب خوندیده خواهد
چنین عشقی سراسر شعله بازی
یلی بیرون ز خود پاشیده خواهد

حلمی

چنین وصلی دل شوریده خواهد | رباعیات حلمی

۰

اندرون آ در ره دوّار ما!

غزل ۴۴۸. 

رمزگویی خاصه شد آزار ما
من بگویم تو بخوان از کار ما

من نگویم تو نمان بر جای خود
تو بمان، هم راه بین هم یار ما

گر تو از خویش قفس بیرون شوی
واصلان هستند در دربار ما

خطّ یاری خوان و برگ دوستی
گرچه پیش از آن شوی در نار ما

نی نوا در گوش بشنو، حرف نیست
نور حقّ در چشم گندمکار ما

حضرتش گوید بیا با ما بمان
هی مشو بیزار ما دلدار ما

عقل تو دارد تو را اندرزها
عشق گوید خطّ ما پیکار ما

مرد جنگی را برون هم کارهاست
در درون هم در ردای کار ما

بر در زرّین دل یک حکم و بس:
اندرون آ در ره دوّار ما! 

بس غزل های رسا حلمی سرود
در رثای عشق آتشبار ما 

منبع: غزلیات حلمی
برای خواندن غزلیات حلمی در کتابخانۀ دلبرگ، روی آن کلیک کنید.
رمزگویی خاصه شد آزار ما | غزلیات حلمی
موسیقی: Irfan - More Ta Nali | Roots album 2018

۰
وبلاگ رسمی سید نوید حلمی،
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می‌باشد.

بیاریدش، ز ایمانش مپرسید
کشانیدش، ز دامانش مپرسید
به پنهانش منم در هر شب و روز
رسانیدش، ز پنهانش مپرسید

من اینجایم باز،
با ملکوتی که از انگشتانم می‌چکد.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان