سرای حلمی

رمزی و کلیدی به در و منزل ماست _*_‌ بر هر که بخواند این خط راز، سلام

سلوک خداشناسی

انسانها فکر می کنند که فکر می کنند و نظریات خودشان را ابراز می کنند. ولی در واقع فکرانده می شوند و هزاران دست از هزاران سو آنها را در کنترل کامل دارد. انسان حاصل دیگران است. روح مخلوق خدا، خالق جهان خود است.

 
هیچ فکری در اقلیم ذهن انسانی تازه نیست، همه چیز از چیزهای دیگر مشتق شده است. همه ی نظام های انسانی در گذشته به اشکالی متفاوت با محتواهایی مشابه بر روی زمین بوده اند و در آینده نیز چنین خواهد بود. زیر سقف فلک هیچ چیز تازه ای وجود ندارد. تازه ها در آن سوست.


زمان محتویات ظرف خود را تکرار می کند. انسانها همه به یک حافظه ی مشترک ذهن و روان متّصل اند و در آن با جماد و نبات و حیوان مشترک اند. امّا دیار روح بالاتر از ذهن و روان است و سالک زمانی که به آگاهی روح ورود می کند از ظرف زمان و مکان برخاسته است. ماجرای سلوک روح اینجاست. اینجاست که خودشناسی کامل می شود و خداشناسی آغاز می گردد.

 
کمال خودشناسی در دانستن این است که همه چیز یک لحظه ی حال گسترده در عوالم زیرین است. لیکن رهروی خداشناسی زمان و مکان نمی شناسد، پس حال نمی شناسد . چرا که حال در زمان است و خدا بیرون از زمان است و سالک خدا از زمان برخاسته است. 


پس رهروی خدا کاری با ذهن و جغرافیا و زمان کیهانی آن ندارد. عرفای ذهن در اغمای بودایی با همه چیز در یگانگی به سر می برند. امّا این برای یک رهروی خدا مرتبه ای زشت، بس کودکانه و پایین است. چرا که آنجا که کار عارف ذهنگرا به انجام می رسد، خودشناسی تازه اوج می گیرد و کار سالک خدا آغاز می گردد. 


حلمی | کتاب لامکان

سلوک خداشناسی |‌ کتاب لامکان

یادم آمد زان بهشت فارغ و شادان و چست

یادم آمد زان بهشت فارغ و شادان و چست
نیستی پر می کشید از دست و از دامان هست
نه زمین بود و نه هفتاد آسمان پیراهنش 
ما بُدیم و عشق بود و جنگجویان الست
حلمی

یادم آمد زان بهشت فارغ و شادان چست | حلمی

عزیزان! از این پس مجموعه ی دوبیتی ها را در کتابخانه ی دیجیتال دلبرگ می توانید بخوانید. سپاسگزارم.

توجّه، حال، حرکت

تا زمانی که حتّی به اندازه ی یک سر سوزن، گذشته و هر چه که در گذشته است بیشتر از حال و هر چه که در حال است برای یک جوینده اهمیّت داشته باشد، هیچ سلوکی آغاز نمی شود. «توجّه» تنها شایستۀ «حال» است و «حرکت» تنها از حال آغاز می شود.


او که در حال حرکت می کند، احترامش به بزرگان و دستاوردهای معنوی در گذشته از روی فروتنی ست. او که در گذشته منجمد شده است، احترامش به گذشته از انفعال، تحجّر و بی حرکتی اوست. او جوینده نیست، تنها نقاب جوینده بر چهره دارد. 


بالاترین دلیری ها، پشت سر گذاشتن و فراموش کردن گذشته های باشکوه و حرکت در حال است. حال بد از گذشته ی خوب صد هزار بار بهتر است، چرا که این زنده است و آن مرده. 


حلمی | کتاب لامکان

کتاب لامکان |‌ سید نوید حلمی

عاشق از وسع فلک بیرون است

عاشق از وسع فلک بیرون است
دل عاشق ز فلک افزون است
عاقلی بس کن و با ما برخیز
بنگر این عیش جهانی چون است
حلمی

عاشق از وسع فلک بیرون است | حلمی

آتش دل

آگاهی انسانی چیست جز گردابی از جهالت، نقّ، ستایش و جانبداری؟ و عشق چیست جز سیلابی از خدمت متواضعانه در خاموشی مهیب؟ 


بگردم همچو گردابی به بالا
چو دل آتش بگیرد سر برآرم. 


حلمی · کتاب لامکان 

بچرخم همچو گردابی به بالا | حلمی

با تو آزادم، دلم بی تاب نیست

با تو آزادم، دلم بی تاب نیست
با تو جانم در سپاه خواب نیست
با تو چشمانم پر از خورشیدهاست
در گلویم جز شراب ناب نیست
حلمی

با تو آزادم، دلم بی تاب نیست | حلمی

آری، پاسخ این است.

راه چپ دامگاه نفسانیات است، و برای یک سالک به هیچ عنوان شایسته ی هیچ نوعی از توجّه نیست. راه راست نیز راه ارزشهای انسانی ست و آنجا تیغ آفتاب عقاید می دمد، و بهر سالک حقّ آن نیز تهی از معناست. 


راه چپ از منتهی الیه حیوان سر برمی آورد و به ابتدای انسان می رسد، و این نقطه ی آغاز راه راست است. راه راست تا انتهای انسان می برد و تا آنجا که عقل می کشد. زین روست که رهروان راه چپ این قدر دم از انسان می زنند و رهروان راه راست دم از عقل. هر که غایت خویش را فریاد می کند.


بالاتر از راه راست، بالاتر از عقل و بالاتر از انسان، راه حقّ است و آن راه میانه است. روح انسانی، از جماد و نبات و حیوان درگذشته و به انسان رسیده، این پلکان مارپیچ را از عمق تاریکی، از بطن چپ می آغازد، در بطن راست هزار خیز و پیچ بر می دارد و بالا می آید تا آن روز که به درگاه روح برسد. اینجا آستان روح الهی ست و ارواح به این نقطه رسیده «مقیمان درگاه» نام دارند.


روح در این اقامتگاه، در منتهی الیه راه راست، در آخرین نفس عقل، پریشفته و ژولیده و از نفس افتاده، بسیار کوبه بر در خواهد زد و بسیار تمنّا خواهد کرد و بسیار خواهد گریست تا دروازه گشوده شود. امّا نه سر بر آستان ساییدن، نه کوبه بر در زدن و نه اشک و تضرّع و طلب را هیچ، هیچ پاسخ نیست. گویی روح  از پذیرش انسان سرباز می زند. و چنین است، چرا که مقیم درگاه همچنان دل در گروی راه راست -این تلنبارگاه عقاید انسانی، من شخصی و فلسفه ها- و هنوز پا در آستان عقل دارد و با پای گِل عقل و آستین آلوده ی  عقاید هیچ کس را به خانه ی خورشید راه ندهند.


آری، پاسخ این است:
"با پای گِل عقل 
و آستین آلوده ی عقاید
هیچ کس را 
به خانه ی خورشید 
راه ندهند."


حلمی | کتاب لامکان

راه راست، راه چپ، راه میانه | متون معنوی | کتاب لامکان

قاعده ی عشق به آزادی است

قاعده ی عشق به آزادی است
مذهب دل موسیقی و شادی است
عقل چو از باده ندارد اثر
نیست عجب، نقص خدادادی است
حلمی

قاعده ی عشق به آزادی است | حلمی

بشنوید: موسیقی آلتای نواحی سیبری

قهر تو در پرده جام لطف توست

قهر تو در پرده جام لطف توست
این همه آتش، سلام لطف توست


قهر تو بر ناکسان زیباست، هان
این چنین قهر از نظام لطف توست


عشق را هم موکبی بالاترست
هر که را در انتقام لطف توست


هر که را چون می زنی با تیر خویش
دیده ام من از نیام لطف توست


درک قهر عشق بس ناممکن است
هر که را در بار عام لطف توست


سالک خون دیده داند عشق چیست
زخم را داند دوام لطف توست


سوز را جانی بداند چیستی 
کان سوی این هفت بام لطف توست 


دوش بر دوشم کُهی افکند یار
گفت حلمی این طعام لطف توست

قهر تو در پرده جام لطف توست | غزلیات حلمی

هستی به زبان عشق گوید: برخیز!

هستی به زبان عشق گوید: برخیز!
بر خوابروان عشق گوید: برخیز!
بیهوده نشستی که خرامان باشی؟
ای تیر! کمان عشق گوید: برخیز!
حلمی

هستی به زبان عشق گوید برخیز | حلمی
موسیقی: "تجلیل" - گروه نیاز

عشق به آن لفظ که خوانی خوش است

عشق به آن لفظ که خوانی خوش است
زان ره و زان شیوه که دانی خوش است
آن چه تو خواهی به عوالم رواست
آن چه بگویی و برانی خوش است
حلمی

عشق به آن لفظ که خوانی خوش است | حلمی

از آدمی بخیز

ای رفیق دل! نیامده، برو. ننشسته، بخیز. نستانده، ببخش. نرقصیده، برقصان. نخندیده، بخندان. هنوز از آخرین دالان شب تاریک بیرون نخیزیده، آدمیان را  امّید نور ده! 


هنوز نرسیده چنان گام بردار گویی که رسیده ای. ای قلب خون دیده! ای تک تپیده ی در همه ی سینه ها! بنگر؛ آن نرفته بازیده، این نرقصیده، پاشیده، پس تو بخرام و آدمیان را در عمیق ترین شیار عصر تاریکی امّید خرام ده! 


در ثانیه ای سرخ که مدارها نو می شوند و آدمی در خون به عصر تازه به پا می خیزد، در این لحظه ی کبود که انسان با تاوان خویش پنجه در پنجه است و گرگان درون همه کالبدها می رانند، ای جان رهیده! تو چون شاهین بر فراز قلّه ها چرخ زن و به آدمی شهامت پرواز ده.


ای آدمی! 
از آدمی بخیز.


حلمی | کتاب لامکان

وبلاگ رسمی سید نوید حلمی، عارف سخن سرای معاصر.
انتشار مطالب با ذکر نام و منبع آزاد می باشد. خوش آمدید.
Official Blog of Seyed Navid Helmi, Contemporary Persian Mystic Poet
Welcome
Contact: snhelmi@yahoo.com
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان