سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

ای سخنت عشق، سراپا خوشی

ای سخنت عشق، سراپا خوشی
تذکره ات خامشی و مدهشی


از تو عوالم همه در جوشش است
عشق به جوشیدن بی کوشش است


از تو برقصند همه سازها
نور بگیرند سرآغازها


عزم خدا کردن ما کار توست
واصل دل سالک کُهسار توست


هر دو جهت دست تو در گردش است
این قلم از دست تو بی لغزش است


روح تویی، راه تویی، ماه تو
عابر این راه تو، همراه تو


صورت تو سیرت آگاه ماست
گنج تو سرمایه ی دلخواه ماست


گنج چه باشد که تو گنجی و بس
در دو جهان نقش ترنجی و بس


بس تو عیانی و نهان می روی
ساکن جانی و روان می روی


باد تو در دست و سراپا پریم
رام تو از اوج فلک بگذریم


بار تو کوهان فلک بشکند
رخشش تو نور بر آتش زند


صوت تو چون از سر جان جاری است
جان به نگه بانی و هشیاری است


طاقت ما را به خود افزون نما
کوه به دل افکن و دل خون نما


در ره تو بار فلک برده ایم
هیچ نمردیم، نیفسرده ایم


خدمت تو معنی بخشندگی ست
نزد تو دیدیم که این زندگی ست


حرف تو را هر که زند زنده باد
هر که کند کار تو پاینده باد

ای سخنت عشق، سراپا خوشی | مثنوی حلمی

ما جام خداییم و رهاییم از خود

ما جام خداییم و رهاییم از خود
هر لحظه بمیریم و بزاییم از خود
در خاطر ما هیچ کسی باطل نیست
جز این من خفته که بساییم از خود
حلمی

ما جام خداییم و رهاییم از خود | رباعیات حلمی

شایستگان گنج معنوی

گنج معنوی دقیقاً در آن لحظه ای عطا می شود که سالک انتظار آن را ندارد و چه بسا از راه گسسته است. چه بسیار سالکان که باید آگاه شوند تنها مدّعیان اند و حقیقت تنها چیزی نیست که می خواهند. آنها که حقیقت را در کنار متاع دنیا می خواهند و آنها که با دنیا خوشند و عشق را می خواهند که خوش تر شوند، شایسته ی گنج های روح نیستند و چه بسا دیگر شایسته ی گنج های دنیا نیز نباشند. 


دستانی که بر صندوقچه ی گنج می رسند باید از تمنّا خالی باشند، آن قلب باید تهی باشد که بدانجا برسد و آن چشم ها بایست از انعکاس هر تصویر غیر پاک شده باشند و آن ذهن بایست افسار زده و به خدمت دل درآمده باشد.


سالک باید از موعظه ی خلق دست بردارد و بداند هیچ چیز نیست. او باید بداند هیچ است و هرگز هیچ کس نخواهد بود. او پاسدار ارزشهای انسانی نیست، او هواخواه عقل نیست، او فرش پر رنگ و لعاب عواطف و احساسات را سوزانده است و از تمام گوشه ها و میان های عوالم پایین برخاسته است. 


او که خود به رستگاری رسیده و زنده ی بیدار شده، نباید آرزوی رستگاری خلق را داشته باشد و به سوی ایشان روان شود. - او از هر آرزو مبرّاست. - بلکه بیدار باید سر جای خود بنشیند و خداوند هر آنکه را که شایسته است به سوی او خواهد فرستاد و یا او را به سوی هر آنکه شایسته است روان خواهد کرد. او پیام آور خلق نیست، چرا که خلق را به پیام الهی نیازی نیست و خلق را تنها اخلاقیات و قوانین اجتماعی بسنده است، بلکه او پیام آور روح های منتظر و جان داده ایست که می خواهند از چرخ آزاد شوند و یا در چرخ شوند که گمگشتگان را بهر آزادی بازیابند. 


گنج معنوی از آن طلبکاران و گدایان نفسانیات نیست. از این گنج رهروان علوم و ادیان زمینی هیچ طرفی نخواهند بست و بر ایشان حتّی یک پرتو نخواهد تابید، چرا که ایشان را تمنّای بهشت های زمینی ست و آنان را که بهشت های زمینی می جویند، هر چند که هماره دوزخ بر می آورند، هرگز از گنج های آسمانی نصیب نخواهد بود.


گنج های معنوی تنها بر ایشان ارزانی خواهد شد که از جاذبه ی زمین گسسته اند. سیب ایشان را اگر از دستشان بگیری و بخواهی بر زمین افکنی، خواهی دید که به آسمان خواهد شتافت. ایشان از وسوسه های خاک رسته اند و شایسته اند.


حلمی | کتاب لامکان

شایستگان گنج معنوی | کتاب لامکان
بشنوید: سمفونی "عروج چکاوک" از رالف وان ویلیامز

کنه تو پوییدم و پس زنده ی آزاده شدم

کنه تو پوییدم و پس زنده ی آزاده شدم
عارف آماده بُدم، عاشق جانداده شدم
عشق مرا برد به آنسوی رواقین فلک
راز تو بگشوده شد و مشعله ی باده شدم
حلمی

کنه تو پوییدم و پس زنده ی آزاده شدم | اشعار حلمی

خداوند و مردمان او

این جهان و مردمانش وجود ندارند.
تنها خداوند و مردمان او هستی دارند.
حلمی

امتناعی ست مرا از روش جلوه گری

امتناعی ست مرا از روش جلوه گری
خود ندانم که چه است این سبب بی خبری
 
دوش دلبر ز رخی گشت و نهانم بگرفت
آمد او از دری و رفت به ناگه ز دری
 
شاهد مردن خویشم که بدین گونه خوشم
چه نشاطی به میان است و چه پنهان ظفری
 
دیرگاهی ست که من دست ز جان می شویم
تا برانم ز دلم شائبه ی خیره سری
 
عاقلان هر دمی از صورت خود می گویند
سیرتی هست مرا از همه اوهام بری
 
معبد باختر از شیوه ی نه گانه رود
هشت دردانه به ناگه بنماید نظری


شهر نادیده به حکم ازلی خاموش است
لیک پرغلغله از دسته ی پاکان و پری
 
گر بخواهی که به یک جلوه تو را راه دهند
باید از جامه رها گردی و از جان گذری
  
وطن روح بیا تا که وصالت بدهند
حلمیا زین وطن خاک تو راهی نبری

امتناعی ست مرا از روش جلوه گری | غزلیات حلمی

معراج روح

تنها و تنها آنچه روح را تعالی می بخشد و در جان شوری یگانه برمی انگیزاند باید پی گرفته شود. هر چه از جنس ملال و ابتذال و آدمی ِروزمره باید به دور افکنده شود. هر چه از جنس توده ها و آمالها و آرمانهای توده ای، و هر چه از جنس امیدها و آرزوهای ایشان، بایست به تمامی به دور افکنده شود. 


روح باید از گذشته های خویش خلاص شود و از آدمی تا خویش بالا بخیزد. همه ی سنّت ها باید فروگذاشته شوند و همه ی منازل پیشین آگاهی و همه ی پلّه ها و پل ها که او را بدین جا - پلّه ی نخستینِ نردبان معراج - رسانیده اند بایست پشت سر خراب شوند.

 
عقربه های زمان به پیش می تازند و روح را با این عقربان آدمخوار هیچ کار نیست، و او در حرکتی دوّار تنها و تنها به بالا می خیزد. این معراج اوست و در معراج او همه ی معراجهای پیشین پشت سر گذاشته می شوند. 


روح باید به غربتی لایزال دچار شود و بر ابدیتی سوزان جان بگشاید و  در او جسارت بی همه چیز شدن پیدا شود. پیش از پیدایش خویش، روح باید به غارهای آتشین بنشیند و آنجاست که از هست قدیم خود عدم می گردد و قدم به هستی نوین خویش می گذارد و آن هستی روحانی اوست. روح در این لحظه به لحظه ی نخست آفرینش رخصت یافته و شاهد تماشایی ترین لحظه ایست که از تماشا و از لحظه بیرون است! 


پیش تر از آفرینش زمان، و پیش تر از آفرینش جهانها، آنگاه روح در لامکان با خویش روی در روست و خداوند دروازه بر او گشوده است و او آنگاه درمی یابد که هستی چیست، خداوند یعنی چه و خود چه کس است. حال او خود را به درستی شناخته، و سفر خداشناسی در جغرافیای الهیِ بیرون از زمان و مکان بر او آغاز شده است. او دیگر جاودانه است و به اقلیم بی نامِ خارج از دسترسِ مفهوم ناپذیر ورود کرده است. حال او از عشق، از معرفت و از حقیقت نیز بالاتر است و از هر آنچه بتوان نامی بر آن نهاد و از هر آنچه بتواند فهمیده شود. 


حلمی | کتاب لامکان

معراج روح | کتاب لامکان

هر که هر چه گفت را انکار کن

هر که هر چه گفت را انکار کن
خویش را از خلق دون بیزار کن
آتشی بر تخت و بخت خویش زن
وانگهی با عاشقان دیدار کن
حلمی

هر که هر چه گفت را انکار کن | رباعیات حلمی

موسیقی: Rajna: Pearl of Ashes

آزاده و کمال گرا

کودکانه ترین وضعیت از لحاظ آگاهی کمال گرایی است. این دوران طفولیت و خامی بسیار است. دنیا باید کمال گرا را راضی نگه دارد وگرنه اشکش درمی آید و همه را به باد ناسزا می گیرد. همه باید به دستورات این طفل نوپا سر بنهند، و یا منتظر لگدهای اسب چموش ذهن خام او باشند. دنیا در رنج از کمال گرایان است و هیچ خُردی و هیچ مصیبتی بدتر از کمال گرایی نیست و هر چه رنج و هر چه تعفّن در جهان است از میوه های کال کمال گرایی ست.


 کمال گرا صاحب ذهنی فلسفی ست. او برای ایده هایش چارچوب های مشخّص دارد و اگر سر سوزنی عکس ها از قاب ها بیرون بزنند بدل به دیوانه ای ناسزاگو می شود. این قماش فلسفی، نوکر عادات و آداب و سنن اند و هر چه دم از نویی بزنند لاف است و هر چه از خاصیت خویش و عوامی دیگران بگویند فریب است. اینها چوب و شیشه و آجر جهانند و  در و دیوار و قفل زندان این عالمند و از هیچ چیز بیشتر از آزادی نمی هراسند، نه از آزادی خود - که بر ایشان هیچ آزادی متصوّر نیست - که از آزادی آنان که به تمرین پروازند. 


کمال گرا، این جیغ جیغوی ارشادگر ِخودمنزّه پندار، الگوهای خود را بر دیگران می خواهد، چرا که او یک طفل است و هر که طفل است مستبد و خودخواه است و هر آنچه نزد او یک الگوی کامل محسوب می شود، بهر آزاده همانا که بلاهت کامل است. بت های کمال گرا بهر آزاده اسباب بازی طفلانه است. تنها آنچه کمال گرا را به نیکی سر جایش می نشاند بی اعتنایی مطلق است، و این چه بسا که او را بکشد! 


بگذار بیایند و بروند این ناقص الخلقگان متوهّم و بخوانند آوازهای زشتشان را و از حلقوم برآورند اصوات نخراشیده ی تاریخ مرخّصشان را! ایشان دوستی را نمی ارزند و دشمنی را نیز چنین، که هر که با کودک دوستی کند کودک است و هر که دشمنی کند، بی شکّ احمق است.


و نیز بدانید ای آزادگان، که کمال گرا متحجّر است و او در گذشته بی حرکت مانده است و آنچه که امروز از او بهر شما - شما آزادگان - به جا مانده است سایه ای طولانی ست، و چون خورشید به میانه ی آسمان رسد این سایه کوتاه خواهد شد، چنان که سایه ی تیرکی عمود در ظلّ آفتاب. پس همانا بر شماست که چون روزی آسمان صاف بود و آفتاب کامل، به سراغ آن تیرک بروید، از جا درش آورید و به آتشش کشید و جهان خویش را از زباله ی کمال گرایی و حجاب های سنگینش تا ابد پاک سازید. 


حلمی | کتاب لامکان

آزاده و کمال گرا | کتاب لامکان

خدمت خلق آمده ام خلق به خدمت ببرم

خدمت خلق آمده ام خلق به خدمت ببرم
طبل شهانی بزنم مهر صدارت ببرم
 
هر چه تنی را که در او عشق ندارد اثری
تیغ نهانی بکشم جانش غارت ببرم
 
دوری و دیری مرا دوست ببخشای و بر آ
غیبت خود کردم و این بار غرامت ببرم
 
دردی ست بی حدّ و مرا این درد درمان نشود
کی به شفا خو کنم و جان به شفاعت ببرم
 
من سوی خلقان نکشم رخت تن و ناز و نما
گر بروم سوی کسی دام اسارت ببرم
 
مُلک سلیمانی خود دادم از آن روز ز کف
تا شب عثمانی خود را به عمارت ببرم
 
باز گذشتیم و گذشت تا که به حلمی برسم
حال در این طلعت روح گنج عبارت ببرم

خدمت خلق آمده ام خلق به خدمت ببرم | غزلیات حلمی

برو سوی دردمندان که گداز روح دارند

برو سوی دردمندان که گداز روح دارند
سوی آن شهان عاشق که نماز روح دارند
سوی آن هزاردستان که ز غیب سرفرازند
برو تا تو را بگویند که چه راز روح دارند
حلمی

برو سوی دردمندان که گداز روح دارند | اشعار حلمی
موسیقی: Armand Amar: Mongolia & Crowds 

نور تو زد،‌ عالم و آدم خوشست

نور تو زد،‌ عالم و آدم خوشست
این دم و آن صورت بی غم خوشست


موسیقی عشق میان من است
هر چه که می گویم و گفتم خوشست


از نفس توست همه این سخن
زخم بسوزاند و مرهم خوشست


این قلم روح که جان من است
هر چه برقصانی و رقصم خوشست


هر چه بگردانی و تابم دهی
هر چه بپیچانی و پیچم خوشست


هر که بگوید که چه است این سخن
گویم از آن راحله ی دم خوشست


هر که به حرف تو بگیرد خطا
گویم از آن رایحه مستم، خوشست


صوت تو زیر و بمش آرامش است
هو بزند هی بزند هم خوشست


ای دل من صورت ظاهر مبین
نکته ی پنهان که بیارم خوشست


من چو از آن قافله فرمان برم
هر چه بگویند و پذیرم خوشست


حلمی از آن روز که آزاد شد
طبل خدا گشت و به عالم خوشست

نور تو زد عالم و آدم خوشست | غزلیات حلمی

وبلاگ رسمی سید نوید حلمی، عارف سخن سرای معاصر.
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می باشد. خوش آمدید.
Official Blog of Seyed Navid Helmi, the Contemporary Persian Mystic Poet
!Welcome
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان